فلسفۀ حیاء

فلسفۀ حیاء

حیاء حاصل شرم و خجالت و ندامت از ظھور و بروز کردارھای زشت خویشتن و یا دیگران میباشد .

حیاء واکنش وجدان در قبال اعمال غیر وجدانی است پس حیاء یک صفت فطری و نشانۀ تشخیص نیک

و بد است و نیز نشانۀ احساس مسئولیت نسبت به خویشتن می باشد و دال بر حضور اخلاق فطری

در وجود انسان است . این است که علی (ع) ، حیاء را از نشانه ھای ایمان می خواند و دال بر حضور

توبه از اعمال نادرست . در واقع آنکه حیاء ندارد دین و ایمان و شعورش زایل شده است . این است

که انسانھای با معرفت و انبیاء و اولیای الھی اسوه ھای حیاء بشرند .

و اما امروزه شاھدیم که در قلمرو فرھنگ و تعلیم و تربیت مدرن ، حیاء و شرم نشانه ایی از بیماری

روانی و عقب ماندگی تلقی می شود و محتاج درمان است که البته یکی از روشھای درمان حیاء

ھمان داروھای روان گردان می باشد . و این بدان معناست که اصولاً دین و وجدان یک مرض تلقی

می شود که باید رفع گردد و آنچه که سلامت محسوب می گردد ھمانا ابتذال و فاحشگی و بی

تقوایی است . این ھم نشانه دیگری از واژگون سالاری اخلاق آخرالزمان است .

بی حیائی انسان مدرن برخاسته از بی حیائی مدرنیزم است که از بطن تکنولوژی رخ نموده است . در

اینجا به تفسیری از سورۀ فلق در قرآن می رسیم که: «پناه می برم به پروردگار شکافنده از شرّ

آفریده ھایش و از شرّ ظلمتی که آشکار می شود و از شرّ افسونی که در عقده ھا دمیده می شود و

از شرّ بد خواھی که نیّت خود را آشکار می کند ». تکنولوژی شکافنده طبیعت و نفس بشر و برون

افکننده خیر و شرّ می باشد و ظلمتھا و ظلمھایی که رخ می نماید و افسون و مالیخولیایی که نفس

بشر را وسوسه می کند و شرارتش را آشکار می سازد . به ھمین دلیل بی حیایی مدرن و تکنولوژی

پرستی و مد پرستی و جلوه گری امری واحد است که اشدّ افسون و جنون و حسد و شرارت را ظاھر

می سازد که جز پناه بردن به خداوند و اشدّ تقوا ھیچ راه نجاتی از ابتلای به این شرارت وجود ندارد .

این تقوا و مصونیّت مطلقاً به روشھای سنتّی و تقلید کورکورانه ممکن نیست . تقوای آخرالزمانی جز

از راه خود شناسی و یاری یک پیر عرفانی امکان ندارد.

حیاء به لحاظ لغت از ریشه « حیّ » به معنای زنده و زندگی است و از نشانه ھای حیات روحانی است

و بی حیائی ھم نشانه ھلاکت روح است که در قلمرو ظلمت حاصل از تکنولوژی حادث می شود و

ظلمت زده گان و آتش گرفتگان این وادی را ( بخیلان ) به جان مؤمنان با حیاء می اندازد . و در اینجا اگر

مؤمنان دارای یک حمایت قدرتمند روحانی از جانب یک انسان مخلص نباشند تاب خویشتن داری ندارند

و تسلیم بی حیائی جھان مدرن می شوند .

از کتاب ” دایره المعارف عرفانی ” استاد علی اکبر خانجانی – جلد اول ص ۸۶

بیشتر بخوانید
راز بیقراری کودکان

راز بیقراری کودکان

قرارگاه وجودی کودک تا قبل از سنّ بلوغ جایی جز رابطه والدین نیست . کودک نه فقط به لحاظ

جسمانی مخلوق این رابطه است بلکه به لحاظ روانی ھم مخلوق و موجود در این رابطه است. آنگاه

که رابطه ای بین زن و شوھر بنا شد و آن رابطه سراسر انکار و جدال و عداوت باشد در این صورت

کودک در آتش است و بیقرار است که باید زنجیرش نمود به تلویزیون و رایانه و اسباب بازیھا و قاقالی

لی و مھد کودک و… و اگر نشد به قرصھای آرام بخش و روان گردان.

امروزه این بیقراری و آتش درون کودک حتّی تفسیر بر نبوغ و انرژی خارق العاده وجودش میشود که

البته آنھم از عظمت والدین است.

اینان براستی یتیم و بی پدر و مادرند و ای کاش ھمین پدر و مادر جعلی را ھم نداشتند تا کسی به

دادشان می رسید و آنھا را در پناه محبّت خود می گرفت. این کودکان چون به سنّ بلوغ برسند انتقام

الھی خود را از والدین می ستانند. این کودکان قربانیان زن ذلیلی پدران و زن سالاری مادران خود

ھستند یعنی قربانی دیوی که « برابری » نامیده می شود.

جسم کودک مخلوق لحظه ای ھماغوشی والدین است ولی روح او مخلوق عاطفه و محبّت و رابطه

قلبی و صداقت و ھمدلی والدین است . و اگر بچّه ھای مدرن ھرگز رشد نمی کنند و تا چھل سالگی

ھم محتاج قیّم ھستند بدین دلیل است که ھرگز دارای روح و اراده و انتخاب نشده اند و امکان خلق

روحی و معنوی نیافته اند و لذا یک جانور ناقص الخلقه باقی می مانند ، یک انسان بیروح. این غول

بچّه ھای عصر جدید ، محصول رابطه بین والدین خود ھستند و لذا بزرگترین مشکلشان ناتوانی در

برقراری رابطه با دیگران است و لذا برای ارضای این نیاز روحی خود مجبورند روی به مخدّرات و

داروھای روان گردان کنند. اعتیاد در میان نوجوانان محصول عدم رابطه سالم و صادقانه بین والدین

است. اعتیاد بچّه ھا محصول برابری زن و مرد است.

از کتاب ” دایره المعارف عرفانی ” استاد علی اکبر خانجانی جلد اول ص ۸۵

بیشتر بخوانید
یک دیوانه خانه عمومی
یک دیوانه خانه عمومی
 
امروزه اگر از روزنه ای از بیرون نظری به اندرون اکثر زناشوئی ھای مدرن بیندازیم مواجه با یک دیوانه
خانه کوچک و تمام عیار می شویم. دیوانه خانه ای واقعی و به معنای درست کلمه. که در آن زن یک
دیو است و مرد ھم یک دیوانه یا دیو زده. زن یک بازیگر تمام اتوماتیک است و مرد ھم یک بازیچه ای که
قادر نیست حتی لحظه ای از این بازی جنونی رھا شود. و اگر بچه ای ھم در میان باشد. بیچاره تا
مدتھا بعنوان یک شاھد کنار گود این دیوانه خانه مات و مبھوت این رابطه است که اصلا چه میکنند و
منظورشان چیست. منظور پدر و مادر خود را فقط در لحظاتی که می خواھند با فرزندشان روبرو
شوند و او را نصیحت و تربیت کنند منطقی مییابد و بس. این بیچاره نمیداند که اوج این دیوانه خانه
ھنگامی است که او یا خواب است و یا در خانه نیست. یعنی این نمایشی که او میبیند تازه منطقی
ترین حالت آن است. بچه بیچاره تا مدتھا ھیچ نمی فھمد ولی بتدریج با قواعد این دیوانه خانه آشنا
می شود ولی خود را به تجاھل می زند تا پدر و مادرش راحت باشند و اینقدر او را دنبال نخود سیاه
نفرستند. ولی این تجاھل بسر می آید و بچه ھم بتدریج به عضویت این دیوانه خانه در میآید ولی از
آنجا که حریف مناسبی نیست از این دیوانه خانه می گریزد و به دیوانه خانه بزرگتری که جامعه است
پناه می برد. این دیوانه خانه بزرگ قابل تحملتر است زیرا بازیھا و جنونھایش قانونمند تر است ولی در
عوض بسیار پیچیده تر. این بچه تا بتواند دیوانه قابل شود بارھا به نزد روانپزشک و مشاور برده می
شود و بالاخره قواعد این جنون را پذیرا می شود ولی تصمیم می گیرد انتقام بگیرد و می گیرد.
 
از کتاب ” دایره المعارف عرفانی ” استاد علی اکبر خانجانی جلد اول ص ۶۸
بیشتر بخوانید
روانشناسی بچه ننه

روانشناسی بچه ننه

عصر برابری زن و مرد جایگاه دختر و پسر را در نزد والدین عوض کرده است . به دلیل جریان زن

سالاری مدرن مادران نقش پدر را ایفا می کنند که نتیجه اش فرار دختران از خانه است و چه بسا

خانه نشینی پسران بغل دست مادران . مادرانیکه با شوھران خود رابطه صادقانه ایی ندارند و تحت

ولایت شوھران خود نیستند اگر در بازار جایگزینی نیابند پسر خود را جایگزین شوھر فراری از خانه

می سازند و از او شوھری مرید می پرورند . از این نوع پسرھا امروزه فراوانند . زنانی که نتوانستند

شوھر خود را ببلعند پسر بیچاره را می بلعند . این نوع پسران سرنوشتی فجیع دارند و ھمچون

موجوداتی مسخ شده و بی اراده و مصرف کننده ایی متکبر و بی ھویت در چنگال مادرند مخصوصاً

اگر مادری پولدار باشد . این پسران به ندرت شھامت ازدواج می یابند و اگر ھم ازدواج کنند عروس

بایستی کنیز آنھا باشد و در غیر این صورت می گریزد . روابط این مادران با پسران بسیار پیچیده و

رنجور است و در بسیاری موارد حتی منجر به ابتلائات جنسی می گردد که در جوامع غربی فراوان

است . این پسران ھمان بچه ننه ھای معروفند که علیرغم میلشان از مادرشان منزجرند در عین حال

که شدیداً به او وابسته ھستند . احساس مادر نیز متقابلاً معجونی از عشق و انزجار است و غرق در

تشنج می باشد . علاوه بر این مادر به عمد تلاش می کند تا پسر را از پدرش بیزار و بیگانه سازد . این

عذاب ولایت ناپذیری زن نسبت به شوھر است . مادر در عین حال که میخواھد اراده پسرش را ببلعد

می خواھد تحت فرمان او ھم باشد این تضاد ذات بیماری این رابطه است . این نوع پسران حتی به

لحاظ جنسی دچار مشکل میشوند که در ازدواجشان خود نمایی می کند . عقده « اودیپ »حاصل

چنین رابطه ایی می باشد : پسران دختر منش و دختران مرد وار . این نوع پسران آدمھایی دست و پا

چلفتی و خود شیفته و متکبرند . این نوع مادران نھایتاً پسر بیچاره خود را بعد ازدواجش آق میکنند و

این حق است .

از کتاب ” دایره المعارف عرفانی ” استاد علی اکبر خانجانی – جلد اول ص ۳۰

بیشتر بخوانید
انتظارات والدین نسبت به فرزندان

انتظارات والدین نسبت به فرزندان

انتظار والدین از فرزندانشان در ھمه جای زمین و زمان اینست که آرمانھای تحقق نیافته و ناکامشان

را در وجود فرزندان محقق نمایند. و اینست فرزندان خوب و خلف.

و اما فرزندان بر دو نوعند : خلف و ناخلف یعنی مرید و یاغی.یعنی فرزندانی که به انتظارات والدین

کمابیش پاسخگویند و یا تظاھر به این امر می کنند و فرزندانی که بدنبال آرمانھا و افکار خود ھستند .

