منظور از دین داری چیست؟

منظور از دین داری چیست؟

خطائی جبران ناپذیرتر از این نیست که انسان به قصد دنیا روی به دین و معرفت نماید . آیا منظور از دین

داری و معارف دینی چیست ؟ در ھر کاری آنچه که نھایتاً نتیجه کار را تعیّن می بخشد نیّت اولّیه آن کار

است، ھمانطور که گفته اند : نیّت مراد است : بایستی امر ابدی را نیّت اموری فانی نمود و نه بالعکس.

این منطقی معقول است . ولی در امر دین و معرفت این مسئله دو صد چندان حیاتی تر میباشد چرا که

دین و معرفت دینی امری مربوط به حیات اخروی و جاودانه است و لذا باطنی ترین و قلبی ترین امر

زندگیست و لذا اگر در رویکرد به دین و معرفت ھر ناخالصی و منظور دنیوی و نفسانی و خاصه مکر و حیله

گری در میان باشد این راه و روش به عواقبی بس فجیع و تراژیک منتھی می شود عواقب نمونه ھای

مشھور تاریخی مثل یھودا از حواریون مسیح و یا برخی از اصحاب پیامبر اسلام و مریدان علی (ع) مثل

طلحه و زبیر و ابن ملجم و شمر و قطامه و جعده و عایشه و امثالھم جملگی نشانه رویکرد دین به نیّت

ھوسھای دنیوی است . کسی که به نیّت سوداھای نفسانی و مادی و معیشتی و اجتماعی و سیاسی

روی به دین می کند و دین و عرفان را ملعبه این امیال قرار می دھد با تمامیت زندگی و وجود خود به بن

بست رسیده و فرو می پاشد و آنگاه مبدّل خصم خطرناکی از دین و مؤمنان می گردد و خود را ھلاک می

نماید و مصداق کاملی از خسرالدنیا و آخرت می شود . دین را وسیله ای برای امیال دنیوی کردن احمقانه

ترین مکرھاست . دین را بایستی برای دین خواست معرفت را برای معرفت ، پاکی را برای پاکی و حقّ را

برای حقّ .

از کتاب ” دایره المعارف عرفانی ” استاد علی اکبر خانجانی جلد دوم ص ۱۴۹

بیشتر بخوانید
رابطه دنیا و آخرت

رابطه دنیا و آخرت

آنچه که در معرفت قرآنی بوضوح در می یابیم و نیز صدھا حدیث از نبی و امامان ، آنچه که مرز دنیا و آخرت

را تعیین می کند مرگ جسمانی نیست . مرگ جسمانی ، انسان را به جھانی برتر می برد و نه اینکه از

دنیا بکلی مرخص نماید . ھمانطور که دنیا نیز صورتی از آخرت است .

رابطه دنیا و آخرت ھمان رابطه اوّل و آخر یک واقعه است ، رابطه ظاھر و باطن یک جھان ، رابطه صورت

و سیرت وجود .

« دنیا » به لحاظ لغت به معنای « نزدیک شده » است. یعنی نزدیک شده آخرت ، آخری که در ھمان اوّلش

کمابیش پیداست .

ھمانطور که قرآن ، کل آسمان و ستارگان و کھکشانھا و کائنات را دنیای عالم ھستی می نامد .

معنای لغوی دیگری از « دنیا » در قرآن وجود دارد که ھمان پستی است مثل دون صفتی و دنائت . این دو

معنای از دنیا مکمل و لازم و ملزوم ھمدیگر است .

غیبی ترین و آخرترین موجود یعنی خداوند نیز برای اھل معرفت وشھود قلبی در ھمین دنیا حاضر است

و معراج محمدی دال بر این واقعیت می باشد و ادعای علی(ع)در اینکه در ھر چیزی در این دنیا جز خدا

نمی بیند .

آخرت به معنای غایت و عاقبت نیز می باشد و لذا برخی از مؤمنان در ھمین دنیا به غایت آن رسیده و لذا

آنان را « اھل آخرت » می نامند .

بھشت و دوزخ و برزخ و طبقات آنھا جملگی جلوه ھا و جنبه ھائی از ھمین جھان است و در واقع به مثابه

آخرت این دنیا می باشد که در نفس بشری رخ می دھد و سیرت اوست .

در قرآن در می یابیم که ھر ارزش و صفتی دنیوی در آخرت ھزار بار شدیدتر است ھمانطور که مثلاً یک

انسان که در رفتار آشکارش(رفتاردنیوی) زشت می نماید در باطنش بسیار زشت تر است وبالعکس.

آخرت بمعنای جنبه پنھان امور است و لذا بواسطه معرفت درک می شود تا آنجا که دیده می شود . در

واقع آنچه که بین دنیا و آخرت فاصله و جدائی افکنده است جھل ماست .

ھمانطور که عارفان باطن مردمان را می بینند برای آنان مرزی بین دنیا و آخرت وجود ندارد ھمانطور که

علی(ع) می فرماید که : اگر ھمه پرده ھا برافتد ذره ای برعلم و یقین من افزوده نمی شود .

با مرگ فقط تغییر منزل و تغییر جایگاه می دھیم . وصف بھشت و دوزخ در قرآن تماماً بواسطه پدیده ھای

دنیوی است وسخن برسر ھیچ چیز غیر دنیوی نیست : آتش، چرک ، فساد ، عذاب ، نعره و …. یا باغ ،

نھرھای آب ، یاران مھربان و…. . با مرگ به ماھیت برتری از دنیا می رسیم .

از کتاب ” دایره المعارف عرفانی ” استاد علی اکبر خانجانی جلد دوم ص ۱۲۶

بیشتر بخوانید
مذهب در جهان مدرن

استاد علی اکبر خانجانی (32)

 

مذهب در جهان مدرن

مذھب بعنوان دین فطری بشر در حداقل معنایش که ھمه مذاھب را شامل شود عبارت است از باور به

وجود خدای یگانه و گناه بودن اعمالی چون دروغ ، بی وفائی ، دزدی و زور و خویشتن داری درقبال این نوع

اعمال. این باور و عملکرد بواسطه ظھور ھزاران پیامبر بتدریج درطول تاریخ تبدیل به یک فرھنگ جھانی شد

. ولی درعصرجدید و ظھور صنعت و مدرنیزم این باور و اخلاق به شیوه ھای متفاوت که توجیه گر شرایط

است ، به زیر سئوال رفت و یکبار دگر بشر به یاری دانش و منطق جدید اصول دین را مخدوش و منتفی نمود

که قرن بیستم اوج چنین نبردی آگاھانه بادین بود که پرچم داراین جریان نیزغرب بود .

و اما در سر آغاز ھزاره سوم میلادی شاھد وضعیت نوینی درسراسرجھان ھستیم و آن دوقطبی شدن مذھب

است که بصورت کفر آشکار و منطقی و مفتخرانه در یکسو و دین مومنانه در سوی دیگر خودنمائی می کند

که قطب دوم البته اقلیتی بسیار کوچک محسوب می شوند . در واقع شاھد نابودی و محال شدن مذھب

شرک و نفاق ھستیم و این انشقاق بین ذھن و دل بشر مدرن است که ذھنش کاملا کافر است و در جناح

نخست حضور دارد که گوئی دلی ندارد که سردمدار مدرنیزم و تکنولوژیزم می باشد .

و اما قطب دیگر که به مثابه دل بشر است که مومن است و در عین حال در قبال قطب اول احساس حقارت

دارد و توان دفاع عقلی ھم ندارد و لذا عمدتا ایمانش را در تقیه می دارد .

و اما جریان سومی وجود دارد که به لحاظ کمی فقط عده ای انگشت شمارند که عارفانند که ھم دلی

عاشق دارند و ھم ذھنی حکیم و خداپرست . که پیوند دھنده دل و ذھن بشریت ھستند و سخنگوی این ھر

دو قطب می باشند که ھم حق کفر را درک و بیان می کنند و ھم حق ایمان را .

از کتاب ” دایره المعارف عرفانی ” استاد علی اکبر خانجانی جلد دوم ص ۱۲۴

 

بیشتر بخوانید
فرق تقوا و ریا
فرق تقوا و ریا
انسان با تقوا می خواھد خوب باشد و برای خوب بودن تلاش می کند زیرا خوبی را خوب می داند.
انسان ریاکار نمی خواھد خوب باشد زیرا خوبی را بد می داند ولی برای فریب مردم ، خوب نمائی می
کند و لذا از مردم کینه می کند زیرا ریاکاری زجرآور است . اوھمواره اسیر تن خویش است.
انسان ریاکار ھمه را مثل خود ریاکار می داند و اصلاً تقوا و دین داری را ریا کاری می خواند تا وقاحت
واعمال زشت خود را صداقت بنامد.
انسان بی تقوا می داند که ھرگز بواسطه بی تقوائی قادر به دلبری و جلب نظر دیگران نیست لذا
ریاکار و منافق می شود و در دلش از ھمه کسانی که فریبشان داده است نفرت دارد و این ھمان نفرت او
ازخداوند و رسولان خدا و دین است.
انسان بی تقوا ھمواره روابط بی ریای خود را پنھان میدارد و از نزدیکانش مخفی می کند ومستمراً از
نزدیکان و خانواده اش دورتر می شود و اصولاً اجنبی پرست است الّا اینکه خاندانش نیز جملگی ھمچون او
بی تقوا باشند که چنین خانواده ای مھد شقاوت و وقاحت ھستند و جملگی در عین اتّحاد قلباً از یکدیگر
بیزارند و فقط در حضور دیگران تاب تحمل یکدیگر را دارند و بدترین جای جھان ھمان خانه آنھاست که در آن
قرار ندارند.
آنچه که انسانھا را ظاھراً و باطناً به ھم مربوط می سازد تقواست . اساس مدنیت به معنای تجمع
بشری ، ھمان تقواست . یعنی بانیان تمدّن ھمان انبیای الھی بوده اند که بانی تقوا ھستند . واگر جوامع
و تمدّنھای بی تقوا را اسوه جمع تنھایان می یابیم از ھمین روست که ھر کسی در اطاق و آپارتمان
شخصی خود محبوس است وچون جانوران زیست می کند . ولی صورت بیرونی این جوامع ھم بدلیل
رعایت ریاکارانه آداب تقوا پا برجاست که البته بقائی گذراست و محکوم به نابودی می باشد.
انسان بمیزانی که بسوی تقوا و اخلاص در دین میرود تنھاتر می شود زیرا دیگران در حضور او رسوا می
شوند و می گریزند . این تنھائی ھمان امامت است و از ھمین رو امام تنھاترین انسان و غایب از ھمگان
است.
در ھر انسانی دو اراده وجود دارد که یکی امر به خیر می کند ودیگری امر به شرّ . پیروی ازخیر وجود
ھمان صدق اھل تقواست و پیروی از شرّ وجود ھم صدق اھل کفر است . لذا صدق اھل دین ھمان
خویشتن داری است وصدق کافران ھم وقاحت آنھاست.
غایت آرمان موٌمن ھمان صدق کامل است که نابودی کانون شرّ دروجود اوست ھمانطور که آرمان
کافر اینست تا کانون خیر وجودش را نابود کند تا کاملاً در کفرش صادق شود و از دوگانگی و عذاب وجدان
نجات یابد.
صدق در ھر انسانی یک اراده ذاتی است که این اراده یا او را مظھر خیر مطلق می سازد و یا
شرّمطلق می کند . یکی فرشته خود می شود و دیگری شیطان.
از کتاب ” دابره المعارف عرفانی ” استاد علی اکبر خانجانی جلد دوم ص ۶۵
بیشتر بخوانید
شفاعت-پیرمعنوی-حسد و …