و عجیب اینکه نھایتاً فرزندان مرید مورد انکار و انزجار والدین قرار می کیرند و فرزندان یاغی مورد

ستایش والدین واقع می شوند . این چه سرّی است ؟

یھرحال رعایت حداقل ادب و حرمت نسبت به والدین از قلمرو این تقسیم بندی خارج است و مسئله

رعایت یا عدم رعایت آرمان والدین می باشد.

والدین پرستی به لحاظ دینی ھمان نژاد پرستی به مثابه اساس کفر است یعنی ھمان کفری که

بدست ابراھیم ذبح شد . ھمانطور که فرزند پرستی . ھمانطور که رضای والدین را ملاک زندگی

قراردادن کفر است و نیز رضایت فرزندان را ملاک قرار دادن . این ھر دو در نقطه مقابل خداپرستی

قرار دارد و این است که نتیجه نھایی این مریدی یا یاغیگری فرزندان برای والدین به طرز اعجاب آوری

وارونه از آب در می آید . یعنی نھایتاً فرزند یاغی مورد تصدیق و محبوبیّت قلبی والدین واقع میشود

بخصوص اگر این یاغیگری بر علیه والدین در سمت دین و ارزشھای اخلاقی باشد . و نیز اینکه

فرزندانی که در تمام عمر به خاطر استفاده مالی از والدین تظاھر به مریدی می کنند نھایتاً رسوا

شده و مورد انزجار والدین قرار می گیرند . این کار خداست و حق است.

از کتاب ” دایره المعارف عرفانی ” استاد علی اکبرخانجانی جلد اول ص ۲۷

بیشتر بخوانید
فلسفۀ شهوت جنسی (سرنوشت سازترین راز زناشویی)

فلسفۀ شهوت جنسی

(سرنوشت سازترین راز زناشویی)

نیاز و رابطۀ جنسی ھمان عنصری از ھستی است که جان را در جھان عینیت بخشیده و توسعه و

تکامل می دھد . جان آن گوھرۀ ھستی جھان است که مو جودات را باطناً به ھم مربوط میکند و لذا

گوھرۀ اتحاد است و نیز تولید مثل . مثل خود را تولید کردن

ویژۀ جان است که قلمرو استمرار و جاودانگی می باشد . و اما آن گوھره از جان که موجب تحرک و

عامل ارتباطی شدید می باشد قوه شھوت جنسی است . این قوه البته در کل کائنات وجود دارد ولی

در عرصۀ جان و کمالش در جان انسان به ظھور می رسد و از این روست که زمین و جانوران و

مخصوصاً انسان کانون معنوی و جوھری عالم ھستی است ھمانطور که آخرین و جوانترین مخلوق

می باشد .

در فرھنگ اساطیری یونان الھه ایی به نام« اِروس » وجود دارد که ھمان خدای عشق شھوانی

است که دارای قدرت منحصر بفرد نظم بخشیدن به جھان و متحد نمودن جھانیان به یکدیگر میباشد

. در این فرھنگ باور بر این است که جھان ھستی تا قبل از ظھور اروس غرق در بی نظمی و بی

قراری و توحش و پریشانی بوده است . اروس ھمان عروس در زبان آریایی و عروش در زمان عبری

می باشد . می دانیم که خداوند پس از تکمیل خلقت جھان درشش روز تکوینی( آسمانی) بر عرش

نشست و به نظارت و فرماندھی جھان و ساماندھی جھانیان پرداخت یعنی در واقع عرش نشین شد

: عروس! و ھمچون عروس نقاب بررخ کشید تا نامحرمان قادر به دیدار او نباشند .

» در اساطیر ھندو نیز مشابه چنین عروسی بر عرش ھستی نشسته و فرمان می راند وجود دارد که

« کریشنا »نامیده می شود که نام دیگری در زبان پھلوی دارد که « عریشا » است کهعرشیا تلفظ

شده است . جالب اینکه کریشنا یک زن جوان است که در کنار او یکمرد جوان مسلح بنام« آرجونا »

قرار دارد که اراده اش را به اجرا میگذارد و در تحقق آن میجنگد و گویی ھمچون« داماد » است .

از این مفاھیم اساطیری که بگذریم تجلّی آن را بروی زمین در روابط بشری و مخصوصاً رابطۀ آدم و

حوا می یابیم که چگونه مرد با ازدواج که حاصل عشق شھوانی است بر قلمرو نظم و قانون و تعھد

وارد می شود و مجری این حقوق است که از منشاء این عشق اروتیک تولید می گردد . ھمانطور که

مرد ھر چه که می کند بخاطر رضایت زن خویش است یعنی اِروس .

در اینجا اروس ھمان تجلّی زمینی پروردگار عرش نشین است و درست به ھمین دلیل مورد پرستش

مرد قرار گرفته است و نیز به ھمین دلیل این اروس( زن ) ھیچ دشمن و ھوویی ذاتی تر از خدای مرد

خود ندارد . به ھمین دلیل آن اروس حقیقی که بر عرش نشسته در کتابش به مرد اخطار داده است

که زنش دشمن آشکار ایمان اوست .

مرد اصلاً فقط به علت عشق شھوانی تن به ازدواج و تشکیل خانواده میدھد و لذا اگر در این رابطه

از قانون آسمانی آن عروس عرش نشین که ذات این عروس زمینی است پیروی نکند و بازیچۀ

بلھوسی ھای این عروس مجازی شود یعنی ذات اورسیا عشق شھوانی را که ھمان امر به نظم و

قانونمندی است به تباھی کشانیده و مقصود اروس را ادا نکند ،عروس را از دست می دھد ھم در

زمین و ھم بر عرش .

و نیز به تجربۀ تاریخی بشر ھمه می دانند که زن ذاتاً خواستار ارادۀ قانونمند مرد است و لذا حتی

علیرغم ارادۀ آگاھانه اش از مردانی که بازیچۀ بلھوسیھای او می شوند منزجر می گردد . زن ذاتاً

خواھان مردان مقتدر و صاحب اراده و قھار و قانونمند است و لذا از مردان لاابالی و بلھوس حتی به

لحاظ جنسی ھم بیزار می شود و این راز بزرگی است .

و زن ھم به میزانی که پذیرندۀ ارادۀ قانونمند مرد باشد و حکم خدا را گردن نھد بر این تخت باقی می

ماند و در غیر این صورت به بازار ذلت کشیده می شود .

و اما شھوت جنسی در ھم خوابگی به فعل و کمال می رسد که غایت این واقعه لحظه خروج اسپرم

از مرد می باشد که اوج لذت جنسی را برای طرفین به ھمراه دارد و اساس تولید مثل و استمرار بر

روی زمین را پدید می آورد و این رابطۀ دو گانه را مثلث می کند که نخستین شکل موجودیت یافته و

پایدار است و اساس قانونمندی و سازمان دھی می باشد .

جالب اینکه در زبان یونانی این لحظه اوج لذت جنسی را « اورگاسم »مینامند که از مصدر «اورگ »

به معنای سا زمان دھی می باشد . چرا که سازمان دھی و انتظام مستلزم وحدت است و

اورگاسم جنسی واقعه ایی است که در آن برای لحظاتی زن و مرد به اتحاد جسمانی و قلبی و

روانی می رسند که نطفۀ بچه حاصل این اتحاد است که قلمرو خلقت و جاودانگی بر روی زمین

است . و لذا کودک ھم پس از تولدش قلمرو ھماھنگی و اعمال و احساس مشترک زن و شوھر

است که این ھستۀ اولیه مدنیت و تاریخ می باشد .

پس واضح است که شھوت جنسی در زن و مرد دارای ذات توحیدی و امر به نظم و قانونمندی است و

ذاتاً ھدفی جز اجرای احکام خدای عرش در بشر ندارد و لذا اگر این مقصود برآورده نشود این میل

بسوی قحطی می رود و موجب تباھی و فروپاشی فرد و خانواده و تمدن بر روی زمین است ھمانطور

که امروزه شاھد چنین وضعی در جھان ھستیم که ھمجنس گرایی ھا و عقیم شده گیھا و جنون

ھای جنسی واضح ترین نشانه انھدام اروس در بشر است که استمرارش موجب اغتشاش و توحش

و جنون بشریت است و شیرازۀ تاریخ و تمدن را از ھم می گسلد .

پس شھوت جنسی ظھور ذات قانونمندی و حکم خدا در وجود بشر است و تارو پودش تماماً از حقوق

است ھمانطور که پیامبر اسلام می فرماید : عشق تماماً آداب است . و لذا ھر کسی که دارای قوه

شھوانی شدیدتر است نیازمند حق شناسی و قانونمندی بیشتر است و لذا شاھدیم که پیامبران خدا

یعنی پیام آوران این حقوق و قوانین از میان قدرتمندترین شھوت ھا برانگیخته شده اند و بانی ازدواج

و حقوق ھستند . ھمانطور که پیامبر اسلام می فرماید : که ما پیامبران ھمچون خروس سفید دارای

قدرت شھوت ھستیم . بنابراین مردانی که شھوانی تر ھستند و ھمچنین زنان شھوانی اگر مؤمنانی

مرید حق نشوند تبه کارانی دیوانه می شوند .

بنابراین حقوق بشر بر روی زمین بر اساس حقوق زناسویی است پس واضح است که حقوق بشر

مورد ادعای تمدن غرب که امر به عشق غیر متعھد و آزادی جنسی و انھدام ازدواج است حقوق بشر

ضد حقوق بشر است .

ھمانطور که در عمل جنسی ھم مرد است که بر زن وارد می شود به لحاظ ارادی و فکری و روانی

ھم چنین است و لذا در ھر عمل جنسی روحی از امر خدا و حقوق الھی بر نفس زن وارد شده و او را

در زندگی قانون پذیر می سازد . لذا اگر خود مرد حق شناس و قانونمند نباشد بدون شک بلھوسی و

ھرج و مرج و کفر را در زن القا می کند پس واضح است که دین و حق شناسی و وظیفه دانی در زن

محصول مرد پذیری و تمکین جنسی می باشد که کمال این پذیرش در زن نیز بصورت اورگاسم عمل

می کند . در حقیقت در اورگاسم زنانه امر و ارادۀ مرد به قلب زن که کانون ارادۀ اوست منتقل می

شود و زن را به قوانین الھی مؤمن می سازد . بنابراین عدم تمکین جنسی از جانب زن که واضح ترین

نشانه اش عدم اورگاسم زن است به معنای دین ناپذیری قلبی اوست و لذا در حکم دینی ھمین یک

دلیل می تواند علت طلاق او شود ھمانطور که به لحاظ عرفی ھم منجر به طلاق می شود .

زن به میزانی که به شوھرش در تحقق کامل و مطلوب این رابطه یاری میرساند دین پذیر میشود

. پس کل سرنوشت زن در گرو ھمین امر است که علت العلل ازدواج بوده است . پس سرد مزاجی

جنسی زن عین دین ناپذیری اوست و به تحقیق مسلم است که این زنان فقط در قبال شوھر خود

چنین ھستند . پس این سرد مزاجی زمینۀ انحراف اخلاقی و خیانت است . ولی اگر شوھر کافر و حق

نشناس باشد و زن مؤمن باشد البته این سرد مزاجی بر حق است و رابطۀ جنسی موجب نابودی

ایمان زن می شود . این است که خداوند در کتابش می فرماید که مؤمنان بایستی با مؤمنان ازدواج

کنند و کافران ھم با کافران.

پس زن مؤمن اگر دارای شوھر کافر باشد ایمانش را از دست میدھد و میل به فسق پیدا میکند و در

این صورت طلاق امری واجب است .