نشانه های یک پیر معنوی

پیر، مراد یا امام انسانی است که بخودی خود قلوب دیگران را منقلب و اندیشه شان را بخود می آورد و آئینه باطن سائرین است. علاوه بر این دارای قدرت خارق العاده اراده بخشیدن به دیگران جهت تغییر سرنوشت است. این همان معنای شفاعت و کرامت در درجات گوناگون است که یک پیر طریقت داراست و این از اصول واجب وجودی برای یک مرشد معنوی و امام هدایت است. علاوه بر صفات فوق که حداقل ویژگی یک پیر می باشد او همچنین بایستی خودش نمونه بارز صداقت، قناعت، ساده زیستی، اتکاء به نفس و عزّت و استقلال هویت در جامعه و زمانه خود باشد. همچنین بایستی دارای علم و معرفتی کلی بر زمانه باشد و جامعه خود را به عنوان یک شاهد درک کند و به جای مردمان احساس نماید و بن بست ها و گرفتاریهای زمانه را فهم نموده و برای مردم توضیح دهد و راه نجات را بنماید. او بایستی دارای نگرش و ادراکی برتر از علوم زمانه باشد و همچنین بتواند به زبان عامه مردمان حقایق و مسائل را شرح دهد. همچنین بایستی اسوه ای از رحمت و امید به نجات بوده و قلوب مردم را متوجه خداوند نماید و نیز چاه ها و عذابها و دامها و دجّال های دوران را بشناسد و معرفی کند و تنذیر نماید. پیر به معنای پیرتر بودن از زمان خویش و جلوتر بودن از تاریخ است. پیر بایستی نمونه بارزی از بلاغت، قدرت بیان، محبّت، معرفت، استقلال، آزادگی و شجاعت باشد.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۱۲۷

فلسفه راز

هر کسی رازی در زندگی دارد که چه بسا جز خودش نمی داند و تمام هویت در همین راز مگو شکل می گیرد و لذا سرنوشت زندگی هر کسی در همان صورت آشکارش نیز بکلی گنگ و اسرارآمیز است. این راز مگو گاه آنقدر مگو می ماند که چه بسا خود فرد هم آن را از یاد خودش می برد ولی آن راز در فراموش خانه روانی مشغول کار است و بر کل حیات اثر می نهد. معمولًا این رازها در جرگه خطاها و گناهان نابخشودنی و غیر قابل قبول عامه است و خود فرد هم در نزد وجدان از آن شرم دارد و لذا نه تنها به کسی نمی گوید بلکه سعی می کند از حافظه خودش هم بزداید و یا آن را تحریف و حتی تقدیس کند. بهرحال آن راز بتدریج تبدیل به یک افسون و جادو در زندگی فرد می شود. یکی از علل عطش انسان در جستجوی دوست قابل اعتماد این است که بتواند رازش را با وی در میان نهد تا آن دوست بتواند آن را زیبا و موجه سازد و یا او را ببخشد. زیرا یکی از علل راز بودن راز، گناه بودن می باشد لذا عطش دوست همان عطش بخشودگی است زیرا هیچ کس نمی تواند خودش را ببخشد. راز هر کسی یک بخش جدا شده از کل زندگی اوست که در نهان خانه ذهن دفن شده تا نابود شود ولی هرگز نابود نمی شود و بطرزی مرموز کل سرنوشت انسان را تحت تأثیر قرار می دهد. مسئله اعتراف در مذهب مسیح که در سائر مذاهب نیز به اشکال و عناوین متفاوت وجود دارد که گاه تبدیل به تجارت گناه شده است مربوط به اهمیت راز است. در صدر اسلام نیز مؤمنان در نزد رسول یا علی (ع) راز دل می کردند و رسول یا امام برایشان در نزد خدا شفاعت و دعا می فرمود. این مسئله در قرآن نیز مذکور است. راز دل گفتن بین مؤمنان یک امر الهی می باشد که موجب شفاعت و رحمت و هدایت است. آن رازی که در نزد دوست مؤمنی اعتراف نمی شود کل روان فرد را دچار ظلمت و نسیان می سازد و گاه به جنون می کشاند۰ بدون شک راز دل در نزد نااهلاننیز فاجعه آمیز است. راز زندگانی هر کسی اساس سرنوشت اوست و می تواند علت کل بدبختی یا خوشبختی او باشد بشرط اینکه اعتراف شود و یا نشود و در نزد چه کسی! هر چند که اعتراف راز در نزد حتی دوستی نااهل و غیر مؤمن باز هم بهتر از عدم اعتراف است زیرا رازی که در دل مدفون می شود روان را تیره و تار و مخوف ساخته و فرد را از خود بیگانه و دچار نسیان می کند و لذا اعتراف در نزد هر کسی به هرحال به نیت اعتراف در نزد اهل بوده است لذا فرد اعتراف کننده اجرش را می  گیرد و این غده چرکین را از خود بیرون می افکند. کلام اخر اینکه یکی از وظایف حیاتی هر انسانی آن است که در جستجوی دوستی صدیق و مؤمن باشد که با او راز دل کند.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۱۲۳

تحت الشعاع نگاه حقّ

همواره از میان مقرّبین درگاه مردان حقّ و از زیر نگاه حقّ بینانه آنها اشدّ خیر و شر و زشتی و زیبائی و عشق و فسق و شقاوت و شفاعت و نور وظلمت ساطع می گردد و به عرصه ظهور می رسد. واقعیت اینست که در روشنائی هر چیزی همانگونه که هست پیدا می شود. باطن انسانهائی که در حریم وجود مردان خدا قرار دارند آشکار می شود و در واقع قیامت نفس آنها بر پا می گردد. و در اینجا دو حالت ممکن است که خداوند در کتاب فرموده است: در آن روز که باطن نهان انسانها عیان شد سعادتمند کسی است که تصدیق کند هر آنچه را که از خود می بیند و توبه نماید. و شقی و بدبخت کسی است که آنچه را که از خود می بیند انکار کند. و از اینجاست که دو نوع سرنوشت و هویّت پدید می آید. بی تردید در نخستین مرحله هر آنچه که از نفس بشری عیان می گردد تماماً امارگی و ستم و فسق و جنون است که برون افکنی می شود که اگر فرد تصدیق و سپس توبه کند از آن پاک و تزکیه می گردد ولی اگر انکار و تکذیب نماید به آن مبتلا می گردد و فرصت این برون افکنی عظیم را از دست می دهد و به اعمال خود مبتلا می گردد. اگر کسی فسق و جنون نفس خود را تصدیق نکند عملًا به آن می گراید و رسوا می شود. تحت الشعاع نور نگاه عارفان ظلمت نفس مردمان برون افکنی می شود و این شفاعت و لطف عظیمی است که به نفس امکان حیات دوباره و رستگاری می بخشد اگر تصدیق شود. عارفان مظهر نگاه حقّ و عین الله هستند. هر که از این نگاه بگریزد به ظلمت مبتلا می شود و اسیر ظلم می گردد و هر که بماند و تصدیق و توبه کند از قلمرو ظلمت به روشنائی می آید و رستگاری و سعادت همین است. این همان واقعه عرفان عملی در نزد عارفان است.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۷۲

ماده و معنای درد

هر درد و رنجی اعم از جسمانی، اقتصادی و اجتماعی دارای دو جنبه است: مادی و معنوی. آنچه که هست و آنچه که انسان دریافت میکند. یعنی خود درد و احساس درد. تردیدی نیست که مشکلی واحد برای هر فرد بشری دارای رنجی متفاوت است مثلًا یک دندان درد برای هر فردی حد خاصی از عذاب و تحمل را ایجاد می کند. یکی می تواند روزهای متمادی دندان درد را تحمل کند و دیگری حتی تاب تحمل ساعتی از درد را ندارد و بلافاصله به پزشک و یا مسکن رجوع می کند. این بدان معناست که دردی واحد برای هر فردی شدت خاص خود را دارد. مشکلات اقتصادی و اجتماعی هم همینطور هستند. در واقع چیزی به نام دردسنج وجود ندارد بلکه سنجش درد هر فردی متفاوت است یکی آن را بیشتر می کشد و دیگری کمتر. این امر مربوط به طاقت رنج کشیدن نیست بلکه طاقت نیز معلول میزان درد و رنجی است که هر کسی می کشد و این میزان همان حساسیت است. شاید شما هم گمان کنید کسانی که حساسیت بیشتری دارند درد و رنج را بسیار بیشتر دریافت می کنند و لذا در تحمل آن ضعیفتر هستند. ولی حقیقت این است آنکه درد و رنج بیشیتری را احساس و دریافت می کند صبر و
مقاوت بیشتری هم در قبالش دارد یعنی آنان که کمتر درد را احساس می کنند و درد کمتری می کشند تحمل کمتری هم دارند و بیشتر بی تابی نشان می دهند. مثلًا یک زن قبل از تجربه درد زایمان تاب تحمل یک سردرد را بدون مسکن ندارد ولی بعد از زایمان که شاید بزرگترین درد بشر باشد تا این حد صبور شده و جالبتر اینکه خواهان فرزند بعدی هم می شود. یعنی انسان هر چه که بیشتر درد و رنج می کشد تاب تحملش هم بیشتر می شود. و اما چه چیزی موجب افزایش حساسیت دریافت انسان از درد و رنج می شود و لذا درد و رنج بیشتری را صبورانه می کشد؟ معرفت! معرفت فقط دریافت رنج را افزایش نمی دهد بلکه ظرفیت و تحمل آن را نیز افزایش می دهد و بلکه ظرفیت دریافت جهان را افزایش می دهد. معرفت تن و جان و دل و اعصاب را حساستر کرده و گیرنده های وجود را تقویت می کند. و گاه این رشد تا آن حد است که یک انسان حتی درد و بدبختی دیگران را بیشتر از خودشان احساس و دریافت می کند و به جای دیگران رنج می کشد و دیگران از این بابت التیام می یابند و این همان مقام شفاعت عارفان است. گاه انسان عارفی حتی رنجهای آینده دیگران و یا جامعه اش را پیشاپیش دریافت می کند و رنج می کشد و لذا به فکر نجات می افتد و این همان مقام ناجی است که جوامع بشری را همواره در طول تاریخ از هلاکت می رهاند. این است که در روایات اسلامی داریم که اگر وجود اولیای خدا بر روی زمین نباشد نسل بشر هر آن نابود می شود. برای درک ملموس این واقعه رابطه مادر با کودک را مورد دقت قرار دهید. اولیای خدا مادران بشریت هستند. در اینجاست که این سخن شیخ خرقانی را درک میکنیم که: خدایا مرا بر دوزخ وارد کن و بجای همه مردمان عذاب کن و مردمان را بر بهشت وارد کن که تاب تحمل عذاب ندارند ولی من می توانم شاکر باشم. آنچه که معرفت را منفور مردمان کرده است همین است زیرا معرفت موجب تشدید و تقویت احساس و ادراک درد و رنج است. هر چند که معرفت موجب دریافت رحمت و عزت و بهشت هم می شود ولی عارفان از بهشت می گذرند و به میان مردمان در دوزخ می روند تا عذاب آنان را به جان خود بخرند. زیرا بهشت عارفان تنهایی آنان است. جنبه دیگر توسعه احساس و درک عارف همانا تکامل جهان و جهانیان است یعنی جهان هستی در ظرف وجود عارف به کمال می رسد و آنگاه به قیامت می آید که حضور خداست و این است که وجود عارف قیامتگاه جهانیان است زیرا عرصه حضور خداست. درد پذیری و تحمل رنج مردمان برای التیام و شفاعت آنان است که وجود عارف را از منیت پاک ساخته و برای حضور پروردگار مهیا می سازد. هیچ گوهره ای به اندازه عشق به خدمت مردم و کشیدن درد مردم وجود انسان را توسعه نمی بخشد و عظمت و کمال نمی دهد این همان مقام الوهیت انسان است. معرفت، وجود را به وسعت جهان توسعه می دهد تا کل جهانیان در آن آرام و قرار گیرند و کمال یافته و جاودانه شوند و این است که قرآن می فرماید: کل جهان و جهانیان در وجود امام آشکار متحصن و متمرکز است.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۶۷