پس واضح شد که دین زن تماماً از کم و کیف رابطه جنسی باشوھر و ماھیت شوھر است و نیز اینکه

یک رابطۀ جنسی متقابلاً رضایت بخش واضح ترین نشانۀ سلامت دین و دنیای زناشویی میباشد و

بلعکس نیز . اورگاسم جنسی متقابل در زناشویی واضح ترین نشانۀ سلامت و صداقت و ھم دلی و

سعادت زناشویی است . این اورگاسم مخصوصاً در زن تنھا نشانه بدیھی و اجتناب ناپذیر در دین

پذیری و ایمان قلبی و خدا پرستی زنانه است در صورتیکه یک اورگاسم مھبلی و کاملاً طبیعی باشد

.

زنی که در رابطه با شوھرش دارای اورگاسم طبیعی نیست بدان معناست که به شوھرش دل ندارد

و ھم سرنوشت او نیست .

و کلام آخر اینکه مرد از طریق انتقال اسپرم خود به رحم زن در حقیقت ارادۀ خود را به او منتقل می

کند چه نطفه ایی بسته شود و چه نشود و بدین طریق با یکدیگر ھمدل و ھمراه می شوند و این

جاودانگی رابطۀ آنھاست . خاصیت تولید مثل این اسپرم فقط بقای مادی در بستر تاریخ است ولی

بقای جاودانه معنوی و اخروی ھمان گونه رخ می دھد که ذکرش رفت . پس بھتر درک می کنیم که

روشھای پیشگیری از بسته شدن نطفه و سقط جنین چه خیانت نابود کننده ایی به زناشویی و

مخصوصاً زن است و لذا امروزه بسیار بندرت شاھد یک زن و شوھر ھمدل و ھم سرنوشت ھستیم و

این است راز انھدام خانواده که زمینۀ انھدام بشریت است .

و اینکه نطفه ایی که سقط می شود در واقع جاودانگی روح زناشویی است که سقط می شود . و

اما آن زنانی که به ھر دلیلی رحم خود را خارج می کنند در واقع رحم و رحمت خدا را که ھمان جھان

عشق و ھمسری و ھمدلی است از وجود خود بر می اندازند .

آخرالزمان عرصۀ عیان کردن اسرار نھان است تا دیگر ھیچ بھانه یی برای بدبخت بودن در میان نباشد

و کسی نگوید که : نمی دانستم .

از کتاب دایره المعارف عرفانی استاد علی اکبر خانجانی جلد اول ص ۲۳

بیشتر بخوانید
کفر مرد در رابطۀ زناشوئی
کفر مرد در رابطۀ زناشوئی
 
*مردی که می خواھد خود را بجای خدا به ھمسرش غالب کند صداقت و درد دل کردن با ھمسرش را
از دست می دھد و این تکبّر مرد موجب می شود که زن ھم امکان صدق و ھمدلی را با شوھر از
دست بدھد و مکر پیشه کند. کبر مرد ، علت مکر زن است.
 
*از بی تقوائی و بی مسئولیتی و بی محبتی مرد نسبت به ھمسر و فرزندانش ھمین بس که
شھامت امر به معروف و نھی از منکر را به آنان ندارد و نام این وضع را عشق می گذارد که موجب
نفرت اھل خانه می شود .
 
*مردی که در خانه خود ھیچ ولایت و تصدیق و آرام و قراری ندارد به سودای ریاست بر مرد م بر می
آید و سیاسی می شود.
 
*از کفر مرد ھمین بس که نیاز به ھمسرش را خوار می دارد و انکار می کند. این تکبر منشأ فساد
اخلاقی در مرد و موجب نفرت زن است .
 
*مردی که به زنش انتقاد و نصیحتی نمی کند از این روست که نمی خواھد انتقادی بشنود .
 
*مردی که با منّت ، نان به خانه می آورد موجب انزجار اھل خانه است .
 
*اگر در زیر لحاف عزت نباشد در ھیچ جای دیگری ھم نخواھد بود .
 
*مردی که با زنش درد دل نمی کند و این امر را در شأن خود نمیداند از خانه فراری می شود و روی
به رفیق بازیھا و عیاشیھا می کند که در آنجا فقط سخن بر سر تحقیر زن است.
 
*مرد متکبر و کافر در قبال تمکین جنسی زنش به او بد گمان می شود و در قبال عدم تمکین جنسی
زن نیز باز دچار ھمین سؤ ظن می گردد. مرد کافر در ھمه حال به زنش بد بین است .
 
*مردی که بر درآمد زنش حساب می کند محبت او را از دست میدھد. زن، کسی را دوست میدارد
که رزقش را با عزّت می دھد .
*مردی که تحت عنوان عشق و آزادی ، غیرت خود را نسبت به زنش نشان ندھد بتدریج از او کینه
نموده و متنفر می شود ، زن ھم چنین می شود .
 
*مرد کافر نمی تواند زنش را دوست بدارد فقط می خواھد که تن و روح او را مالک باشد و نام این
آدمخواری را عشق می نھد که مولّد نفرت زن است .
 
*عشق مرد به زنش، عشق او به نفس خویشتن است زیرا زن جمال باطن مرد است. اگر مرد
عاشق طبق حکم عقل و دین، زنش را نصیحت و امر به معروف و نھی از منکر نکند به غایت نفس
پرستی مبتلا شده و ھردو تباه می شوند و این عشق نابود می گردد .
 
*مردی که نیاز جنسی خود را به زنش انکار می کند یا از وی دوری می جوید و به فساد میگراید و یا
به وی تجاوز می کند .
 
*مردی که توقّع محبت متقابل و متشابه از زنش دارد محبت خود را نیز به وی از دست می دھد .
 
از کتاب ” دایره المعارف عرفانی ” استاد علی اکبر خانجانی – جلد اول ص ۱۵
 
بیشتر بخوانید
عشق عرفانی و عشق جنسی – امام – کرامت- تصوف – دین

عشق عرفانی و عشق جنسی

تجربه حیات زمینی انسان در تاریخ جز عشق هیچ چیز زیبا و ماندگاری بر جای ننهانده است و به قول حافظ شیرازی تنها یادگار ابدی انسان در کائنات است. و درعین حال این ماندگارترین و عالیترین و شیرین ترین تجربه سر بر آورده از حیرت آورترین و تلخ ترین و تراژیکترین تجربیات نیز می باشد. حکیمان عهد کهن از چین تا یونان باستان براین باور بودند که جهان هستی مخلوق عشق است و آنچه که موجودات و ذرّات و کرات را برپا می دارد و استمرار می بخشد نیز عشق است. آنها ذات وجود را عشق می دانستند و حتی آنچه را که امروزه قوه جاذبه بین اجرام می نامند، آنها عشق می خواندند یعنی انرژی نهفته در جهان ماده در نزد آنان عشق بود. این معنا در عرفان اسلامی بیانی وسیعتر و کاملتر یافته و تبدیل به یک فلسفه گشته است و اساس فلسفه ابن عربی و مولوی و سهروردی را تشکیل می دهد. علی (ع) نیز می فرماید پس از قیامت آنچه که ملاک نهائی ارزیابی قرار می گیرد عشق است. در سخنی دیگر آمده است که خداوند از محبّت و کرامت خود جهان را آفریده است. این مقوله در فلسفه های جدید که جملگی ادامه فلسفه ارسطو می باشد محلی از اعراب ندارد. و امّا دو نوع عشق در تجربه بشری گزارش شده است: عشق غریزی و عشق عرفانی! عشق اول را همه افراد بشری تجربه می کنند که عشق جمالی است و نهایتا در غریزه و وصال جنسی تباه می شود. ولی عشق عرفانی مختصّ انگشت شمارانی از حق پرستان بوده است و برخاسته از کمال است و وصالش نیز روحانی می باشد. و امّا آنچه که درتاریخ ماندگار شده و رشد یافته و دریائی از معرفت و بیداری آفریده و مبدل به یک فرهنگ و هویّت متعالی گشته است عشق عرفانی می باشد یعنی عشقی که حاصل جذبه معرفت است و سیرت نه صورت و غریزه. به بیان دیگر بایستی ازدو نوع عشق بالا تنه ای و پائین تنه ای سخن گفت. البته عشق پائین تنه ای نیز موجب استمرار ابنای بشری برروی زمین است و مدنیّت را پدید آورده است زیرا بدون عشق جنسی هرگز امر ازدواج و تشکیل خانواده ممکن نمی شد. در واقع تمدن مادّی بشر محصول عشق پائین تنه ای و جنسی است ولی تمدن معنوی بشر محصول عشق بالا تنه ای و عرفانی است. بسیاری بر این اعتقادند که عشق عرفانی حاصل ادامه تکاملی عشق جسمانی است. یعنی اگر کسی در عشق جسمانی پایدار بماند و حقوق را ادا کند و آنرا تباه نسازد و منجر به نفرت نشود به بالا تنه می رسد و منجر به عشق عرفانی می شود. این همان تعالی عشق از پائین تنه به بالا تنه است. و گوئی فقط عده ای انگشت شمار موفق به این امر عظیم شده اند و مابقی مردم در عشق پائین تنه ای مانده و یا ساقط گشته اند. به لحاظ درک منطقی می توان گفت که عشق عرفانی محصول درک و تصدیق عشق جسمانی و ناکامی این عشق در حیات دنیاست. یعنی عشق عرفانی محصول معرفت بر ذات فنا شونده عشق جسمانی و حیات دنیاست. لذا این عشق دارای ذاتی دینی است و از درک و تصدیق ایمان اخروی سر بر می آورد. به همین دلیل عشق جنسی را عشق مجازی می نامند که زمینه عشق عرفانی می تواند باشد. همانطور که عشق جنسی که حقّش رعایت گردد و پاک بماند بقول رسول اکرم (ص)، انسان را به مقام شهادت می رساند. و شهادت اساس معرفت نفس است که قلمرو عرفان می باشد. به لحاظی عشق عرفانی محصول حقّ فراق و ناکامی در وصال است. در زندگی همه انبیاء و اولیاء و حکیمان و عارفان بزرگ می توان رد پائی از عشق جنسی ناکام پیدا کرد که به فراق انجامیده است. در هیچ داستانی همچون «شیخ صنعان» از عطّار نیشابوری نمی توان رابطه عشق جنسی و عشق عرفانی را درک نمود. این امر در زندگی عارف بزرگی چون ابن عربی نیز حضور داشته است و درغزلیات حافظ هم به وضوح قابل ملاحظه است و نیز سائر شاعران بزرگ و عرصه عرفان. و اما در عرصه عشق عرفانی بین دو انسان، واقعه ای عظیم تر و ماندگارتر از عشق مولانا و شمس به ثبت نرسیده است. واقعه ای که با گذشت بیش از هفت قرن مستمرا منورتر و شکوفاتر شده و جهانی تر می گردد و قلمرو پیدایش یک مکتب و مذهبی نوین گردیده است که کلّ بشریّت را به خود می خواند. واقعه ای که به همان شدّت که عاشقانه است عارفانه و حکیمانه و الهی می باشد و دریائی بی کران از معرفت فزاینده است و خلقت جدید و روحانی یک انسان را همچون تولّدی دوباره و خلقتی دوباره عرضه می دارد. دریک کلام عشق عرفانی تبدیل و اعتلای روحانی همان عشق جسمانی است که کارخانه این پالایش و تعالی همانا تقوی و خویشتن داری در عشق شهوانی می باشد. در واقع آنچه که عشق شهوانی را عرفانی می کند عفّت و عصمت و ادای حقوق این غریزه و صبر بر این امر است که قوّه شهوت را تبدیل به قوّه معرفت می کند و انسان را به کانون عرفانی یعنی امام رهنمون می شود که همان سیر الی الله است و راه محبوب ازلی و ابدی را آشکار می سازد و جاودانگی عشق را به ارمغان می آورد و بقای جسمانی را به بقای روحانی پیوند می زند و آدمی را از اسارت دنیا و عشق های مادّی میرهاند. پس حلقه اتصال عشق شهوانی به عشق عرفانی همانا تقوی و پاکدامنی و عصمت است و بدون تقوا آدمی در عشق شهوانی ناکام و فرسوده و تباه می گردد و در ظلمت غرق می شود. در واقع آنچه که رشد و تعالی نامیده می شود همانا رشد و تبدیل و تعالی شهوت به معرفت است به یاری دین. و بدینگونه انسان پائین تنه ای تبدیل به بالاتنه ای می شود.
شهوت + تقوا = معرفت
عصمت + عشق = عرفان
عصمت و عفّت و تقوی است که شهوت را تبدیل به عشق قلبی می کند و شکم بارگی را تبدیل به عشق عقلی می سازد. در غیر اینصورت دل و عقل آدمی هرگز زنده و خلاق نمی گردد. فی المثل آنچه که بایزید بسطامی را به عشق عرفانی هدایت نمود حفظ عصمت در قلمرو تجرید و تنهائی و عدم ازدواج بود. و آنچه که شیخ خرقانی مریدش را به آن کمال و کرامات رسانید صبر او بر همسری ناموافق و کافر کیش بود و پا کدامنی اش در رابطه با این همسر. و آنچه که «رابعه» را به آن حد از معرفت و کرامت رسانید حفظ عصمت درعشق ناکام بود که از یک کنیزک، عارفی بزرگ پرورد که مردان بزرگ در محضرش شاگردی می کردند.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۱۷۶