اینقدر احمق؟!
جهل بعد از معرفت

گاه مواجه با آدمهائی می شویم که باید آنها را احمق های حرفه ای نامید که گوئی در حماقت دارای تخصص و رسالت هستند و خود نیز اسوه حماقت. براستی اینان کیستند؟ با توجه به سابقه این نوع آدمها درمی یابیم که بطور مادر زادی اینگونه نبوده اند و بلکه در دوره ای بناگاه بطرزی حیرت آور و معجزه آسا به گشایش و نجات و عزتی عظیم نائل آمدند ولی بعد از آن بناگا ه احمق شدند و در همه جا جز رسواسازی خویشتن گوئی کاری ندارند. این وضع بقول قرآن کریم همان «عذاب مهین» (عذاب رسواکننده) است که به زبان و کردار خودشان موجب رسوائی و فضاحت خود می شوند. این آدمها در دوره ای همه جا اسوه فضیلت فروشی و فخر و دین نمائی بودند و همه را با کلمات قصار و اطوارهای عارف مشتربانه کیش و مات می کردنتد ولی اینک گوئی که دیوانه شده اند و خود را رسوا می سازند. اینان مصداق کسانی هستند که نعمات خداوند را کفران کردند و بخدمت فسق و ریاست گرفتند و دین را بازار خودفروشی نمودند و بناگاه از ایمان و نعمت الهی ساقط شدند. این حماقت یک عذاب الهی غیر قابل بخشش و شفاعت است و مصداق آن کلام مولوی که: زاحمقان بگریز که عیسی خود گریخت! براستی که این نوع حماقت بعد از شفاعت و لطف الهی یک درد بی درمان و شفاعت ناپذیر است. آنان که معارف الهی را به بازار خودفروشی و ریاست و معیشت بردند به این نوع حماقت و رسوائی مبتلا می شوند و گوئی مصداق این کلام خدا هستند که کور و کر و گنگ شده اند و بر قلوبشان مهر خورده و دیگر باز نمی گردند.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۲۹۴

افسانه ولد زنا

ولدزنا یا حرام زاده در همه فرهنگهای جهان دارای ویژ گی کمابیش واحدی است و همچون بدترین فحش و اهانت است و به پلیدترین انسانها خطاب می شود. در روایات اسلامی نیز ولدزنا کافرترین و توبه ناپذیرترین انسانهاست و این به معنای رحمت و محبت ناپذیری مطلق است. در روایات شیعی نیز آمده است که ولدزنا شقی ترین دشمنان امامان هستند. اکثر قاتلان امامان ما هم معروف به ولدزنا می باشند. این چه رازی است. در این دو مسئله وجود دارد: یکی اینکه چرا این نوع آدمها تا این حد شقی و کافر و حق ناپذیرند و دوم اینکه آیا آنها چه گناهی دارند که اینگونه شده اند به لحاظ روانشناختی. مسئله اینست که این نوع بچه ها در واقع بی پدرند و پدر جعلی آنها هم غریزتاً به آنها هیچ مهری نمی تواند داشت و مادرشان هم در دوران بارداری و هم در دوران پس از تولد به آنها به چشم حرامی و موجودی نامشروع و مطرود می نگرد زیرا از پدر واقعی آنها متنفر است و غریزتاً کینه دارد و این نفرت و کینه را به بچه برمی تاباند. لذا این بچه ها غرق در کینه و بی مهری والدین هستند. و بچه نیز غریزتاً از این والدین نفرت دارد. پس او مخلوق خیانت و نفرت و تهمت است. و می دانیم که در اطراف همه انبیاء و اولیای خدا همواره گروهی از این انسانها حضور داشته و مورد اشد مهر بودند. و شاهدیم که خداوند بسیاری از این بچه ها را بطرزی معجزه آسا قرین رحمت ویژه ای می سازد مثلًا ابن ملجم و شمر که دو تا از ولدزناها بودند در حریم رحمت الهی علی (ع) و حسین (ع) بزرگ شدند و مشمول اشدّ مهر بودند. پس خداوند آن بی مهری را به اشدش جبران می کند و اینک اینها هیچ تفاوتی از دیگران ندارند و بلکه مشمول رحمتی خارق العاده هم قرار گرفته اند که می بایستی حق آنرا ادا کنند که اگر نکنند مثل هر انسان دیگری به عقاب و عذاب الهی دچار می شوند. هر چند که کسانی چون ابن ملجم مورد شفاعت امام قرار گرفته اند و باز هم از رحمت برتری برخوردار شدند. جنبه اجتماعی این امر بخصوص در تمدن مدرن که تمدنی زناپرور است و جوامع مدرن مملو از این نوع بچه ها هستند، امری بس قابل تأمل می باشد. شاهدیم که جوامع بی بند و بار و لامذهب که بجای ازدواج روابط نامشروع و غیرمتعهد را اشاعه می دهند جوامعی به غایت شقی و بیرحم می باشند و لذا در خدمت حکومتهای ستمگر مرتکب بزرگترین ظلم ها و شقاوت ها می شوند و لذا در جنگهای مدرن شاهد چنان حدی از شقاوت هستیم که در تاریخ بشر بی سابقه است. فرزندان نامشروع عامل اشاعه ستم و براندازی جوامع خود هستتند. و نسل خود را برمی اندازند و از جامعه و تمدنی که مولد آنهاست انتقام می گیرند. گوئی ناجی آخرالزمان نیز بایستی شفاعت تمدنی تماماً زنائی را نماید که تمدن شقاوت است.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۲۲۹

فلسفه فالگیری

عصر جدید عصر جهانی شدن همه امور است از جمله جهانی شدن فالگیری و استخاره و انواع خرافات. گرایش به فالگیری و انواع شعبات آن، برخاسته از بن بستهای زندگی مدرن است. در واقع میل به فالگیری همان پناه بردن به جهل خویشتن است و نیز راهی برای خروج از آن. می توانیم این امر را نوعی گرایش جاهلانه به ماوراء طبیعه نیز تلقی کنیم. فالگیری نوعی گریز از فهم مسائل است درست به همین دلیل عاقبت آن به خرافات جنون آمیز و گاه به روان پزشک و تیمارستان می انجامد. گاه آدمی به بن بستی می رسد و بر سر دو راهی یک انتخاب، سرگردان می شود و با اینکه بواسطه عقل و تجربه راه درست را می داند ولی میل به انتخاب نادرست دارد ولی از عاقبت شوم این انتخاب می ترسد و لذا برای فرار از مسئولیت آن، به فال روی می آورد. و جالب اینکه در پاسخ هر فال و استخاره ای اگر به نفی انتخاب مطلوب نفس خود برسد باز به تکرار و تفسیر و تبدیل فال می پردازد و آنقدر ادامه می دهد تا به تصدیق عمل نادرست برسد و بدینگونه مسئولیت آن عمل نادرست را به گردن ماوراء طبیعه و در واقع به گردن خدا می اندازد. پس واضح است که چه عملی جنون آمیز و منافقانه می باشد. در کل آخر فالگیری از هر نوعی چیزی جز شر و گناه اعمال خود را به خدا نسبت دادن نمی باشد و گناهی بزرگتر از این نیست. گناهی که از اصل آن عمل زشت نابخشودنی تر است و درست به همین دلیل عاقبت این راه و روش به غایت حماقت و جنون می انجامد. و می دانیم که حماقت عذابی غیر قابل شفاعت است.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۲۱۷

بیائیم دعا کنیم برای جهانیان

دعا برای دیگران از ویژگیهای دین اسلام و فرهنگ تشیع است که بصورت امری به مؤمنان توصیه شده است. در دعا کردن برای خود و عزیزان هنری نیست و لذا بندرت هم اجابتی است که اجابتش هم موجب گرفتاری می شود. دعا برای دیگران، برای بیگانگان، برای دوست و دشمن، ویژۀ یک انسان راستین و خداپرست است که خدا را به خدائی اش می شناسد و نه به گدائی اش به درگاه مخلوق تا برایش عبادت کنند تا نانشان دهد. یکی از درسهائی که ادعیه ائمۀ اطهار به شیعیانش می دهد دعا برای غیر است. این دعا فقط هم بشر دوستی نیست بلکه عین یک خودــ دوستی خردمندانه است چرا که تا زمانیکه کسی بر روی زمین در رنج و ستم است و جان می کند هیچکس نمی تواند آرام و قرار و سعادتی داشته باشد زیرا بشریت نفس واحده است و واقعاً بنی آدم اعمای یکدیگرند. بنگرید به کسانی که خوشبختی را امری خصوصی می دانند و تمام عمرشان مشغول خوشبخت سازی خویش هستند براستی بدبخت ترین آدمهایند و در هزاران غل و

زنجیر جان می کنند. دعا کردن برای دیگران کمترین و حداقل تلاش آدمی برای همنوعان خویش است. این دعا دل و اند یشه و جان آدمی را نیز توسعه می دهد و به آفاق عالم متصل می سازد و یکی از قدرتمندترین روش رشد روحانی و تعالی جان است. کسی که به درگاه خدا برای بدبختی دیگران می گرید. اینست انسان! پس بیائیم این هدیه الهی را امتحان کنیم تا ببینیم که چه گشایش عظیمی در دل و جان ما رخ می دهد. بیائیم دعا کنیم برای شفاعت و سلامت و نجات همه بیماران لاعلاج، همه سرطانی ها و ایدزی ها و صرعی ها و افسرده ها و معتادان. برای همه زندانیان و محکومان به اعدام. برای همه یتیمان و بیوه زنان. برای همه تنهایان و بیکسان جهان. برای همه آوارگان و جنگ زدگان و تبعیدی ها و بی خانمانها و کارتن خوابهای جهان. برای همه کسانی که نان در خانه ندارند. برای همه کسانی که از درد خماری بخود می پیچند. برای همه روسپی های مفلوک و هم جنس گرایان تباه شده و برای همه جوانان پیر و عذب و درمانده. برای همه بی هویت ها و پوچ ها و برای همه بیماران روانی در تیمارستانها. برای همه مبارزان راه آزادی. برای همه کسانی که در زیر شکنجه ها هستند. برای همه کسانی که از زندگی بیزار و در اندیشه خودکشی هستند. برای همه زن و شوهرهائی که بخون هم تشنه اند. برای همه زناکاران و فاسقان. برای همه کسانی که برای یک لقمه نان خود را می فروشند و دست به گناه می زنند. برای همه کسانی که عزیزان از دست داده اند. برای همه کسانی که در محاصره اند. برای همه کسانی که بیقرارند. برای همه مؤمنانی که در امتحانات الهی چون بید می لرزند. برای همه کسانی که کرایه آخر ماه ندارند. برای همه بدهکاران که خواب ندارند. برای همه اشقیاء که در آتش خود می سوزند. برای همه حریصان و حسودان که جان می کنتد. برای همه آوارگان وادی معرفت. برای همه درماندگان وادی سعادت. برای همه بنی آدم بر روی زمین که رفته اند و هستند و خواهند آمد. و سپس برای خود و عزیزان خود دعا کنیم و اینکه: خدایا بما توفیق دعا برای دیگران عطا کن. آمین-
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۱۶۶