هزینه رستگاری اشقیاء

آدم متکبر و کافر یا خدا را بعنوان خالق و رزاق و حافظ خود منکر است و آنگاه هم که بواسطه بلایا و عذابها به جبر تصدیق می کند باز هم حاضر نیست که رحمتش را پذیرا باشد و کرمش را ستایش نماید بلکه به او حق حساب و رشوه می دهد و نماز و صدقات و خیرات تماماً به همین نیّت است. این آدم حتی تحمل و هضم پذیرش یک هدیه و کمک بی مزد و منّت دیگران را هم ندارد و احساس حقارت و نابودی می کند و لذا بسرعت سعی در جبران و پرداخت هزینه اش را می کند تا مبادا متعهد شود. این آدم ارباب و صاحب کار خود را می پرستد از اینکه لقمه نانی را که حاصل زحمت خود اوست بدست می آورد. آیا از این نوع آدمها را می شناسید؟ چه بسا این آدم را بتوانید در اعماق نفس خودتان هم پیدا کنید. اینک چنین آدمی که دشمن قسم خورده رحمت و محبت است اگر مواجه با انسانی مؤمن و کریم شود که بی مزد و منت و حتی بدون درخواست کمکی، دریائی از بدبختی و بیماری و عذاب و خواری را از زندگیش بردارد و نجات بخشد چه اتفاقی رخ می دهد؟ بدون شک این انسان صاحب کرامت را نابود کننده کفر و تکبر و انکار خود می یابد و لذا به خونش تشنه می شود و او را به صدها تهمت و دروغ محکوم نموده و در حد توان کمر به نابودی وی می بندد. این اشقیاء و کافران حرفه ای که دشمن سعادت و عزّت خودشان هستند مورد خطاب اولیای خدا بر روی زمین می باشند تا بالاخره دل سنگشان را به نور محبت خدا زنده سازند. و هزینه این نجات و رستگاری هم چه بسا مرگ خودشان است.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۱۷۱

راز دلبری و دلدادگی

اراده به دل بردن از دیگران ذات امارگی نفس بشر و شیطنت اوست در جهت به اسارت کشیدن دیگران. این همان اراده به سلطه گری است که به شیوه های متفاوت بسته به شرایط عمل می کند. این اراده همان اساس ریاکاریهای بشر است و دروغهای مصلحتی او. ولی بناگاه چنین انسانی خود به دیگری دل می دهد این همان افسانه صیادی است که به دام صید خودش می افتد. این دلدادگی به مثابه عذاب آن اراده و تلاش برای دلبری است. در این واقعه دو روی هیچ معنا و ماهیتی از محبّت قلبی و حقّ پرستی وجود ندارد. این همان زمینه فسق و فریب در میانه عامه مردمان است و قلمرو فعالّیت کفر می باشد که تماماً بر فریب و سلطه گری استوار است و اصولًا دلی در میان نیست در حالیکه نمایشی از عشق است. و امّا دلبری و دلدادگی نوع دگری وجود دارد که بر محور وجود مردان خدا رخ می نماید و آن ولایت وجودی و کرامت روحانی است که از همه دل می برد بی هیچ تلاش و ترفند و برنامه ای. این دلبری حقّ است و آنکه نخواهد در قلمرو حقّ وجودی این حقّ پرستان دل بدهد و اطاعت کند به عذابی عظیم مبتلا می شود زیرا دلش از دست اراده کافرانه اش رفته است و او نیز بایستی بهمراه دلش برود و گرنه بی دل و شقی و دیوانه می شود. این همان جاذبه وجودی مردان حقّ است که شامل کافر و مؤمن می شود و براستی از مردمان دل می برد تا دلشان را به حقّ برساند. آن دلبری و دلدادگی تماماً ظلم و ظلمت است و این یکی تماماً محبت و هدایت است. بقول معروف: دانه فلفل سیاه و خال مهرویان سیاه – هر دو جانکاهند امّا این کجا و آن کجا. نبرد کافران با مردان حقّ این بوده که:
دلمو بده برم!؟ تا که دل در سینه حبس خویش بود مرغکی بد کینه و بد کیش بود
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۱۴۱

مالیخولیای محبّت

محبّت بزرگترین امتحان برای بشر است که آیا قدرش را می داند و حق را ادا می کند. محبت هر چه خالصانه تر و بی توقع تر باشد در انسانهائی که مورد محبت قرار می گیرند مولّد تکبر و غرور شدیدتری می شود و ایجاد نوعی امر مشتبه می کند و احسا خدائی کرده و کوس انالحق می زنند. این امر در کسانی که در اطراف مردان حق قرار دارند همواره دیده شده است. بی تردید این احساس مالیخولیائی حاصل بی معرفتی و عدم اطاعت از منشأ محبت است بخصوص اگر مشمول شفاعت و کرامتی شده باشند. آنها با خود می گویند «مگر من چه هستم که اینقدر مورد لطف و کرامت بی شائبه قرار گرفته ام؟ لابد حتماً چیزی هستم و چیزی دارم که خودم هم تاکنون نمی دانسته ام ولی او دیده و تصدیق کرده است پس بایستی مرا بپرستد و بیش از این بمن خدمت نماید و مشکلات مرا رفع و رجوع کند و از من ممنون هم باشد که به او اجازه این خدمت را می دهم. «این نجوای ابلهانه همه کسانی است که به درجات متفاوتی مورد محبت قرار می گیرند و لذا بسرعت به کینه و عداوت با منبع محبت می رسند و از او طلبکار می شوند و چه بسا قصد جان می کنند و از او انتقام می ستانند. محبت را فقط بواسطه اطاعت می توان هضم و جذب نمود. غول بچه های نسل جدید محصول محبت های بدون اطاعت می باشند. آنچه که انسانها را در قبال محبت به جنون می رساند عدم اطاعت از مرجع محبت است. آنکه محبت می بیند بایستی اطاعت کند تا تربیت شود و معرفت یابد وگرنه دیوانه می شود. این معضله یکی از مهمترین علل ناز و تکبّر و جنون زنان در قبال شوهران است و نیز فرزندان در قبال والدین و مریدان در قبال مردان حق و نیز همه مردمان در قبال محبت خداوند. آنکه از منشأ محبت، اطاعت نکند به دام اشقیاء می افتد و از آنان اطاعت می کند.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۱۳۶

فرق عشق و هوس

عشق همان هستی بخشیدن است و عشق پذیری، هستی مندی است. اکثر ما هوسهای دمدمی خود را عشق های خود می پنداریم. این نوع عشق کاذب و جاهلانه فقط در مواقع بروز نیاز و هوس و شهوت و بازی بناگاه جلوه می کند و قربون صدقه می رود و بناگاه فروکش نموده و اتفاقاً منجر به قهر و غضب می شود. عشق و محبت اگر بمعنای دوست داشتن کسی برای خودش باشد و نه برای مردم، حامل توقع به مسئول نمودن طرف مقابل در جهت حق شناسی و وظیفه دانی و ادب و وفا و خدمت است. و این اساس شکل گیری هویت فردی و شخصیت و اراده و اتکاء به نفس در محبوب است زیرا اگر کسی را برای خودش بخواهم بایستی خواهان خلق خودیتِ حقیقی و انسانی در او باشیم و این همان خلقت نوین انسان است که جز در پاسخگوئی به
عشق و محبت ممکن نمی آید چرا که اصولًا خلقت مادی بشر هم حاصل عشق و کرامت خداوند به انسان است و انسان بیمزانی که به این عشق پاسخگوست و مسئول می شود هستی پذیر می گردد و دارای یک «خود» راستین و ذاتی می شود و غیر اینصورت دچار کفر و انکار و بی هویتی است که همان بیخودی و بی وجودی و عدم اتکاء به نفس می باشد که مولّد تکبر دروغین و ادعاهای کاذب برای اثبات خودی است که نیست. بنابراین کسی که مورد لطیف و محبت قرار می گیرد اگر در قبالش مسئول نباشد دچار قحطی وجود و فقدان هویت و خودیت ذاتی شده و مبدل به غولی متکبّر و بی اراده می شود. لذا یک انسان عاشق و اهل محبت نمی تواند از محبوب خود متوقع وظیفه دانی و حق شناسی و مسئولیت نباشد در غیر اینصورت یک هوسباز است. عاشق بودن، مسئول ساختن است.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۱۳۰

چشم خدا در میان مردم

عارف بعنوان خلیفه خدا در میان مردم منظر نگاه خدا به مردم است و لذا شاهد بر باطن آنهاست و نظر به ذات دارد که تماماً حق و راستی و زیبائی است. و بدینگونه است که هر کسی از چشم عارف، خود را خدایگونه و برحق و زیبا و کامل می یابد و این راز سحر و کرامت نگاه عارفان است که مردمان را بخودشان می آورد تا خدا را در خود باور و تصدیق کنند ولذا عارف، جمال ایمان مردم است. و این همان معنای امام است در درجات امامت. بنابراین حق یک عارف بر اطرافیان همچون حق خدا بر خلق است و وظیفه ای عظیم می طلبد که همان اطاعت خالصانه و بی چون و چراست. و فقط در چنین ادای حقی است که ذات الهی در آنان تبدیل به صفات و عمل شده و نفس حیوانی را تبدیل می کند به نفس انسانی. و این همان واقعه تعالی نفس است. و هر فردی بعنوان مرید مهلتی در انجام وظیفه و ادای این حق دارد که اگر از آن ابا کند و مهلت به پایان رسد بناگاه از چشم عارف می افتد و این بدان معناست که ناگهان از عرش وجود ساقط می شود و دوباره به دام نفس حیوانی خود می افتد و این عذابی عظیم است و به مانند هبوط انسان از بهشت و سقوط در دوزخ است و ابتلای به آتش دوزخ که تا اعماق نفس را می سوزاند و از صفات پلید و جهل وکفر می زداید و این رشد دوزخی است. در واقع برای کسی که روزی تحت الشعاع نگاه خدا قرار گرفت رشد و تعالی و پاک شدگی حتمی است منتهی یا رشد نوری است و یا رشد ناری.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۹۸

عشق، عرفان، و جود

به عقل تجربی و منطقی که به جهان و جهانیان بنگریم و با علومی که در دست داریم به محک زنیم مطلقاً امکان ندارد که کسی و چیزی در این جهان بتواند ادامه بقا دهد الا به معجزه ای که جز رحمت و محبت و عشقی برتر از فهم ما نیست. این امر در همه مسائل بشری و طبیعی مصداق دارد. بنابراین راز بقا و استمرار انسان و جهان در درک رحمت و محبتی است که بر کل جهان احاطه دارد و علم ومعرفت حقیقی که بتواند توجیه گر عالم و آدمیان و وضع موجود باشد چیزی جز علم بر محبت و عشق شناسی نیست زیرا بر اساس عدالت ممکن نیست که چیزی در این جهان امکان وجود داشته باشد. پس علم وجود برخاسته از علم عشق و رحمت و محبت و کرامت حاکم بر جهان و جهانیان است. اصل علم حقیقی از عشق شناسی است زیرا وجود
محصول این عشق است و اینست که عرفان به مثابه کمال علم، چیزی جز علم بر عشق نیست. آدمی یا عشقی ندارد و یا اگر با آن مواجه می شود میلی به شناخت آن ندارد و فقط با آن بازی میکند تا از دست می دهد. عشق قلمرو علم و معرفت انسان درباره وجود است. بنابراین کل عرفان محصول عشق است و نیز استمرار و بر خورداری آدمی از عشق هم محصول عرفان بر عشق است. زیرا وجود تماماً محصول عشق است و آنکه عشق را نمی شناسد و حق آنرا ادا نمی کند وجودش در خطر نابودی قرار می گیرد و مستمراً در قحطی وجود بسر می برد. انسان بمیزانی هستی دارد که عشق را می شناسد و حقوقش را ادا می کند. و کانونهای این عشق و عرفان و هستی جاوید هم عرفا هستند. پس عارف شناسی واجب ترین امور است.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۹۳

۷- و آخرین ویژگی زندگی امامان اینست که جملگی شهید می شوند مخصوصاً بدست یا اراده یکی از
نزدیکترین کسان خود که بیشترین محبت و کرامت و خدمت را از او دیده اند. امام شهید عشق است.
مؤمنان مخلص آخرالزمان جملگی در قلمرو امامت قرار دارند و به درجه ای اماما ن جامعه خود محسوب می
شوند و به درجات متفاوت دارای این ویژگیها هستند.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۸۵

تصوف چیست؟

شاید هیچ مسلک و مذهبی در طول تاریخ به اندازه «تصوّف» تقدیس و لعن نشده است. و بی تردید تصوّف نیز مثل همه مکاتب و مذاهب دارای دو صورت و جلوه بوده است جلوه حقیقی و جلوه جعلی و دجّالی. این همان مذهب ضد مذهب یا نفاق است که تصوّف را هم بازیچه دین فروشان نموده و مبدّل به دکان و تجارت ویژه ای ساخته است. لفظ صوفی (سوفی) سابقه ای بس کهن دارد و نخستین بار از حکمت یونیان باستان و از شهر الئات برخاسته است و بانیان حکمت توحیدی در این دیار معروف به سوفیست بودند. این واژه مشتق از sophia به معنای حقیقت و یک سوفیست بمعنای حکیمی بوده که به حق رسیده و خود مظهر آن شده است و لذا همه این سوفیست ها دارای مکاشفات و کرامات بوده و لذا در نزد مردمان جاهل معروف به جادوگر بودند. نخستین سوفیست ها عبارت بودند از: پارمنیدز، اگزنوفان، زنون و جورجیاس. مشهورترین و شاید آخرین فرد این مکتب در یونان همان سقراط حکیم است که خود را پیامبر این مکتب معرفی

نمود و شهید شد. این حکیمان جملگی هویتی مردمی و فقیرانه داشته و عمرشان به تعلیم حکمت و شفا دادن به امراض مردم سپری شد و بسیاری از آنان به تحریک حکّآم وقت تبعید و یا کشته شدند و خانه شان سوزانده و آثارشان نابود شد. به زبان خودمان اینان را بایستی عارفانی واصل دانست که اسوه های فضیلت در میان مردم بودند. اینان سالکان وادی خودشناسی عملی یا حکمت عملی بودند. تصوّف درجهان اسلام نیز ادامه همان نهضت فکری و روحانی است که بر مبنای عرفان اسلامی و تعالیم پیامبر اکرم و علی (ع) و سلمان فارسی و مدرسه صفّه درجوار خانه پیامبر تحکیم واحیاء شده است که در سرلوحه معارف آنان «خودشناسی – خداشناسی» قرار داشت. از این منظر بایستی پیامبر و علی (ع) و سیلمان را نخستین صوفیان کامل در تاریخ اسلام دانست. در واقع بایستی وحی محمدی را یکی از آخرین مدارج کمال تصوّف در تاریخ جهان دانست که با معراج به او رسید. می دانیم که مدرسه صفّه به امر خداوند در کتابش به پیامبرش امر شد که: بایستی برخی از مؤمنان خاص عمر خود را وقف کسب معرفت نمایند. بنابراین نام «صفه» بر این مدرسه می تواند ادامه و تکرار همان نهضت سوفیای یونان باشد هر چند که برخی بر این باورند که صفّه بمعنای سایه بان است و چون مریدان این مدرسه در زیر سایه بانی مشغول تعلیم می شدند لذا نام صفه بر این گروه مدرسه باقی مانده است، الله اعلم! بهرحال فرقی هم نمی کند. و اما آفات و امراض و مفاسدی که بر مدار تصوّف پدید آمده و یا به آن نسبت داده شده است امر عجیب و غریبی نیست و از جنس همان آفت یا اتهاماتی است که بر کل کالبد اسلام و تشیع وارد شده است. بنظر ما این آفات و اتهامات از دو نوع بوده است. یکی سوء استفاده عمدی شیادان و دجالان از این مکتب و نیز اتهامات حکّام جبار و فاسد است. و اما دیگری جهل مردم و برخی پیروان بوده است. و اما در مورد اول جای بحثی نیست ولی در مورد دوم یک نکته شدیداً قابل ذکر است و آن اینکه برخی از مردمان از روی هوی و هوس و حرص و تقلید خواسته اند که فقط اعمال خارق العاده و مکاشفات و کرامات صوفیان حقه را به قصد سوء استفاده و مردم فریبی و جاه طلبی بیاموزند و لذا به تقلید از برخی آداب آنان پرداخته اند مثل چله نشینی های تصنعی و غیره. و در اینجا یکبار دگر به یاد آن سخن امام علی (ع) علت این فساد و تحریف را در می یابیم که: هیچکس بقصد اینکه خواست عارف شود، نشد! کسی به حق میرسد که عاشق باشد وتمام زندگی را در این راه نهد و نه از روی هوس و حرص و تقلید و ماجراجوئی. برخی پنداشته اند که کرامت نوعی فوت و فن است. بنده نیز برخی از این سوداگران را تجربه کرده ام که فقط به قصد یادگرفتن فوت و فن شفاعت و کرامت بسویم آمدند و حتی برای مدتی تظاهر به تقوی و ارادت نمودند و نهایتاً بور شده و رفتند و تهمت ها و عداوتها نمودند. امروزه عده کثیری از جماعت موسوم به درویش در کشورمان نیز ادامه تاریخی همان تصوف ضد تصوف هستند که بنام عرفان فتنه ها و فسادها می کنند و در واقع کمترین بوئی از این حق بزرگ نبرده اند و فقط به سودای ماجراجوئیهای به اصطلاح عرفانی و ماورای طبیعی به بازی با معارف توحیدی پرداخته و لذا به اشد عذابها و رسوائی ها دچار شده اند. و حتی چله نشینی های من در آوردی به نمایش می گذارند تا مردمان بفریبند و چه بسا ناگاه دچار الهامات غیبی شوند تا بتوانند عقل و جیب مردم را غارت کنند. این را باید بدانیم که همه عارفان بزرگ ما مریدان و مخصلین یکی از این صوفیان حقه و اولیای خدا بوده اند مثل مولوی، حافظ، عطار و غیره. تصوف غایت و اوج دین و تقوا و اخلاص است و چه بسا برخی از حدود احکام عرف و شرع عامه را در می نوردد. در این باره علی (ع) بوضوح سخن گفته است: « ای مومنان بدانید که هر چیزی را حد و غایتی است و اسلام را نیز. پس شما ای مومنان دین خود را در اسلام به کمال برسانید و آنگاه برای خدا خروج کنید.» مکاشفات غیبی و کرامات الهی، اجر پویندگان شرف و جویندگان حقیقت و عاشقان معرفت و خادمان مردم است. این همان راه تصوّف است.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۳۴

راه طی شده در انقلاب اسلامی ایران

همانطور که در مقاله ای متذکر شدیم ایران مهد اولین و آخرین نزول توحید و کرامت الهی بر روی زمین است از دین زرتشت تا محمّد و آخرین امام او یعنی مهدی (محمد) که در دل ایرانیان منتظر است که عامل اتصال دین اول و آخر هم سلمان فارسی است. انقلاب اسلامی ایران عرصه ظهور اجتماعی این اتحاد است که عشق و عصمت و عرفان و عدالت را بهم آمیخته است ولی هنوز در دوران کودکی این آغاز بزرگ بسر می برد و گوئی بوی بلوغ از آن به مشام می آید. برای گردهمائی و اتحاد این چهار عنصر خلقت انسان سی سال متوالی جان کنده ایم و خون داده ایم و با کل جهان درافتاده ایم و جهانیان را به دو قطب دوست و دشمن نسبت بخود تقسیم نموده ایم. این چهار «ع» (عشق– عصمت– عرفان– عدالت) نیز در هویت انقلاب و نیروهایش حضور دارد و در وحدت اضداد بسر می برد و گاه به بحران می افتد و دشمنان را وسوسه می کند. وحدت و یگانگی این چهار عنصر همچون اتحاد آب و باد و خاک و آتش است. همه منازعات درون انقلاب نیز به مثابه تناقص ذاتی این چهار عنصر با یکدیگر بوده است که در هر مرحله ای یکی از این عناصر مسلط بوده و سائر عناصر تحت فرمان و گاه مظلومیت قرار داشته اند. نخستین موج انقلاب که به پیروزی انجامید موج عشق بود. مرحله دوم ظهور غیرت و عصمت بود که مسلط شد. در مرحله سوم هم عرفان بروز کرد و اینک نوبت عدالت است. نه اینکه هر یک به تمام و کمال ظاهر شد. بلکه فقط در حد یک آزمون کودکانه بود تا به سن بلوغ که بسیار نزدیک است تا این چهار عنصر به جدّ و کمالش به میدان آید و انسان کامل را عرضه کند و عرصه ظهورش باشد. شرح این نظریه در این مقاله نمی گنجد و فقط در حد طرح صورت مسئله است. در طی این سی سال فقط توانسته ایم به قیمت بس کلانی هر یک از این چهار عنصر را مزه ای کنیم. این سی سال به مثابه دوره پیش دبستانی انقلاب و ایدئولوژی ما بوده است. ما اینک بر آستانه بخود– آئی انقلاب قرار گرفته ایم و محتاج تدوین ایدئولوییِ هستیم تا دوران بلوغ را آغاز کنیم. برای این بخودآئی و آغاز دوباره بایستی چهار تن از اولیای اولیه انقلاب را بعنوان چهار مظهر این چهار عنصر مذکور یک بار دگر و از منظر برتر بازیابیم و بازشناسیم: محمد حنیف نژاد، امام خمینی، دکتر شریعتی و سید محمود طالقانی. اینان بنیانگزاران انقلاب هستند که هنوز در چشم مردم آنگونه که باید درک نشده اند و نیز در اندیشه اکثر مسئولین و طراحان و مجریان امور. راه طی شده انقلاب بر بستر دستاوردهای این چهار مرد بزرگ ایران زمین ممکن شده است بدون آنکه قدرشان درک شده باشد. اینان چهار رکن هویت ملی – دینی – انقلابی ما هستند و بدون
معرفت لازم درباره شان ادامه این راه ممکن نیست. پس بگذاریم تا مردم ما آنان را درک کنند بیش از این تقیه مهلک است. پرده ها را کنار زنیم.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۲۶۹