راه عارفان و عوام

عارفان مصادیق و اسوه های مکبتی هستتند که انبتای الهی در طی هزاران سال بنا نهادند و اصول و راه و
روش آنرا تبیین نمودند و با معجزات خود تصدیقش کردند. پس عارفان حجّت های عینی و انسانی حقانیّت راه انبیاء هستند و در واقع امامان این راه محسوب می شوند. عارفان با موجودیت و زندگی خویش به همگان نشان می دهند که راه انبیای الهی برحق و عملی و بلکه بهترین روش زندگیست. ولی عامه مردمان همواره به هزار تزویر و تهمت این حق آشکار را انکار می کنند ولی درمانده ترین مردمان که هیچ امکانی برای ادامه راه و روش کافرانه خود هم ندارند و با کفر خود به بن بست رسیده اند به جبر و از ناچاری در اطراف عارفان جمع می آیند. اینان مستضعفترین مردمان به لحاظ شخصیتی هستند که از نزد خود هیچ اراده ای ندارند و تماماً بازیچه نظام طاغوت جامعه هستند. عارفان با قدرت شفاعت و کرامت و محبت خود این درماندگان را تحت حمایت خود گرفته و از بدبختی می رهانند و به عزّت و اراده ای برتر از جامعه می رسانند و آنگاه آنان را به اختیار خودشان به دین خدا و اطاعت از عقل و معرفت می خوانند. ولی اکثر این مستضعفین نجات یافته انکار و تکبر می کنند و کوس انالحق می زنند و با عارفان به عداوت می پردازند و یافته های خود را به نزد ظالمان می برند تا آنان را در قدرت کافرانه خود شریک سازند. ولی این یافته های عرفانی در تضاد با جهل و ضلالت قرار گرفته و موجب رسوائی و فلاکت آنان می شود. این مستضعفین که مورد شفاعت عارفان قرار گرفته اند علیرغم میل خود حامل پیام عارفان بسوی مردم هستند و مردم به تقلید کافرانه و کورکورانه از سنت عارفان می پردازند و بانی جریانات شبه عرفانی و دجالی می شوند و دریائی از خرافات پدید می آورند. ولی این تقلید منکرانه از سنت عارفان و خرافات حاصل از آن موجب ایجاد تضاد و فروپاشی در نظام کفر می شود و این نظام را به ابطال و رسوائی و هلاکت می کشاند. امروزه در سراسر جهان و از جمله در کشور خودمان شاهد صدها دکان دجّالی عرفانی هستیم که تحت عناوین قدیم و مدرن مشغول غارت جیب و جان و وجدان مردمان هستند. این غارت شدگی بر حقی عظیم است که کفر و انکار عامه را در هم می شکند و آنان را برای توبه ای بزرگ آماده می سازد تا آن عارف عصر آخرالزمان در جهان آشکار شود و جامعه ای برمبنای دین و عشق و عرفان پدید آورد و حق الهی انسان را به ثبوت برساند. آنچه را که انبیاء و اولیاء و عرفا در طی چند ساعت درک و تصدیق می کنند مردمان عامی نیازمند یک عمر هستند. آنچه را که مردان حق در طول عمرشان محقق می سازند کل بشریت در طول تاریخ اثبات می کنند. عارفان پیشقراولان حقیقت و انسانیت هستند و شاهدان و شهیدان این راه در تاریخ می باشند که راه تکامل را
برای بشریت هموار می سازند و در این راه از جان و حقوق دنیوی خود نیز می گذرند تا بشر کافر و جاهل را
به ایمان و عقل آورند. اگر عارفان نباشند عامه مردمان حتی امکان ادامه همین حیات حیوانی و کافرانه را هم
ندارند. عارفان راز بقای بشر بر روی زمین هستتد. برخی سعی می کنند که شفاعت و کرامتهای وجودی عارفان را تبدیل به فوت و فن نموده و دکانهای دین پدید آورند و دیگران را گمراه سازند و از این بابت کوس
انالحق بزنند ولی در این راه به انواع عذابها و رسوائی می رسند و جبراً متواضع شده و تسلیم حق شده و حق عارفان را بالاخره تصدیق می کنند.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۵۴

هویّت و الوهیّت

«هویّت» مهمترین مسئله انسان مدرن محسوب می شود و عصر جدید را عصر بحران هویّت نامیده اند که این بحران منشأ عمده تباهی ها و جنون و جنایات است. هویّت یک معنای باطنی در فرد دارد و یک معنای بیرونی که در روابط اجتماعی رخ می دهد. در جنبه باطنی همان احساس وجود است که مترادف با اتکاء به خود و حس معنای انسان بودن است بدانگونه که انسان از بودنش راضی باشد بدون داشته هایش. هویّت همان احساس بودن منهای داشتن است و این درجات متفاوت دارد و امّا جلوه بیرونی و اجتماعی هویّت همانا بی نیازی و استقالل رأی و بی همتائی در شخصیت و راه و روش است به گونه ای که می گویند: فلانی خودش است. با همین وصف همه مفاهیم برخاسته از هویّت بیانگر چهار صفت ذاتی خداوند در سوره توحید است: یگانگی، بی نیازی، استقلال، از پس و پیش و میراث و آینده و بی تائی! و جالب اینکه سوره توحید با لفظ «هو» آغاز می شود: قل هو! یعنی این سوره هویّت است. پس هویّت همان اوئیت است و لذا جلوه ای و درجه ای از مقام خلافت اللهی انسان است. یعنی انسان صاحب هویّت نه «من» است و نه تو! نه خودپرست است و نه مردم پرست. بلکه خدا را در وجود خود یافته است در درجات. پس هویّت محصول خداشناسی عرفانی است و خداپرستی عرفانی و شناخت و پرستش خدا در خود. پس عرفان قلمرو هویّت بشر است که عمل بیرونی آن جز محبّت به آدمیان نیست و انسان صاحب هویّت انسانی صاحب رحمت و محبّت و کرامت و شفاعت به خلق است و همه اینها حاصل بی نیازی انسان از دنیا و اهلش می باشد. پس هویّت درمحبّت به
فعل می آید و خدمت بی مزد و منّت به خلق.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۲۵۶

عبور از خط وجود

آدمی با تولدش پا از خط وجود بیرون می نهد و دچار غربت و از خود بیگانگی و لذا احساس هراس و نابودی می شود و به هر چیزی پناه می برد و این پناه جستن را عشق می نامد. ولی هیچ چیز و کسی حاضر نیست که دیگری را برای همیشه در خود جای دهد و وجودش را به او بخشد. لذا نفرت آغاز می شود و آدمی دوباره دربدر می شود. بسیاری در این دربدری و نفرت تباه و هلاک می شوند و انگشت شماری راه خانه وجود خود را می یابند و یکبار دگر از خط وجود می گذرند و پا به عرصه موجودیت می نهند اینان موحّدانند و عارفان واصل که کلّ عالم و آدمیان را ترک نموده و دل از همه شسته و لایق وجود شده اند. اینان تنهایان و بی تایان هستند که کلّ بشریّت را امامت می کنند. اینان امامان وجودند. اینان تنها موجودهای عالم برزخ و حیات خاکی هستند و اسوه های فقر و تنهائی و عشق و کرامت و شفاعت. اینان خلفای خدا بر روی زمین هستند. اینان خودشان هستند و مابقی بی خودند. اینان خدایان روی زمین هستند: خدائی اسیر خاک بشر! آنگاه که به خویشتن خویش بازگردی و خطّه عدم را درنوردی و بر قلمرو وجود وارد شوی و در آن قرارگیری و خلیفه خدا شوی همه کسانی که تو را ترک گفته بودند بسویت می آیند و محبّت تو را درک و تصدیق می کنند. محبّت از آن کسی است که موجود شده باشد. آنکه نیست عشقی ندارد بلکه متجاوز و اشغالگر وجود دیگران است و خود را عاشق می پندارد.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۱۲۰

حکمت چیست؟

حکمت، نوعی دانائی نیست، فلسفه هم نیست و عرفان نظری هم نیست و کلمات قصار هم نیست و اصولًا چیزی قابل اکتساب از دیگران نیست. حکمت، نوعی توانائی روح است و یک مقام معنوی می باشد همانطور که قرآن می فرماید که: آنگاه که موسی به کمال رسالت رسید از جانب خداوند حکمت و کتاب و فرقان یافت. در روایت است که گروهی از دانشمندان به نزد پیامبر اسلام آمدند و درباره حکمت دین او سؤال کردند. پیامبر فرمودند که: ما حامل حکمت برای مردم نیستیم بلکه حامل حکم خدا هستیم و هرکه این احکام را عمل کند به حکمت آن می رسد. در واقع حکمت، نوری است که حاصل عمل به حکم خداست و حکیم، مظهر حکم خدا می باشد و لذا دارای نور شفاعت و معرفت و کرامت است و این نور را به قلوب مردمان می تاباند و چه بسا شفا می یابند. این شفا حاصل القای نور دین است همانطور که قرآن شفاست. به همین دلیل در روایتی از حضرت رسول آمده است که کلّ مؤمنان دارای شفاعت هستند. این شفاعت نوری از حکمت است. کلام حکیمانه یکی از سطحی ترین بروز حکمت از وجود حکیم است که الّبتّه دارای بلاغت و قدرت نفوذ خارق العاده ای می باشد و بر قلوب اثر می کند. یعنی کلام حکیم در وجود مخاطبان به طرزی حیرت آور به فعال در می آید و این همان کرامت و شفاعت است. حکمت، نور اعمال خالصانه از وجود مخلصین است و لذا چیزی به نام فرمولهای حکیمانه وجود ندارد و مقلدین حداکثر مبدّل به عطاران و رمالان و شیادان می شوند. کلام و دست حکیم شفا بخش است به هر بهانه ای.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۱۱۹

عرفان درمانی به زبان ساده

اگر عرفان به معنای خودشناسی است پس عرفان درمانی هم به معنای درمان امراض و رفع مشکلات بواسطه خود فرد بیمار، بی واسطه دارو و ابزار است: درمان خود به خودی. امراض و رنجها موجب تشدید و بروز دوگانگی نفس و هویّت بشر می شوند و فرد بایستی بین این دوئیت خود رابطه ای برقرار نماید. این ارتباط موجب رفع گرفتاری می شود. ولی خود فرد بیمار قادر به برقراری چنین رابطه ای در خود نیست و این کارعرفان درمانگر است. این پل ارتباطی بین دوئیت فرد طبعاً از جنس معرفت است و عرفان درمانگر همچون اوئی بین من – توی بیمار قرار می گیرد و من و توی او را مربوط می سازد. هر فردی در درون خود دارای دوگانگی من – توئی است و این همان حدیث نفس انسان با خویشتن خویش است. هرگاه که این حدیث نفس از بین برود و یا ضعیف شود آدمی به لحاظ جسمی، عصبی یا روانی رنجور می گردد. یک عرفان درمانگر به مثابه محدث نفس بیمار فرد است و صدای بیماری او را در می آورد تا با وجدانش سخن گوید. بنابراین فردی که از طریق عرفان درمانی معالجه می شود فقط به یک شفای عمیق و ریشه ای نمی رسد بلکه دچار بیداری معنوی می گردد و فطرتش زنده می شود و این همان احیای دین است بنابراین عرفان درمانی یک شفای دنیوی و اخروی، مادی و معنوی و جسمانی و روحانی توأمان است. عرفان درمانی موجب شفا و حیات دل می شود لذا می توان آنرا «دل درمانی» هم نامید یا «دین درمانی». این شفا مستلزم اعتماد و باوری عمیق می باشد. به بیان دیگر می توان عرفان درمانی را هو–درمانی (او–درمانی) هم نامید به معنای در میان آوردن حقّ، در رابطه بین ذهن و دل بیمار. زیرا دوگانگی انسان همان دوگانگی بین اندیشه و احساس است، دوگانگی بین ظاهر و باطن. زیرا ذهن آدمی زبان دنیا و ظواهر زندگی اوست و دل هم زبان آخرت و معنا و باطن امور است. در اینجا عرفان درمانگر به مثابه پیر و عارف باطن بین است که در عین حال بایستی جهان بیرون و زمانه و دنیای بیمار را هم بشناسد و انسانی جهان بین هم باشد. و امّا اکثر امراض بشر مدرن عاطفی و ارتباطی هستند مخصوصاً رابطه و عاطفه زناشوئی. در این جا عرفان درمانگر به عنوان هوی رابطه بین من و توی، زناشوئی وارد می شود و این دو را با یکدیگر به گفتگو و درکی حقیقی و صادقانه می رساند تا راز دل گویند. او زبان راز نهفته این رابطه است، همچنین روابط دوستانه و هر رابطه خانوادگی و اجتماعی دیگر. عرفان درمانگر باید بتواند به قلمرو رنج بیمار وارد شود و با او همدرد و همدل شده و در واقع بر جای او قرار گیرد و این امر مستلزم عشقی کافی به انسان و نجات و سعادت بشر است و هرگز بواسطه فوت و فن و رفتارهای نمادین و جملات شاعرانه ممکن نمی شود. عرفان درمانی به زبانی همان شفاعت است ولی شفاعت عارفانه. پس عرفان درمانگر بایستی انسانی متّقی و مخلص و حق پرست باشد. پس عرفان درمانی نمی تواند امرار معیشت باشد.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۲۹