آیا اسلام دین جنگ است؟

یکی از بزرگترین تهمتهای ناحق به دین اسلام همانا جنگ طلبی بوده است و از ناحق و رسوا بودن این تهمت همین بس که جنگ طلب ترین و متجاوزترین افراد و جریانات چنین تهمتی را زده اند یعنی استعمار غرب و امپریالیزم جهانخوار که حتی آزادی و دموکراسی دروغین خود را هم بواسطه بمباران به ملل هدیه می کنند. در قرآن کریم هر کجا که سخن از ایمان آورده است بلافاصله دعوت به (عمل صالح) است و این آیه و معنا در جای جای قرآن حضور دارد. و اما عمل صالح چیست؟ به زبان ساده یعنی عملی که در سمت صلح با جهان و جهانیان باشد و فرد مؤمن را به صلح و وحدت با جهان و کل بشریت بکشاند. همانطور که در عرفان اسلامی هم انسان کامل انسانی در صلح و اتحاد با جهان است. در هر کجای قرآن هم که سخن از جهاد و قتال است مربوط به جنگ طلبان و دشمنان صلح است. و مؤمنان مأمورند که اول خود را به صلح با جهان برسانند و سپس دشمنان صلح را اول به نصیحت و مذاکره و سپس با جهاد جنگ مجبور به صلح نمایند. اسلام دین صلح و اسلام و تسلیم است و هر کسی با اقرار به شهادتین به آسانی بر این دین وارد می شود و حتی کسی حق ندارد منویات باطنی او را مورد تفتیش قرار دهد. اسلام حتی فحاشی به دشمن را در میدان جنگ حرام کرده است. حقوق جنگی و جهادی اسلام نیز یک کرامت و معجزه ای حیرت آور است. همه جنگهای صدر اسلام تدافعی و یا خنثی کننده دسیسه های دشمنان و متجاوزان بوده است. فقط صهیونیست ها اسلام را دین جنگ می خوانند یعنی کسانی که حتی کودکان را با گلوله می زنند.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۱۴۶

راه عارفان و عوام

عارفان مصادیق و اسوه های مکبتی هستتند که انبتای الهی در طی هزاران سال بنا نهادند و اصول و راه و
روش آنرا تبیین نمودند و با معجزات خود تصدیقش کردند. پس عارفان حجّت های عینی و انسانی حقانیّت راه انبیاء هستند و در واقع امامان این راه محسوب می شوند. عارفان با موجودیت و زندگی خویش به همگان نشان می دهند که راه انبیای الهی برحق و عملی و بلکه بهترین روش زندگیست. ولی عامه مردمان همواره به هزار تزویر و تهمت این حق آشکار را انکار می کنند ولی درمانده ترین مردمان که هیچ امکانی برای ادامه راه و روش کافرانه خود هم ندارند و با کفر خود به بن بست رسیده اند به جبر و از ناچاری در اطراف عارفان جمع می آیند. اینان مستضعفترین مردمان به لحاظ شخصیتی هستند که از نزد خود هیچ اراده ای ندارند و تماماً بازیچه نظام طاغوت جامعه هستند. عارفان با قدرت شفاعت و کرامت و محبت خود این درماندگان را تحت حمایت خود گرفته و از بدبختی می رهانند و به عزّت و اراده ای برتر از جامعه می رسانند و آنگاه آنان را به اختیار خودشان به دین خدا و اطاعت از عقل و معرفت می خوانند. ولی اکثر این مستضعفین نجات یافته انکار و تکبر می کنند و کوس انالحق می زنند و با عارفان به عداوت می پردازند و یافته های خود را به نزد ظالمان می برند تا آنان را در قدرت کافرانه خود شریک سازند. ولی این یافته های عرفانی در تضاد با جهل و ضلالت قرار گرفته و موجب رسوائی و فلاکت آنان می شود. این مستضعفین که مورد شفاعت عارفان قرار گرفته اند علیرغم میل خود حامل پیام عارفان بسوی مردم هستند و مردم به تقلید کافرانه و کورکورانه از سنت عارفان می پردازند و بانی جریانات شبه عرفانی و دجالی می شوند و دریائی از خرافات پدید می آورند. ولی این تقلید منکرانه از سنت عارفان و خرافات حاصل از آن موجب ایجاد تضاد و فروپاشی در نظام کفر می شود و این نظام را به ابطال و رسوائی و هلاکت می کشاند. امروزه در سراسر جهان و از جمله در کشور خودمان شاهد صدها دکان دجّالی عرفانی هستیم که تحت عناوین قدیم و مدرن مشغول غارت جیب و جان و وجدان مردمان هستند. این غارت شدگی بر حقی عظیم است که کفر و انکار عامه را در هم می شکند و آنان را برای توبه ای بزرگ آماده می سازد تا آن عارف عصر آخرالزمان در جهان آشکار شود و جامعه ای برمبنای دین و عشق و عرفان پدید آورد و حق الهی انسان را به ثبوت برساند. آنچه را که انبیاء و اولیاء و عرفا در طی چند ساعت درک و تصدیق می کنند مردمان عامی نیازمند یک عمر هستند. آنچه را که مردان حق در طول عمرشان محقق می سازند کل بشریت در طول تاریخ اثبات می کنند. عارفان پیشقراولان حقیقت و انسانیت هستند و شاهدان و شهیدان این راه در تاریخ می باشند که راه تکامل را
برای بشریت هموار می سازند و در این راه از جان و حقوق دنیوی خود نیز می گذرند تا بشر کافر و جاهل را
به ایمان و عقل آورند. اگر عارفان نباشند عامه مردمان حتی امکان ادامه همین حیات حیوانی و کافرانه را هم
ندارند. عارفان راز بقای بشر بر روی زمین هستتد. برخی سعی می کنند که شفاعت و کرامتهای وجودی عارفان را تبدیل به فوت و فن نموده و دکانهای دین پدید آورند و دیگران را گمراه سازند و از این بابت کوس
انالحق بزنند ولی در این راه به انواع عذابها و رسوائی می رسند و جبراً متواضع شده و تسلیم حق شده و حق عارفان را بالاخره تصدیق می کنند.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۵۴

آیا «شدن» ممکن است؟

هر انسانی به خودی خود در حقیقت باطن نفس خود چیزی جز معجونی از کبر و جهل و بخل و شهوت و وحشت و حرص و بازی و مکر و حقارت و ناتوانی نیست. این طبع غریزی عامه بشر است. ولی اکثر انسانها یا به اختیار خود و براساس آرمان خواهی و ارزش طلبی و یا بواسطه جبرهای اجتماع تلاش می کنند تا این صفات درونی خود را تا حدّ امکان بروز ندهند و بلکه خلاف آنرا به اثبات برسانند. این همان اراده انسان به «شدن» است. ولی بسیاری پس از مدتی از این تلاش خسته می شوند زیرا هیچ تبدیلی در ماهیت نفس خود نمی یابند و بلکه نفس خود را عقده ای و رنجور و متشنج و حریص تر می یابند و لذا دست از اراده به شدن برمی دارند و به اصطلاح لیبرال می شوند و لذا بسوی افراد یا گروهها و جوامعی می روند که از جنس همانها باشند. بی تردید کسی که به اختیار خودش برعلیه نفس امّاره و جهل خود جهاد نکند و فقط بواسطه جبرهای عرفی و شرعی و قانونی ریا کند، بسیار زود خسته و هلاک می شود. ولی کسی که برای خودش می خواهد نفس خود را تغییر دهد و یا قابل مهار و متعادل سازد و تلطیف نماید طبق تجربه بشر به خودی خود قادر به این کار نیست و در این راه که همان راه رشد و تعالی است نیازمند یک یار روحانی و پیر عرفانی است که تحت الشعاع محبّت و کرامت و یاری او قادر به تبدیل نفس می شود که نفس بخیل خود را سخی می کند و غرور را به تواضع می آورد و هراس را به شجاعت می کشاند و شهواتش را لطیف و عالی می کند و بر جهل و ستم نفس خود مسلط می گردد. تبدیل نفس شرور به نفس خردمند و متعالی و مهربان بدون ارادتی عرفانی مطلقاً مقدور نیست الّا اینکه به نفاق و یا کفری شدید تر می انجامد.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۲۱۶

عبور از خط وجود

آدمی با تولدش پا از خط وجود بیرون می نهد و دچار غربت و از خود بیگانگی و لذا احساس هراس و نابودی می شود و به هر چیزی پناه می برد و این پناه جستن را عشق می نامد. ولی هیچ چیز و کسی حاضر نیست که دیگری را برای همیشه در خود جای دهد و وجودش را به او بخشد. لذا نفرت آغاز می شود و آدمی دوباره دربدر می شود. بسیاری در این دربدری و نفرت تباه و هلاک می شوند و انگشت شماری راه خانه وجود خود را می یابند و یکبار دگر از خط وجود می گذرند و پا به عرصه موجودیت می نهند اینان موحّدانند و عارفان واصل که کلّ عالم و آدمیان را ترک نموده و دل از همه شسته و لایق وجود شده اند. اینان تنهایان و بی تایان هستند که کلّ بشریّت را امامت می کنند. اینان امامان وجودند. اینان تنها موجودهای عالم برزخ و حیات خاکی هستند و اسوه های فقر و تنهائی و عشق و کرامت و شفاعت.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۱۲۰

حکمت چیست؟

حکمت، نوعی دانائی نیست، فلسفه هم نیست و عرفان نظری هم نیست و کلمات قصار هم نیست و اصولًا چیزی قابل اکتساب از دیگران نیست. حکمت، نوعی توانائی روح است و یک مقام معنوی می باشد همانطور که قرآن می فرماید که: آنگاه که موسی به کمال رسالت رسید از جانب خداوند حکمت و کتاب و فرقان یافت. در روایت است که گروهی از دانشمندان به نزد پیامبر اسلام آمدند و درباره حکمت دین او سؤال کردند. پیامبر فرمودند که: ما حامل حکمت برای مردم نیستیم بلکه حامل حکم خدا هستیم و هرکه این احکام را عمل کند به حکمت آن می رسد. در واقع حکمت، نوری است که حاصل عمل به حکم خداست و حکیم، مظهر حکم خدا می باشد و لذا دارای نور شفاعت و معرفت و کرامت است و این نور را به قلوب مردمان می تاباند و چه بسا شفا می یابند. این شفا حاصل القای نور دین است همانطور که قرآن شفاست. به همین دلیل در روایتی از حضرت رسول آمده است که کلّ مؤمنان دارای شفاعت هستند. این شفاعت نوری از حکمت است. کلام حکیمانه یکی از سطحی ترین بروز حکمت از وجود حکیم است که الّبتّه دارای بلاغت و قدرت نفوذ خارق العاده ای می باشد و بر قلوب اثر می کند. یعنی کلام حکیم در وجود مخاطبان به طرزی حیرت آور به فعال در می آید و این همان کرامت و شفاعت است. حکمت، نور اعمال خالصانه از وجود مخلصین است و لذا چیزی به نام فرمولهای حکیمانه وجود ندارد و مقلدین حداکثر مبدّل به عطاران و رمالان و شیادان می شوند. کلام و دست حکیم شفا بخش است به هر بهانه ای.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۱۱۹