محمد (ص) کیست؟

کسی که دلش خانه کل بشریت است. کسی که جمال محّبت خدا بر مردم است. کسی که حوای ذاتش را یافته و لذا انسان کامل است. کسی که آتش دوزخ را بر جان خرید و خلق را شفاعت نمود. کسی که خداوند را بر خود عاشق نمود. کسی که بدنش تبدیل به نور مطلق شد و لذا سایه نداشت. کسی که به واسطه محّبت در همین دنیا فنا ناپذیر شد. کسی که خداوند را در جمال انسان دیدار نمود. کسی که ابلیس را به سجده کشاند. کسی که مکتب اصالت فقر را بنا نهاد و به فقر خود افتخار نمود و این افتخار را اعلان کرد. کسی که جمال پروردگار را به ارث برد و زیباترین انسان شد. کسی که مذهب جمال پرستی را پدید آورد و پیروانش بر جمالش درود می فرستند. کسی که مکتب اصالت انسان را کامل کرد که همانا امامت است. کسی که بنیاد نژادپرستی را در خود و مذهبش برانداخت و بدینگونه ریشه کفر را سوخت. کسی که مقصود دینش را زن قرار داد و آن فاطمه بود. کسی که مرد سالاری را واژگون کرد.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۲۰۲

علی (ع) که بود؟

کسی که حتّی حاصل دسترنج خود را از آن خود نمی دانست. کسی که جان دوستش را بر جان خود ترجیح می داد. کسی که دشمنانش را بیشتر از دوستانش، دوست می داشت. کسی که ۲۵ سال شبانه روز کار کرد تا قرض دوستش را بپردازد. کسی که با نان جو و نمک هرگز دچار سو تغذیه و بیماری نشد. کسی که حتّی دشمنانش هم او را دوست می داشتند. کسی که هرگز نان به خانه نبرد. کسی که هرگز از حکومت حقوق نگرفت. کسی که از ریاست کردن نفرت داشت. کسی که خدا از زبانش سخن می گفت. کسی که بر مؤمنان سخت گیر و برکافران مهربان بود. کسی که تمام عمرش بلاوقفه در نماز و روزه بود. کسی که تا قاتلش را شفاعت نکرد از دنیا نرفت. کسی که خداوند بر او نماز می خواند. کسی که خدا مریدش بود. کسی که «خود» را نابود کرد و خدا را عیان نمود. کسی که به واسطه انتخاب فقر مطلق، به اسرار وجود آگاه شد.
دائرهالمعارف عرفانی جلد۳ ص ۱۷۰

حکایت: حلّ یک مشکل شرعی

روزی مؤمنی به نزد شیخ آمد و گفت یا شیخ مشکلی دارم. مسئله من اینست که زنی دارم کافر ولی خیلی دوستش می دارم و می دانم که پس از مرگ، او به جهنّم خواهد رفت و من در فراق او بهشت من جهنّم می شود. آیا این معمّا راه علاجی دارد؟ شیخ گفت: یا تو هم باید کافر شوی و به جهنم بروی تا با او باشی و یا او باید توبه کند تا با تو در بهشت باشد. مؤمن گفت: من که کافر بشو نیستم او هم توبه کن نیست. شیخ گفت: انشا الله خداوند به خاطر ایمان تو زنت را هم مورد عفو و شفاعت قرار دهد تا مشکل تو حل شود. مؤمن اندکی فکر کرد و سپس گفت: ای شیخ این که تبعیض و ظلم است من که عمری تقوا پیشه کرده و اینهمه خیرات داده ام با اویی که جز گناه نکرده و لقمه ای به کسی نداده است در یکجا باشیم؟ شیخ در خود فرو رفت و گفت: بنشین تا مشکل تو را حل کنم. رفت و از پستوی حجره اش شمشیری عریان آورد و گردن مؤمن را از تن جدا کرد. و گفت: اینست جزای کافری که خود را مؤمن می پندارد و برای خدا هم تعیین تکلیف می کند. به راستی که مشکل منافقان جز با شمشیر حل نمی شود.
دائرهالمعارف عرفانی جلد۳ ص ۳۶

و امّا نکته دیگر اینکه در آخرالزمان، نبوّت همه انبیای الهی در طول تاریخ گذشته یکبار دگر بر روی زمین تجلّی می یابد و در برخی مخلصین به عرصه ظهور و ذکر دوباره می رسد همانطور که در قرآن می خوانیم «خداوند به هر یک از بندگانش که بخواهد روح و ملائک را به امرش نازل می کند تا مردمان را بترسانند و دعوت به تقوی نمایند و احکامش را متذکر شوند». این آیه مربوط به آینده است که عصر آخرالزمان می باشد. همانطور که در طول تاریخ اسلام تا به امروز در هر عصر مخلصینی صاحب الهامات و کرامات و شفاعت الهی در جوامع متفاوت ظهور کرده که مردم را دعوت به تقوا و عدالت و معرفت نموده اند. اینان رسولان آخرالزمان هستند که در عصر جدید و در جهان اسلام می توان از کسانی چون سید جمال اسد آبادی، میرزا کوچک خان، امام موسی صدر، امام خمینی، اقبال لاهوری و دکتر شریعتی نام برد.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۲۳۴

حسد : شعله ای از آتش دوزخ

سرنوشت هر کسی معلول نگاهی است که به دیگران دارد. حسد معلول بدخواهی است. بشریت به تجربه درک کرده که بخل و حسد براستی از جنس یک آتش نامرئی است که روح را بالوقفه می گدازد و سیاه می کند و لذا یک عذاب عظیم در وادی کفر و گناه می باشد. حسد در یک کلمه یعنی میل به بدبختی دیگران. آنانکه رحمت خدا و نعماتش را قدر نمی دانند و حقوقش را که همان اطاعت از احکام اوست رعایت نمی کنند بناگاه دچار قحطی عاطفه و عزّت و آرامش می شوند و سپس نسبت به کسانی که این نعمات را دارا هستند به عداوتی جنون آمیز می رساند و در صدد بر می آیند که این نعمات را در دیگران هم نابود سازند. و این جنگ تن به تن با خداست۰ کسی که عاشق بدبختی دیگران است طبعاً به آن بدبختی ها دچار می شود. همانطور کسی که عاشق سعادت دیگران است سعادتمند می شود. علی (ع) همه امراض روانی بشر را حاصل حسد می داند. حسد دل را سیاه می کند و وجدان را می میراند و عقل را زائل می کند و لذا صاحبش را به جنون و خود – براندازی می کشاند. و اینست که قرآن می فرماید «کافران نسبت بخودشان بخیل هستند». در واقع بخل به دیگران منجر به عداوت با خود می شود و عذابی بزرگتر از این نیست. چنین کسانی بتدریج پا به همه امکانات و شرایط باعزّت زندگی خود می زنند و خود را به غایت خفّت و ذلّت می اندازند و نسبت بکلّ مردم به کینه ای حیرت آور می رسند و چشم دیدن هیچکس را که دارای عزّت و آرامش باشد ندارند. آدمی هر چه را که برای دیگران بخواهد برای خودش خواسته است. برای حسد بعنوان یک بیماری روانی، علاجی نیست چرا که عذاب الهی چون فرود آید شفاعتی ندارد و باید دورانش بسر آید و خود حسد در مرحله خودبراندازی فرد موجب هلاکت نفس امارّه و کافرش می شود. در واقع آتش حسد درمان کفر بشر است.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۲۳۳

عذاب النّار چیست؟
(تفسیری بر دعای جوشن کبیر)

علی (ع) در دعای جوشن کبیرش که عالیترین دعائی است که از زبان انسان خطاب به پروردگارش تراوش نموده بصورت ترجیع بندی از خداوند با هزار ضجّه و زجر طلبِ رهائی از عذاب نار می نماید. و خداوند را در این استغاثه به همه نامهایش صدا می زند و به هزار نامش صدا می کند تا او را از آتش نجات دهد. این چه آتشی است که صدای هیچ بشری را همچون علی (ع) تا این حد به خدا نرسانیده است و بواسطه این آتش همه اسامی او را کشف کرده و نعره می زند اسمائی که تا قبل او کشف نشده و به زبان هیچ کس در هیچ مذهبی نیامده بود. دعای جوشن کبیر را بایستی دعای خلاصی از آتش نامید: خلِّصنا من النّار یا رب! این چه آتشی است که به جان علی افتاده که او را شب تا به صبح در چاههای کوفه به نعره و استفراغ خون انداخته است و همه چاههای کوفه را غرق خون ساخته است. آنکه بیش از حد به خدایش نزدیک می شود در آن واحد به نار و نورش نزدیک شده است و هر آن غفلت و به اندازه موئی شرک و عجب و خودبینی موجب تبدیل نور به نار می شود و جانش را می گدازد. جنّت و جهنّم دو صورت از تقرّب الی الله و آستانه و محضر اوست: وجه نوری و وجه ناری! و امّا اصحاب اعراف (عرفا و امامان) که بر پل صراط المستقیم در حرکت بسوی اویند که راه میان بر بین جنّت و جهنّم است در سمت راست این راه شاهد جنّت هستند و در سمت چپ آن هم جهنّم است. از سمت راست نوری اند و از سمت چپ هم ناری می باشند و شاهد بر اهالی این وادی. و این وادی فراسوی خیر و شرّ و بهشت و دوزخ و کفر و
ایمان است. در حیات این دنیا وجود کافران دربهای جهّنم و عذاب النّار است و وجود مؤمنان هم دربهای جنّت است. همنشینی اعراف با اهل دوزخ در جهت رهائی آنان موجب ابتلای آنان به این آتش است. اهل دوزخ آنقدر سوخته که بقول قرآن کلفتی پوست بدنشان هفت یا هفتاد متر است و دیگر سوزشی احساس نمی کنند و قلوبشان که کانون درک سوزش است مرده است و سنگ شده است و اینست که بقول قرآن «کافران را می بینی که چه صبورانه بر آتش دوزخ می سوزند». و امّا اولیای خدا که مسئول شفاعت و هدایت مردم هستند که خود دارای وجودی نوری و لطیف تارین پوست می باشند و زنده ترین دل بایستی در میان این آتش روند و برخی را شفاعت نمایند و بیرون آورند. بعلاوه اهل دوزخ که به این آسانی حاضر به ترک دوزخ نیستند و اینست که چه بسا اولیای الهی مدّتها در دوزخ می مانند تا عده ای را راضی به خروج از دوزخ نمایند. «دست در دوزخ می کنم و هر که را بخواهم بیرون می آورم». با توجّه به این امر بهتر می توان معنا و راز دعای جوشن کبیر را از زبان علی (ع) درک نمود. ا ینک معنای «جوشن کبیر» را هم درک می کنیم که بمعنای جوشن است که بدن را از سوختن مصون می دارد که همان یاد و توسل به حضور اوست از طریق اَسمای او. و بقول حافظ « از بند و زنجیرش چه غم آنکس که عیّاری کند » – و اینان عیّاران دوزخند و خود را به آتش می زنند تا آنان را راضی به توبه و خروج از دوزخ کنند و لذا خود نیز چه بسا می سوزند. در هیچ
اثری همچون ادعیه امامان (ع) نمی توان به اسرار حیات و هستی و راز زندگی و هویّت قدسی و عاشقانه آنان پی برد. این ادعیه عالیترین آثار مکتوب عرفانی در تاریخ بشرند که متأسفانه در نزد ما شیعیان فقط به کار ورد و ثواب اخروی آمده است و اینگونه مهجور است. درست مثل امامان ما در نزد ما که همواره مهجور و مقتولند.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۲۲۹

سید حسنی کیست؟

در روایت شیعه آمده است که قبل از ظهور جهانی امام زمان (ع) یک سید حسنی ظهور می کند که امامتش بر مردم همچون امامت امام حسن (ع) مظهر رحمت و صلح و شفاعت برای همه خلایق اعم از کافر و مؤمن است و دارای هدایتی تماماً رحمانی است و وجودش برای مردم سراسر رحمت و شفاعت بی قید و شرط می باشد ولی مردمان با او همان می کنند که با امام حسن (ع) شد که درغایت تنهائی و بی کسی بدست همسر جاه طلب و قسی القلب خود شهید می شود. آنگاه امام زمان در سیمای حسینی یعنی قهّارانه ظهور می کند و همه کفّار و اشقیاء و تبهکاران را از دم تیغ می گذراند و هیچ شفاعتی پذیرفته نمی شود و در حقیقت به مثابه تیغ انتقامِ حقّ آن امام حسنی است. این نکته نیز قابل ذکر می باشد که امام حسین (ع) در میان ائمه اطهار بیشترین یاران و مریدان مخلص را داشت که در واقعه کربلا به حدود هفتاد تن رسیدند با اینکه امامی بسیار سخت گیر و قهّار بود و در امر دین به کمتر از اخلاص راضی نمی شد در حالیکه امام حسن مهربانترین و رحمانی ترین و سهل گیرترین امامان و نیز بیکس ترین آنها بود. از این مقایسه حقیقتی بس حیرت آور و غیر منطقی حاصل می آید. این بدان معناست که تساهل و تسامح در دین هیچ خیری بحال سرنوشت مردم ندارد ولی بایستی این حجّت آشکار و تمام شود تا ظهور حسینی متجلّی و محِق آید. این بدان معناست که مردمان همواره از رحمت حق سوء استفاده کرده و بر کفرشان می افزاید یعنی مردم ذاتاً طالب قهّاریت حق هستند و آنرا می ستایند و این شقاوت و کفر آنهاست.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۲۱۵

دل امام (سفینه نجات)

گویند که هیکل امام کرسی خداوند است و دلش هم عرش اوست. و اما دل امام چگونه است. ادعیه امامان شیعه بهترین درب ورود به آسمان دل آنهاست. همانقدر که می توان به عقل ناقص دریافت دل امام یعنی عرش خدا بر دریای خون و طوفان اندوه شناور است و هر که توانست شریک این درد و حزن بی انتها باشد براستی مؤمن و شیعه و مرید است نه صرفاً مصرف کننده شفاعت و کرامت وجودی آنان. هدایت شیعیان در کشتی ای است که بر این دریا در سفر است و این همان سفینه نجات است. امامان تاجران و سوداگران بهشت نیستند برخلاف پندار عامّه شیعیان. اینان خود فرا رفته از بهشت هستند و مریدی که در سودای بهشت است به خطا رفته و عاقبت امام کش است. آنچه که جان مرید را شستشو می دهد و اندیشه اش را لاروبی می کند و دلش را از دنیا میکند یک قطره از خون دل امام است. و آنکه به این دل اتصال یابد متصل به عرش خداست و جاری در خون عشق است. آنچه که عیش و فسق و بازی دنیا را در وجود مرید می کشد یک قطره از اندوه دل مراد است. و آنکه از این حزن سهمی نمی خواهد به هزار سال اطاعت هم ره بجائی نمی برد. عاشقان عشق امام به بهشت می روند و نه عاشقان بهشت. و آنکه چنین دلی ندارد نیز امام نیست. امام مرثیە هستی است از فرط خود خلایق. امام سپر بلای خدا از خلق است و سپر جفای خلق از خدا.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۲۰۹

«شفاعت وشقاوت»

همه مردان خدا و انسانهای مخلص حامل شفاعت پروردگار در نزد خالق بوده اند. این شفاعت به قدرت کرامت و محبت وجودی این انسانها نصیب مردمان دردمند می گشته است و بی هیچ مزد و منّتی گرفتاریها و بن بست های ظاهری و باطنی خلق را علاج می نموده است. ولی عجب اینکه همین نجات یافتگان وادی شفاعت مبدّل به شقی ترین دشمنان این حق پرستان شده و بطرزی حیرت آور از آنان انتقام می گرفته اند. ماجرای شفاعتهای حضرت مسیح (ع) در تاریخ مشهور است و می دانیم که قوم خود او یعنی بنی اسرائیل که بیشترین خیر و برکات را از او دیده بودند وی را محکوم به مرگ نموده و شکنجه ها کردند. و اصلًا یهودا که از حواریّون او بود محل خفای او و سائر یارانش را به دشمنان او داد و مسیح را به چند سکّه فروخت.
این ماجرا کمابیش درباره سائر حکیمان و اولیای خدا مصداق دارد. می دانیم که تقریباً همه امامان ما بدست کسانی شهید شدند که بیشترین محبت و شفاعت و خیر را از ائمه دیده بودند و برخی از آنان روزی از مریدان محسوب می شدند. براستی این چه رازی است؟ نویسنده این سطور سالها درباره این معما تعمّق نمود ولی نتوانست از آن پرده بگشاید تا اینکه خود بنوعی دگر با چنین حقیقت تلخی روبرو شد و بالاخره توانست این معما را فهم کند. وآن اینکه خداوند عالم به این بنده علم و قدرت معنوی ویژه ای عطا نمود تا توانستم به علاج معجزه آسائی از امراض لاعلاج مردمان بپردازم چرا که عمری درعطش خدمت به مردمان درمانده بودم و خداوند نیز امکان چنین خدمتی را بمن هدیه فرمود. ولی با کمال حیرت یکی پس از دیگری شاهد بروز فاجعه ای در این درمان شدگان گشتم. و آن اینکه این بیماران لاعلاج که بناگاه بی هیچ زحمتی درمان می شدند دچار کبر و غروری مالیخولیائی گشته و بسیاری از آنان کوس انالحق می زدند و چون دیوی به جان
اطرافیان خود افتاده و نهایتاً خود را نیز تباه می ساختند و نهایتاً به عداوتی جنون آمیز با من می رسیدند و برخی حتی درصدد انتقام برآمدند. این واکنش برای بنده دارای دو جنبه و معنا بوده است یکی از طرف پروردگارم و دیگری از جانب خود مردمان. جنبه اول به آن معنا بود که دل به خلق نبندم و او را از یاد نبرم و بالوقفه در سوی او در حرکت باشم و جز او یاری نیابم و جز از او اجری نخواهم. پس در واقع این اجر خداوند بود بمن در راه خدمت به خلق او. و اما از بابت جنبه دوم مسئله این است که هر مرگ و گرفتاری در هر فرد و گروهی از جانب خداست و به مصلحت آنهاست و تعادل نفس و نظم زندگانی را باعث می شود. یعنی بناگاه و بی هیچ توبه و معرفتی بار و درد و ثقلی را از کسی برداشتن موجب از دست رفتن تعادل وجودش می شود. این بدان معناست که هر انسانی بمیزان معرفت و ایمانش قادر به درک و حفظ و هضم سلامتی و سعادت وعزت است. یعنی هر مرضی به مثابه افساری بر نفس امارّه و وحشی است و از جمله راز بقای بشر کافر می باشد. انسان کافر و بی معرفت تاب تحمل عزت و سلامت را ندارد و نهایتاً به جان خودش می افتد و خلایق از شر او در امان نخواهند بود. بدین ترتیب درمان و گشایشی که ازجانب بنده نصایب آنها
می شد در واقع به مثابه ظلمی ناخودآگاه و از روی ترحمی کور بود. در واقع خداوند خالق بسیار مهربانتر و دلسوزتر از من و امثال من نسبت به مردمان است و صلاح کارشان را بهتر می داند. و بدینگونه بود که کار درمانگری را به کنار نهادم و روش عرفان درمانی را ابداع کردم تا هر کسی خود علت بیماری و بدبختی خود را فهم کرده و به توبه بپردازد و اعمال خود را بر مبنای دین خدا اصلاح کند تا ظرفیت سلامت را بیابد. از همین تجربه عظیم بود که به راز دیگری از ختم نبوت و ختم معجزه در دین محمد (ص) پی بردم و درک کردم که چرا تنها معجزه پیامبر اسلام (ص) همان کتاب اوست یعنی حکمت و معرفت نفس. و اینگونه بود که ایمان آوردم که بقول علی (ع)
«دوزخی جز بی معرفتی نیست».
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۲۱۸

هزینه رجعت به کفر

هزینۀ بازگشت به کفر و منیّت فاسقانه همانا باز پرداخت عزّت و شرف و ایمان است. آنان که برای مدتی بواسطه توفیق اجباری و شفاعت و کرامت مردان خدا امکان یک حیات معنوی و دینی را یافته و سپس در وادی انتخاب یکبار دگر بسوی کفر و خودپرستی و بولهوسی میل می کنند تا یافته های معنوی خود را در بازار کفر به تجارت بگذارند و تبدیل به دنیا کنند دارای سرنوشتی بس فجیع و استثنائی می شوند. خداوند درباره این دین فروشان می فرماید که چند روزی دربهای عیش و کامروائی حیوانی بر روی آنها گشوده می شود و در حالی که غرق در فساد و فتنه هستند عذاب الهی درست از سوئی که گمانش را نمی بردند آنها را احاطه می کند و آنگاه از فرط عذاب ایمان می آورند و آنچه را که انکار و استهزاء نموده بودند به جبر تصدیق و اعتراف می کنند ولی هیچ از عذابشان کاسته نمی شود. اینان مورد لعنت خدا و رسولان و ملائک و مردمان واقع می شوند و خود نیز خودشان را لعنت می کنند. به آنان گفته می شود که امروز بسیار بگریید بواسطه آنکه مؤمنان را مسخره می کردید و رسول را بسیار آزردید و مکرها نمودید و حدود الهی را زیر پا نهادید. در آن روز هیچ شفاعتی پذیرفته نمی شود و هیچکس را توان یاری نمودن به آنها نیست. این جماعت برای بازگشت به روابط فاسقانه خود مجبورند به چاپلوسی و خودفروشی حیرت آوری دست زنند و خدمات ویژه ای به سران کفر نمایند تا شاید مورد اعتمادشان واقع شوند و اینست که در این رجعت به غایت فضاحت و خفّت و رسوائی مبتلا می گردند تا شاید مورد پذیرش جامعه کفر قرار گیرند ولی هرگز مورد اعتماد نخواهند بود زیرا دیگر این فسق و فجور مثل سابق آنان را ارضاء نمی کند و نمی توانند به کفّار دل بسپرند. اینان از مظاهر خسران در دو جهان هستند. کفر به مذاق کسی که ایمان چشیده خوش نمی آید.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۹۲

«فلسفه شفاعت»