ویژگیهای مکتب عرفان درمانی

عرفان ما، عرفان شعر و مثال و تفسیر قال نیست بلکه عرفان منثور و واقعیت و بیان حال است و لذا نشئه پران است و هرگز ملعبه اهل عیش و رنگ و گنج و کرامت بازی نمی شود زیرا عرفان ما محصول نشئه و بی دردی نیست. عرفان ما عملی است نه توجیهی و تفسیری. عرفان ما عرفان توجیه انفعال نیست بلکه عرفان انقلابی است و لذا اهل منقل از آن گریزانند هر چند که این جماعت را هم برای شفا و نجات با آغوش باز می پذیرد. عرفان ما برای بیدار سازی وجدان است و نه تخدیر آن. عرفان ما، عرفان اشرافی و اهل فن نیست بلکه عرفان امیّ و اهل دل است و لذا جماعت اهل مدرسه و اهل عیاشی را ناخوشایند است. عرفان ما برخلاف عرفان بازار درویشی به درد توجیه و تقدیس مفاسد و حقارت نمی خورد بلکه بدبختی ها را می شکافد و نفس را کالبد شکافی می کند و موجب برون افکنی چرک و سیاهی باطن است. عرفان ما پهلوان پرور است و نه مفلس نواز. عرفان ما، عرفان ورد و فوت و خواب و خیال نیست بلکه عرفان عقل و معرفت است. عرفان ما خودشناسی بی انتهاست و نه خودفریبی. خودبراندازی نه خودپرستی. عرفان ما، عرفان عشق است و لذا فسق زدائی می کند و لذا قهار است و نه ملوس. عرفان ما، عرفان آسمانی ساختن زمین نیست بلکه زمینی نمودن آسمان است. عرفان ما، عرفان فرافکنی نیست بلکه عرفان درون افکنی جهان است. عرفان ما، عرفان گوشه گیری و انزوا نیست بلکه عرفان اجتماعی، خانوادگی، اقتصادی، سیاسی، علمی، فنی، پزشکی و در یک کلام عرفان رابطه است عرفان مدنی! عرفان ما مکتب اصالت معرفت است و لذا حتی خرافات را هم به عنوان یک واقعیت به قلمرو و ادراک وارد می کند. عرفان ما، افسانه پرستی نیست بلکه واقعیت پرستی است. عرفان ما تاریخی نیست بلکه زندگانی است و مدرن.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۳۷

پر واضح است که خود عرفان درمانگر بایستی انسانی مؤمن و سالک و ایثارگر باشد و خود نیز مستمراً در جهت اخلاص دین و معرفت جهاد کند و یک سالک راه خدا باشد که زندگیش را وقف علم و دین و مردم نماید و همچون یک پهلوان عمل کند. این علم و توفیق و کرامت الهی به مثابه اجری عظیم به مؤمنان عاشق خدمت به مردم و اعتلای معنویت می باشد. این علم به مثابه اتحادی عملی بین عشق و معرفت و ایمان است که سلامت و احیای تن و دل و روان و وجدان را توأمان مدنظر دارد. یک عرفان درمانگر خود بایستی عملًا و باطناً اسوه معرفت واخلاص و محبّت و ایثار باشد تا بتواند تن و دل و جان و روان و وجدان و اخلاق مردم را توأمان شفا بخشد.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۳۱

دزدان عرفان درمانی

« آنکه خواست عارف شود نشد » علی (ع). در انتقال عرفان درمانی و تلاش برای اشاعه حکمت توحیدی در زندگی عملی و جستجو برای یافتن مشتاقان این علم نو مواجه با کسانی شدیم که همچون دزدانی بودند که به کاه دان زدند و جز رسوائی و عداوت نصیبشان نشد. آنانکه پنداشتند معارف الهی همچون فوت و فن های دنیوی است که هر که آنرا بیابد می تواند به مقاصد شوم خود نائل آید و مردمان را بنده عظمت این معارف خود سازد و از دین و عرفان دزدیده شده خود دامی برای دنیائی شیطانی خود بسازد. بسیاری از آنها تا مدتها تظاهر به دین و معرفت و عفّت نمودند تا به گمان خود ما را بفریبند و اسرار کار ما را بربایند ما هم با نیک بینی آنها را پذیرفتیم .برخی از این دزدان از جماعت پزشکان ورشکسته مدرن بودند که به گمان خود به نزد ما آمدند تا به راز و رمز کار درمانی ما و جاذبه کلام ما در قلوب مردم آگاه شوند و آنگاه این فوت و فن را بدزدند و به احیای دکان ورشکسته پزشکی خود بپردازند و نیز هویت رسوا و مفتضح خود را با نقاب عرفان، بپوشانند و در پس پرده معارف عرفانی به فسق و فجور و غارت مردم مشغول شوند. ما نیز با توکل به خداوند مانع کارشان نشدیم و یاریشان دادیم تا شاید به خود آیند و از درب صدق و حق جوئی وارد شوند. برخی از دزدان مقادیری از آثار ما را دزدیدند دکانی برافراشتند و کوسی انالحق زدند و بساط ارشاد گستردند و کرامتهای تاتری نمودند. برخی دگر به تقلید روشهای درمانی ما پرداختند و برخی هم میمون وار به تبعیت از اطوار ما همّت کردند و … ولی همگی به سرعت رسوا شدند و لذا نهایتاً به انکار حقایق و معارف توحیدی و عرفان درمانی پرداختند و همچنین برای توجیه رسوائی و نفاق و دزدی ناکام خود، ما را متهم ساختند تا همتای خود ساخته باشند. برای همه آنها از درگاه حق طلب مغفرت می کنیم.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۱۹

جرجیس نبی و جرجیاس حکیم

در تاریخ ادیان با پیامبری به نام جرجیس روبرو می شویم که از فرط گمنامی مشهور است و آن جرجیس نبی می باشد که معروف به پیامبری است که احدی به او ایمان نیاورد. در روایات اسلامی نیز آمده است که او بارها به شقی ترین روش به دست قومش به قتل رسید و باز زنده شد و با اینحال احدی ایمان نیاورد. با اینکه سایر پیامبران هم اکثراً موجب ایمان چند نفری بیش نبودند ولی جرجیس با آنهمه کرامت باعث ایمان آوردن هیچکس نشد و از دنیا رفت. و به همین دلیل ضرب المثل شده است که: « از میان همه پیامبران به دنبال جرجیس نبی افتاده ای.» لذاا جرجیس ناکامترین پیامبران است و نومیدترین آنان. و امّا در تاریخ یونان باستان، معاصر سقراط حکیم صاحب کرامت می زیسته که جورجیاس نامیده می شود که گویی از اساتید سقراط بوده است. این حکیم صوفی را بانی فلسفه نیهیلیزم نیز می دانند که اصول مکتب اصالت عدم را بیان نموده و تا به امروز بیانی کاملتر از آن در این مکتب ارائه نشده است و آن دارای سه اصل متوالی و مشروط است: اولًا هیچ چیزی وجود ندارد. ثانیاً اگر هم چیزی وجود داشته باشد قابل شناخت نیست. و ثالثاً اگر هم قابل شناخت باشد قابل تعلیم به دیگران نیست. اصول نیهیلیزم جورجیاس به ترتیب به انکار وجود و انکار شناخت و نهایتاً انکار تعلیم و تربیت پرداخته است. به نظر ما این اصول بایستی به ترتیب معکوس باشد تا دارای منطق فلسفی باشد یعنی انکار تعلیم و تربیت و سپس انکار شناخت و نهایتاً انکار وجود. بیان منطقی این فلسفه بدینگونه است که چون هیچ شناختی قابل انتقال به دیگران نیست پس اصولًا شناخت نیست و چون شناختی ممکن نیست پس وجود هم محال است. زیرا وجود و معرفت امری واحد و متقابل است. فلسفه نیهیلیزم جورجیاس در ذاتش مکتب اصالت شناخت است که به عبث و عدم پرستی می انجامد که ذات فلسفی تصوّف می باشد و اساس عرفان است. زیرا عرفان و اصالت فنا عاقبت عاشقان معرفت و هدایت مردم است. آیا بین فلسفه نیهیلیزم جورجیاس حکیم و زندگی جرجیس نبی هیچ رابطه ای وجود ندارد؟ به نظر می رسد که چنین فلسفه ای فقط از زندگی چنان پیامبری قابل استخراج است. یعنی زندگی جرجیس نبی فقط می تواند بیانگر تجربی فلسفه نیهیلیزم جورجیاس باشد. آیا به راستی این دو نفر یکی نیستند؟ با توجه به یگانگی نام این دو که فقط در لفظ عبری و یونانی اندک تغییری نموده است. به هرحال این شباهت بیهوده و اتفاقی نمی تواند بود و برای اهل معرفت و تحقیق بس جای تأمل است. نکته آخر اینکه فلسفه نیهیلیزم جورجیاس کاملترین و قدیمی ترین بیان فلسفه وحدت وجود و مکتب اصالت فنا و تصوّف کامل است که بیانی کاملتر و منطقی تر و روشن تر از این در عرفان شرق و غرب جهان پدید نیامده است و فلسفه اشراق مطلق است در ساده ترین بیان.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۲۱۲