حضرت علی (ع) می فرماید « ای مؤمنان هر گاه عیبی در کار جهان و جهانیان دیدید توبه کنید که از غفلت شماست. خودتان را از آن عیب پاک کنید تا دیگران هم پاک شوند». این کلام حضرت علی (ع) هم از منظر علم اخلاق و معرفت نفس روانشناسی تربیتی و حتی فلسفه وجود حکمتی بکر و حیرت آور است و در یک کلام بیانگر مطلق مکتب «اصالت انسان» به معنای واقعی کلمه است که اومانیزم غرب را رسوا می سازد. بدین ترتیب حضرت علی (ع) کلّ جهان و اهلش را آئینه خودشناسی و تزکیه نفس و رستگاری و کمال معنوی می داند به شرط اینکه بقول معروف: آئینه بنمود چو نقش تو راست – خودشکن آئینه شکستن خطاست. در واقع حضرت علی (ع) کلّ جهان و مردمان را به مثابه پیر طریقت و امام هدایت می داند. و نیز تنها راه نجات مردمان. چرا که طبق کلام مذکور خودشناسی در دیگران و پاک کردن خود از عیبی که در دیگران می بینی موجب پاک شدن دیگران نیز می شود. این همان رسالت انبیاء و اولیاء و عرفا در تاریخ بوده که معلمان و مربیان و استادان رشد و تربیت بشریت هستند. و بشریت هر چه که از تمدن و فرهنگ و معنویت دارد از عمل ا ین بزرگان دارد که بسیار اساسی تر از آثار کلامی آنان است. این امر بیان دیگری از شفاعت است. در واقع انسان اهل معرفت نفس گناهان همه مردمان را به گردن می گیرد و در خود پاک می کند و بدینگونه مردمان شفاعت می شوند و بشریت امکان استمرار بقا در جهان را می یابد. و اینست معنای این سخن که: اگر اولیای خدا لحظه ای بر روی زمین نباشند عمر و مهلت بشر در جهان به پایان می رسد.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۸۶

رسالت در دو مرحله «بشارت وتنذیر»

رسالت همه مردان حق دو مرحله دارد: اوّل اینکه از طریق نگاه به ذات الهی و فطرت رحمانی در وجود مردمان آنان را نیک می بینند که این مرحله موجب جذب مردم می شود زیرا همه خودشان را از چشم آن مرد حق پاک و زیبا و خدایگونه می یابند و لذا ایمان می آورند و از این نگاه به برکات عظیمی می رسند و مورد شفاعت قرار می گیرند. مرحله دوم رسالت اینست که امر به معروف و نهی از منکر و دعوت به اصلاح اعمال و تزکیه نفس می شوند. در این مرحله است که از آن فوج فوج گرایشِ مردم به سوی آن مرد حق فقط انگشت شماری باقی می مانند و گاه چه بسا هیچکس نمی ماند. در این مرحله است که مردان خدا مواجه با امواج اتهامات ناحق و عداوتها از سوی مردم می شوند و آزارها می بینند و چه بسا شهید می شوند. مرحله اوّل در فرهنگ قرآنی موسوم به «بشارت» (مژده – رحمت) است و مرحله دوم هم «تنذیر» (تقوا و ترس از خدا و مؤاخذه) نامیده می شود که فقط انگشت شماری در مرحله دوم می مانند و اینان هدایت شدگان هستند و در مسیر رشد معنوی قرار می گیرند. در واقع در مرحله اول سمت رحمانی و الهی وجود مردم مشاهده و مخاطب قرار می گیرد و در مرحله دوم هم سمت ابلیسی و شرّ وجود ابلاغ می شود. آنکه وجه دوم وجودش را تصدیق نموده و از آن توبه نماید لایق برخورداری از وجه اول می گردد و خدایگونه می گردد. همانطور که در حدیث قدسی خداوند می فرماید: از من اطاعت کنید تا مثل من شوید! و اکثر مردمان وارد مرحله دوم نمی شوند و لذا آن نگاه رحمانی و خدایگونه را هم از دست می دهند و لذا رسول را متهم به جادوگری و فریبکاری و شستشوی مغزی می کنند.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۸۶

معنای جامعه درمانی

یکی از فرآورده های علمی عصر جدید علیرغم نفس کافرانه بشر مدرن اینست که در همه راه و روشهای خوشبختی و سلامت جهت ارضای افراد به بن بست رسیده و جبراً به روشهای جمعی روی آورده است هر چند که بواسطه نگرش کافرانه و خودپرستانه این روشهای جمعی هم ناکارآمد هستند ولی اصل این رویکرد بر حق است. به همین دلیل مهمترین علمی که در عرصه علوم انسانی پدید آمده است علوم اجتماعی هستند که تقریباً همه شاخه های دیگر را تحت الشعاع قرار داده اند حتی روانشناسی و علم پزشکی و علوم تربیتی را. این بدان معناست که هیچ معنا و ارزشی بخودی خود در یک فرد ممکن نمی آید الا بمیزان تلاشی که در جهت احیاء و تعمیم این ارزش در جمع و جامعه می کند. این مسئله حتی شامل حال ارزشهای اخلاقی هم می شود. این یک اصل دینی است که جبراً در قلمرو تجربه علمی و کافرانه بشر هم خودنمائی می کند و دال بر حق از خود گذشتگی و ایثار و نوع دوستی و محبت و شفاعت است. این بدان معناست که خوشبختی و سعادت و سلامت امری جمعی و بلکه تاریخی است و حتی سعادت و رستگاری اخروی فرد هم نهایتاً در گرو بخشودگی کل جامعه بشری است و این راز مسئله شفاعت است که در نزد انبیاء و اولیاء و مؤمنین نهفته است. به همین دلیل است که مخصوصاً امروزه بوضوح دیده می شود که همه بدبختی ها و مفاسد و امراض بشری به گونه ای مسری هستند: اعتیاد، ایدز، تورم، ناامنی، تروریزم، طلاق، جنون و….. لذا انسان مجبور است برای نجات خودش هم که شده به نجات دیگران بیندیشد و تلاش کند. زیرا بقول قرآن کریم کل مردمان از نفس واحده اند۰
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۲۰۹

احمقانه ترین انتقام

اصولًا آدمی اگر بتواند عزت و لذت و قدرت حاصل از عفو را درک کند هرگز حاضر نیست که از شقی ترین دشمنانش که اشد ستمها را به او کرده اند انتقام بستاند. هر چند که بسیار اندکند انسانهائی که اصلًا قادر باشند مرز عدالت و ستم را درک کنند و حریم و حدود را تشخیص داده و لذا ظلم را بشناسند و لذا ظلم ستیزی را بدانند. آنچه را که عامه مردم ستم می پندارند چه بسا عدل و حتی نعمت است و آنچه را که خدمت می پندارند چه بسا خیانت و ظلم لطیف است. هر چند که در مفهوم نهائی در چشم یک عارف پدیده ای بنام ظلم وجود ندارد و ظلم چیزی جز ظلمت حاصل از جهل نیست و لذا فقط بواسطه معرفت نفس می توان از خود ظلم زدائی نمود. و اما احمق ترین مردم کسی است که محبت را ظلم می پندارد و هموست که ظلم را محبت می داند. چنین انسانی نهایتاً از کسانی که به وی محبت و خدمت بی مزد و منت کرده اند دچار اشد انتقامجوئی تا سرحد جنون می شود و این همان انتقامجوئی محبوب و معشوق از عاشق است. و انتقامجوئی او اینست که همه ارزشها و حرمت ها و قداستی را که از عاشق یافته در خود زیر پای نهد و عمداً به لجن می کشد و بدینگونیه درحالیکه می پندارد که از عاشق انتقام می سیاند مشغول نابودی خویشتن است. و این عذاب الهی در قبال قدرنشناسی و عدم انجام وظیفه در قبال محبت است که او را به مقام حماقت تنزل می دهد که عذابی غیر قابل درمان و شفاعت است. و این عذاب و حماقت و انتقامجوئی مختص زنان است که آنان را به فساد و فحشاء می کشد.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۱۱۰

واحد سنجش ارزشها

آدمی با دو نوع کاملًا متفاوت از ارزش ها زندگی می کند: مادی و معنوی ارزش های مادی نهایتاً جملگی به پول سنجیده می شوند و این نوع ارزش فنا شونده است و رزق دنیوی
بشر را تأمین می کند. همه علوم مادی بشری و تکنولوژی حاصل از آن در واقع چیزی جز نظام ارزیابی های رزق مادی بشر نیستند. همه ارزش های فناشونده بر مبنای اعداد و ریاضیات از منهای بی نهایت تا بعلاوه بی نهایت قابل اندازه گیر ی و قیاس می باشند. در واقع واحد ارزیابی مادیان همان اعدادند و دستگاههای ریاضی. و اما ارزشهای معنوی و ماندگار بشری چگونه سنجیده می شوند و واحد سنجش آنها چیست؟ آیا هرگز می توان گفت و سنجید که مثلًا فلانی چقدر و به چه میزان صادق یا ریاکار است، خوب یا بد، پاک یا ناپاک، عاقل یا احمق و … ؟ چون برای ارزش های معنوی بشر میزان و دستگاه سنجش وجود ندارد لذا هرگز قابل محاسبه نیستند ولی با اینحال همواره سخن بر سر خوبتر و بدتر و عاقلتر و عادلتر و ظالمتر و … می باشد. آیا این «تر» از کدام میزانی تعیین می شود؟ در قرآن هرگز چنین تری وجود ندارد یعنی هرگز سخن بر سر مؤمن تر یا کافرتر نیست بلکه گروهی صادقند گروهی کذاب، گروهی کافر و گروهی مؤمن و گروهی مخلص و گروهی مشرک و منافق و …… ولی فقط در یک مورد این «تر» مطرح می شود و آن «کرامت» است: کریم ترین شما در نزد خدا همانا با تقواترین شماست. کرامت یک صفت و معنا و ارزش است ولی تقوا یک تلالش و جهاد است یعنی قلمرو فعالِیت و خلاقیت معناست که محصول حاصل از آن همان «کرامت» است. و این کرامت نیز در نزد خداست که به بشری که با تقواتر است داده می شود. و کرامت بمعنای شفاعت و بخشندگی و محبت است که حاصل تقواست. و تقوا هم به معنای دوری از ارزشهای مادی و عددی می باشد که ذکرش رفت. یعنی هر چه که انسان از داشته های مادی و عددی و شمارشی و پولکی دورتر باشد و آگاهانه و به عمد از آن دوری گزیند کریم تر است یعنی خوبتر و صادقتر و پاکتر و انسان تر است که این کرامت هم بصورت بخشندگی روحانی و شفاعت نصیب دیگران می شود و گره از مشکلات مردم می گشاید. در واقع انسان بهتر و کریم تر کسی است که خیرش بیشتر به مردم برسد منتهی این خیر مسلماً مادی و عددی و کمی نیست بلکه گشایش معنوی و شرافت و انبساط و طهارت رزق و سلامت تن و دل و روح است و برکت باطنی زندگی می باشد که البته قابل شمارش و محاسبه نیست. خداوند می فرماید که به بنی آدم «کرامت» اعطا نموده است که همان گوهره معنویت و ارزش ویژه خاص اوست و هر که با تقواتر باشد صاحب کرامت بیشتری نیز هست و از طریق تقوا به گوهره کرامتش دست می یابد و آنرا نقد می کند و به مردمان می بخشد. پس میزان سنجش معنویت انسان همان کرامت است که درست در نقطه مخالف میزان مادیت اوست که عدد و پول است: ثروت و رعیت
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۱۰۳

بهترین انسانها کیستند؟

خداوند در کتابش بهترین انسانها را با دو صفت کرامت و تقوا توصیف نموده است: ان اکرمکم عند الله اتقکم! کرامت و تقوا دو روی یک وضعیت وجودی هسیتند: کریم بودن و خویشتن دار بودن: بخشنده بودن و از خود گذشتن. بی شک انسان بمیزانی که از امیال نفسانی خود می گذرد می تواند به دیگران یاری دهد. و اصلًا کرامت بعنوان قدرت یاری دادن به دیگری یک مقام معنوی و قدرت روحانی و شفاعت الهی است که به انسانهای از خود گذشته (متقی) اعطا می شود و این اجری عظیم است زیرا آدمی ذاتاً بواسطه روح خدائی خود از بخشش و خدمت به دیگران لذ ت می برد و عشق و شفاعت و کرامت یک نیاز ذاتی و الهی در بشر است که نصیب انسانهای با تقوا می شود. کرامت بمعنای خدمات مادی نمودن نیست که این خدمات را همه دزدان و مال مردم خواران هم بقصد مردم فریبی و ارضای وجدان معذب خود انجام می دهند و بدینوسیله مردم را به بردگی مضاعف می کشانند. ولی کرامت یک خدمت جوهری به اراده و شرف دیگران است که به آنان امکان نجات از بردگی و خفت و ذلت را اعطا می کند بی آنکه هیچ منت و تعهدی پدید آورد. کرامت یعنی تقویت قوه روحانی در بشر به قصد احیای عز ت و شرف و استقلال هویت. همه انسانها در خلقت خود دارای کرامت و قدرت شفاعت هستند (بقول قرآن) ولی این گوهره بواسطه تقوا بدست می آید و فعال می گردد.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۹۹

پیامبر اکرم (ص) بعنوان خاتم انبیاء و اسوه کمال رحمت خدا بر بشر می فرماید: «ازدواج سنت من است و هر که از این امر سرپیچی کند از من نیست «یعنی مسلمان نیست یعنی از رحمت خدا خارج است و مشمول شفاعت من نمی باشد .
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۱۵

بیشتر بخوانید
شیطان شناسی

شیطان شناسی

 
بسیاری از ما می پنداریم که شیطان و وسوسه ھایش وحشتناک و غول آسا و سخیف و زننده است .
گویی شیطان چون لولو خرخره می باشد . در حالی که توصیف قران دربارۀ شیطان اتفاقاً بر عکس پندار
ماست و می فرماید که شیطان امیال و اعمالتان را برایتان زیبا و لطیف می سازد و شما را به آن مغرور
می کند و اتفاقاً شما را از فقر و نداری به وحشت می اندازد و بدین گونه در شما رخنه می کند . بقول
قرآن تنھا کالای شیطان برای انسان ھمان غرور است . و آدمی فقط از طریق زیبا سازی افکار و اعمال
زشت خود مغرور می شود . بنابر این واضح است که قدرت توجیه گری ما دربارۀ اعمال نادرست ھمان
حضور شیطان است .
شیطان در قلمرو منطق و ذھنیت ما از درب مفاھیمی چون عشق ، خدا ، سعادت ، پیشرفت ، علم ،
افتخار ، خدمت و قداستھا وارد می شود و بدینگونه است که میتواند فسق را عاشقانه سازد و خیانت را
لباس خدمت بپوشاند و بخل را تعبیر به غیرت نماید و…. پس یادمان باشد که رد پای شیطان را در خود
شیفتگی ھا و افتخارات و قداستھا و عظمتھای خود بشناسیم و نه در حقارت ھا و بدبختیھا .
 
 
از کتاب ” دایره المعارف عرفانی ” استاد علی اکبر خانجانی جلد دوم ص ۶۰
 
بیشتر بخوانید
نسل آخرالزمان

نسل آخرالزمان

 
سخن ما درباب آخرالزمان از جنبه مثال و حکایت و استعاره ھای شاعرانه نیست بلکه ازباب واقعیت است
زیرا اکثر قریب به اتفاق علائم آخرالزمان در روایات دینی اسلامی و شیعی و مسیحی و یھودی و بودائی:
امروزه به وقوع پیوسته و این تازه آغاز واقعه است.
از جمله این علائم در نسل جوان دوره ما آشکار شده است که در تماشای ھویت این نسل در کشور
خودمان به چنان وحشتی دچار می شویم که امیدی به بقای نسل نیست. و این تازه یک کشور اسلامی و
انقلابی و با ھویت است پس وای به کشورھای دیگر.
پسرھائی که ھیچ نشانی از مردانگی ندارند و دخترانی که ھیچ خلق و خوی زنانگی ندارند. حتی نمی
توان گفت پسران زن صفت و دختران مردوار. یکی دو نسل قبل شاھد پیدایش چنین وضع وارونه بودیم
ولی اینک شاھد یک ھویت شیطانی ھستیم، یک ھیچی گری نظام یافته و مفتخر بخویشتن. نسلی
افسار گسیخته و جن زده و خود مسخره که جملگی گویا بدست یک شیطان واحدی کوک می شوند از
شھر تا روستا و از غنی تا فقیر و ازعامی تا عالم و حتی مجریان فرھنگی در تلویزیون که نمایندگان ھویت
مردمند خود از مبلغان این شیطان زده گی ھستند.
با تماشای چنین وضعی بھتر به راز دعاھای امامان صدراسلام آگاه می شویم که از خداوند با ضجه و
التماس تقاضا می نمودند که از اھالی چنین دوران مخوفی نباشند. و نیزاینکه چرا پیامبر اسلام مومنان
این دوران را از پیامبران سلف برتر می نامید. حفظ دین و ایمان در این دوران مثل روشن نگاه داشتن
شمعی در زیر آب است.
 
از کتاب ” دایره المعارف عرفانی ” استاد علی اکبر خانجانی جلد دوم ص ۴۹
بیشتر بخوانید
نیویورک آخرالزمان تمدن غرب
نیویورک آخرالزمان تمدن غرب
 
یک ضرب المثل اآمریکایی می گوید:« اگر در نیویورک نابود نشوی ھرگز نابود نخواھی شد »
شھری که صدھا ھزار کارتون خواب دارد ، صدھا ھزار دیوانه زنجیری دارد ، صدھھا ھزار بیمار جنسی
دارد ، صدھا ھزار ھمجنسگرا دارد ، صدھا ھزار معتاد دارد ، صدھا ھزار الکلی دارد ، صدھا ھزار تن
فروش دارد ، صدھا ھزار گدای علنی دارد ، صدھا ھزار قاچاقچی دارد ، صدھا ھزار ایدزی دارد ، صدھا
ھزار جیب بر و آدم کش حرفه ایی دارد ……و ھمچنین صدھا ھزار ھنرمند دارد و صدھا ھزار میلیاردر و
صدھا ھزار شاه و شاھزاده و اشراف بازنشسته …..
و بخاطر آسمان خراشھایش برجسته ترین شھر جھان است و نیز پر جمعیت ترین شھر جھان و نیز به
لحاظ تکنولوژی پیشرفته ترین شھر جھان و نیز پر موزه ترین شھر جھان و نیز تجاری ترین شھر جھان و نیز
سیاسی ترین و مافیایی ترین شھر جھان و نیز تروریستی ترین و ناامن ترین شھر جھان .
اینجا نوک تیز پیکان تمدن و پیشرفت و آزادی است . اینجا به معنای واقعی ترمینال تاریخ تمدن و آخر زمان
این تاریخ است . در اینجا ادم ھر کاری که دلش بخواھد می کند .
در این شھر معنایی بنام بدی و نباید وجود ندارد اینجا قلمرو فرمانروایی مطلق پول است .
سلطان این شھر خاندان راکفلر است . یک بار از آقای راکفلر پرسیدند که چرا برای ریاست جمھوری امریکا
کاندید نمی شوی . گفت : شھردار نیویورک یعنی شھردار کره زمین . در ھمین شھر بود که آقای
راکفلر بزرگترین مافیای علمی – صنعتی –بانکی – نظامی – اطلاعاتی تاریخ جھان را بنام
«کمسیون سه جانبه» تشکیل داد .
در ضمن این شھر پر دانشگاھترین شھر جھان ھم است . حمله به برجھای دو قولو به مثابه حمله به قلب
تمدن غرب بود و نیز حمله به قلب کارخانه بدبختیھای بزرگ جھان . این شھر محل کشف و اختراع و تولید و
صدور ھمۀ فتنه ھای مدرن به کل جھان است .
این شھر مقر جھانی صھیونیزم ھم می باشد . ھمۀ تروریست ھای جھان و ھمۀ مغزھای شیطانی در این
شھر مرکزیت دارند . زندگی در این شھر زندگی در شکم ابلیس است . اینجا دوزخی ترین بھشت روی
زمین است .
 
از کتاب ” دایره المعارف عرفانی ” استاد علی اکبر خانجانی جلد دوم ص ۱۱
———————————-
بیشتر بخوانید
آنچه هست دلیل آِنچه نیست :

آنچه هست دلیل آِنچه نیست :

ادب ناپذیری دلیل فقدان وجدان است .

نصیحت ناپذیری دلیل فقدان دین است.

محبّت ناپذیری دلیل فقدان دل است .

وظیفه ناپذیری دلیل فقدان عھد است.

عرف ناپذیری دلیل فقدان آدمیّت است.

آرامش ناپذیری دلیل فقدان ایمان است.

ھمسر ناپذیری دلیل فقدان عصمت است .

دین ناپذیری دلیل فقدان عقل است .

میھمان ناپذیری دلیل فقدان عزّت است .

اعتماد ناپذیری دلیل فقدان صدق است.

حجاب ناپذیری دلیل فقدان حرمت است.

امامت ناپذیری دلیل فقدان جان است.

فنا ناپذیری دلیل فقدان وجود است.

از کتاب دایره المعارف عرفانی استاد علی اکبر خانجانی جلد چهارم ص ۸۶

بیشتر بخوانید
چرا درباره زنان اینقدر بدبین هستید؟ (پاسخ به یک سؤال)

 

چرا درباره زنان اینقدر بدبین هستید؟

(پاسخ به یک سؤال)

مابه ازای ھر یک مقاله یا کتابی که درباره زن و انتقاد به بدیھای زن نوشته ایم دھھا و بلکه صد ھا مقاله و

رساله درباره مرد و بدیھای او نگاشته ایم . و سایت ما اثبات ادعای ماست . فی المثل ھمه مطالبی که

درباره علم و تکنولوژی و سیاست و اقتصاد و تاریخ و ادبیات و فلسفه ھا نوشته ایم مربوط به عوالم و

مسائل مردانه است زیرا مردان سازندگان و مدعیان این عرصه ھا ھستند. منتھی شما می توانید از ما

بپرسید که : چرا اصولاً نسبت به ھمه اینقدر بدبین ھستید؟ که ما بارھا پاسخ این سئوال را داده ایم و آن

اینکه نگاه ما از منظر آسیب شناسی و درمانگری است ھمانطور که طبیب در جستجوی امراض بیمار

است و نه اعضای سالمش. علاوه بر این روح حاکم بر کل تاریخ ادبیات و فلسفه و مذھب و فرھنگ بشری

روح انتقاد است زیرا از منظر انتقاد و بدبینی است که راھگشائی و خلاقیت و مکاشفه و ابداعات رخ می

دھد و نه از منظر خودستائی و فخر فروشی و خودشیفتگی . کار ما اینست که نقاط بیمار را پیدا کرده و

بفشاریم تا آدمھا درد را احساس کنند و لااقل بدانند که بیمارند و چاره ای اندیشند. زیرا روح حاکم بر

رسانه ھای مدرن جھان ھمانا تخدیر و فریبکاری و گمراه سازی بشر است تا متوجه دردھای خود نشود و

بازیچه امیال آدمخواران جھانی گردد وآنھا را بعنوان ناجیان خود باور کند . پس بدبینی ما در واقع نیک بینی

ماست وبشر دوستی.

واینکه ھر چیز زشتی از زن در مرد ریشه دارد و بالعکس.

 

بیشتر بخوانید