روانکاوی ابن ملجم

«از من تقلید نکنید که کافر می شوید». علی (ع). روانکاوی ابن ملجم در حقیقت روانکاوی نوع کثیری از هویّت بشر در قلمرو تقلید نسبت به یک مرجع دینی است به خصوص که این مرج اسوه محبت و شفاعت باشد. علی (ع) در حقیقت به مثابه پدر خوانده ابن ملجم بود که محبت را در حق او به کمال رسانید. بخل و احساس حقارت این فرزند ناخلف در قبال مهر علی (ع) وی را به تقلیدی جنون آسا نسبت به آن حضرت کشانید تا بتواند با وی برابری کند. همانطور که اراده به برابری ذاتا بر خاسته از کفر و سلطه و بخل بشر است که مولّد تقلیدی کور کورانه می شود و موجب تناسخ شخصیت مقلّد می گردد تا آنجا که خود را با مرجع و مراد و امامش عوضی می گیرد و همه کفر و جهل و فساد نفس خود را در او می بیند و محبت و کرامت و حق او را هم از خود می پندارد این عاقبت تقلید است که اساس نفاق در مذهب تاریخ بوده است. مردان حق نظر بر قلوب و ذات مردم می کنند و الوهیّت وجودشان را مخاطب می سازند و این همان قلمرو کرامت و شفاعت و معجزه روحانی این مردان خدا در وجود دیگران می باشد. و اینهمه در یک کلام بر خاسته از قدرت عشق بی قید و شرط این انسانها نسبت به خلایق و خاصّه مستضعفترین آنهاست. و ابن ملجم یک یتیم بی خانمان بود که به واسطه علی (ع) به بی نیازی و قدرت و هویّت رسید ولی به جای اطاعت و ارادت بی قید و شرط به تقلید بخیلانه پرداخت تا به مقام علی (ع) برسد البته نه مقام معنوی که مقام اجتماعی آن حضرت. زیرا عشق به معنویت موجب بخل و عداوت و تقلید نمی شود بلکه عشق به قدرت است که چنین جنونی را پدید می آورد. آدمی هرگز از تقلید به مقام مرجع خود نمی رسد بلکه از طریق ارادت و اطاعت چنین می شود. از همان آغاز جوانی چنین بخل و تقلیدی در ابن ملجم بارز شد و مورد اخطار و تنذیر پیامبر
اسلام و علی (ع) قرار گرفت. حتی به روایتی رسول اکرم (ره) به او گفت که اگر دست از این راه و روش بر ندارد قاتل امامش خواهد شد. ولی ابن ملجم توبه نکرد و فقط پیچیده تر شد تا اینکه کارش در این مالیخولیا به آنجا رسید که امامش را کافر و ملحد و خارجی نامید و خود را امام و ناجی مسلمین پنداشت و دست به کار قتل علی (ع) شد آنگونه که می دانیم. همه اهل تقلید دیوانه اند و اگر بتوانند امام کُش هستند. نکته بسیار دقیق و سرنوشت ساز در امر دین همانا تفاوت اطاعت و تقلید است. بسیاری اطاعت را تقلید می پندارند. در حالیکه خداوند در قرآن کریم مؤمنان را حتی دعوت به تقلید از قرآن نکرده است بلکه امر به اطاعت از رسول و امامان زنده نموده است. قرآن فقط برای مطالعه و تفکر است و نه برداشت نسخه های خوشبختی برای سعادت دین و دنیا. ولی همه منافقان (کافران پنهان) به راه تقلید خود سرانه می روند. و تقلید نه تنها عملی میمون وار است بلکه واکنشی خصمانه است که در لباس دوستی پنهان گشته است. تشیّع راه تقلید از سنّت رسول و یا آداب امام نیست بلکه اطاعت از امر مرج دینی است. زیرا راه دین، راه تقواست یعنی راه فائق آمدن بر منیّت و اراده شخصی است که همان ابلیس نفس می باشد. بنابراین تقلید خود سرانه از قرآن یا رسول و امامی همان خود پرستی و کفر است که لباس دینی بر تن کرده است و این همان راه نفاق است که خداوند آنرا پست ترین راهها نامیده و پیروان این راه و روش را از اهالی درک اسفل السافلین خوانده است. نفاق که بزرگترین دشمن دین می باشد محصول این راه و روش است و ابن ملجم اسوه تاریخی آن می باشد. همه امامان به دست این افراد شهید شده اند. یادمان باشد که یهودا یکی از حواریّون مسیح یک ابن ملجم دیگر بود که مسیح را به چند سکه فروخت. این عاقبت ریاست طلبی دینی و اراده به قدرت تحت عنوان دین و معرفت می باشد.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۱۶۴

فلسفه دعا و ادعا

ادعای هر کسی در حقیقت همان دعای او به درگاه خداست منتهی به صدای بلند و با منطقی دگر. مومن دعا می کند و کافر هم ادعا. ادعا همانطور که از لغتش پیداست صفت تفصیلی دعاست و پیشی گرفتن از دعاست و پیشاپیش دعای خود را ادعا کردن است قبل از اجابت دعا. این نوعی زرنگی به درگاه خدا هم هست که خیلی هم بد نیست و گاه خیلی هم خوبست و خداوند خیلی سریعتر اجابت می کند. گویی نوعی خدا را در عمل انجام شده قرار دادن است. منتهی خوشا به حال کسی که ادعاهای بزرگ و انسانی کند. ادعا و دعا هر چه که بزرگتر باشد به درگاه خدا مقبولتر است. خداوند از خواسته های حقیر بدش می آید زیرا به نوعی تحقیر کردن رحمت و کرامت اوست. دعای کوچک کمتر اجابت می شود. و اما چه بسا آدمی ادعایی می کند از روی هوس یا جنون ولی بناگاه خود را بر آستانه تحقق آن می یابد و می گریزد. بنده شخصاً به کرات با چنین وقایعی روبرو بوده ام که چگونه آدمها می گریزند. و این امتحان دعاها و ادعاهای بشر است. خداوند می فرماید که هر که ادعایی کند امتحانش می کند تا معلوم شود که آیا واقعاً راست می گوید و می خواهد یا نه. راز تحقق هر دعا و ادعایی چیزی جز شدت و عمق و جدیت در آن خواهش نیست هر که به راستی و قلباً هر چه را بخواهد همان می شود و در این امر هیچ تردیدی نیست و سخن پیامبر اکرم راست است که مومنان اگر بخواهند کوه را جابجا می کنند. منظور از مومن یعنی کسی که به خواسته خود باور قلبی دارد و قلباً اراده می کند. آدمی دارای روح خداست یعنی دارای قدرت کون فیکون است.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۱۲۹

چه نباید کرد؟

بایستی تا حد امکان از تکنولوژی و فرآورده هایش پرهیز نمود. بایستی تا حد امکان از جهان دانش و صنعت پزشکی فاصله گرفت. بایستی رسانه ها را باور نکرد و تبعیت ننمود. بایستی تا حد امکان از بانک و بیمه دوری نمود. بایستی از ریاکاری در دین توبه کرد. بایستی از فاسقان برید و با پاکان دوستی نمود. بایستی قناعت و ساده زیستی پیشه کرد. بایستی تلویزیون را چشم شیطان دانست و کورر کرد. بایستی چشم و گوش را بر وعده های دانش و فن و تمدن بست. بایستی راه و روشهای خودشناسی و خودکفایی و خوددرمانی را جستجو نمود. بایستی عقل خویش را باور کرد و بارور نمود. بایستی از خداوند جز ایمان و معرفت نخواست.
بایستی با مؤمنان بیعت نمود و در انتظار ظهور ناجی ماند. بایستی شدیداً از دین فروشان و تاجران معجزه و کرامت برحذر بود. بایستی شدیداً از داروهای مسکن اعصاب و روان دوری نمود. بایستی از سه شیطان مشهور به عشق و آزادی و برابری پرهیز کرد. بایستی هر چه بیشتر از صنعت و فرآورده های صنعتی دوری کرد و به طبیعت و فرآورده های طبیعی روی نمود.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۴۴

بنابراین ختم نبوّت به معنای پایان یافتگی وحی و کرامت الهی در بشر نیست و بلکه اتفاقاً در آخرالزمان دهها و صدها تن از اولیای الهی بر روی زمین زندگی می کنند که دارای کرامات و الهاماتی بمراتب برتر از انبیای سابق می باشند ولی امر به تقیّه مانع بروز و بیان این معجزات می باشد. ختم نبوّت بدان معناست که در قلمرو شریعت و احکام عملی دین کسی قادر نیست فراتر از دین محمد باشد زیرا دین محمد کمال دین است و شریعت او نیز شریعت آخرالزمان است و هیچکس حقّ دخل و تصرّف در اصول و محکمات و ارکان اخلاقی دین او را ندارد و در غیر اینصورت واقعاً مرتد است و خود را رسوا می سازد. ختم نبوّت بمعنای عرصه امامت و ولایت وجودی در قلمرو عرفان است و اینست که دین اسلام جز امامت هیچ اصل و اساس دیگری ندارد. و امامت در عرصه غیبت امام زمان همان امر اطاعت از مؤمنین و عارفان می باشد و بیانگر رابطه مراد و مرید در عرفان اسلامی است. و امروزه جز این دین و هدایتی نیست.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۲۳۵

* کافری به عارفی رسید و کرامتها دید. سپس از وی خواسته شد تا بخدا ایمان آورد. کافر گفت: تا خدا را نبینم ایمان نمی آورم. عارف گفت: آیا مرا که می بینی ایمان آورده ای؟ گفت: صد الّبته! عارف گفت: پس به ایمان من ایمان بیاور اگر راست می گوئی. کافر گفت: فعلًا کار دارم بعداً درباره اش فکر می کنم.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۲۳۱

دل امام (سفینه نجات)

گویند که هیکل امام کرسی خداوند است و دلش هم عرش اوست. و اما دل امام چگونه است. ادعیه امامان شیعه بهترین درب ورود به آسمان دل آنهاست. همانقدر که می توان به عقل ناقص دریافت دل امام یعنی عرش خدا بر دریای خون و طوفان اندوه شناور است و هر که توانست شریک این درد و حزن بی انتها باشد براستی مؤمن و شیعه و مرید است نه صرفاً مصرف کننده شفاعت و کرامت وجودی آنان. هدایت شیعیان در کشتی ای است که بر این دریا در سفر است و این همان سفینه نجات است. امامان تاجران و سوداگران بهشت نیستند برخلاف پندار عامّه شیعیان. اینان خود فرا رفته از بهشت هستند و مریدی که در سودای بهشت است به خطا رفته و عاقبت امام کش است. آنچه که جان مرید را شستشو می دهد و اندیشه اش را لاروبی می کند و دلش را از دنیا میکند یک قطره از خون دل امام است. و آنکه به این دل اتصال یابد متصل به عرش خداست و جاری در خون عشق است. آنچه که عیش و فسق و بازی دنیا را در وجود مرید می کشد یک قطره از اندوه دل مراد است. و آنکه از این حزن سهمی نمی خواهد به هزار سال اطاعت هم ره بجائی نمی برد. عاشقان عشق امام به بهشت می روند و نه عاشقان بهشت. و آنکه چنین دلی ندارد نیز امام نیست. امام مرثیه هستی است از فرط خود خلایق. امام سپر بلای خدا از خلق است و سپر جفای خلق از خدا.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۲۰۹

چه کسی می تواند مرید باشد؟

کسی که عمری را با تمام هوش و امکانات وجودیش صرف تقوا و تحقّق صفات انسانی و دینی در خود نموده بدون شک بالاخره به یقین باور می کند که بخودی خود قادر نیست حتی یکی از خصائل نیکوی معنوی و اخلاقی را در نفس خود بکارد و به بار آورد و بلکه تمام تلاشهایش وی را مبدّل به انسانی دوگانه و ریاکار ساخته است. فقط چنین کسی در عطش یافتن کسی است که وی را در این امر یاری دهد و لذا در نزد هر کسی که اندک آرامش قلبی و صدق و وفا و معرفت بیابد تا ابد رهایش نمی کند و با دل و جان مریدش می شود و او را امام خود می سازد. حتی اگر هیچ کرامت و علامتی از امامان را نداشته باشد. زیرا بزرگترین کرامت و علامت یک امام در هر درجه ای آن است که به دیگران این قدرت قلبی و توانائی عملی را میدهد که اگر بخواهند بتوانند انسانی مؤمن و صدیق و پاک و شریف باشند و نه موجودی متظاهر و دوگانه و منافق. «آنان که تقوا پیشه نمودند و در این راه جهاد کردند و صبور ماندند خداوند بر آنان منّت نهاده و رسول امام یا شاهدی رابرای هدایتشان به سویشان فرستاد … »قرآن – شاید این تنها امر و موردی باشد که خداوند بر بنده ای منّت نهاده است پس واضح است که چه امر عظیم و لطف کبیری است داشتن یک امام یا پیر هدایت. فقط چنین کسانی برای درک و تشخیص امام نیازی به هیچ علامت و آدرس و معجزه ندارند و فریب هیچ دجّالی را هم نمی خورند. اینست شرایط رسیدن به امام و نجات و رستگاری: اراده به انسان بودن و تلاش لازم برای این اراده!
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۹۹

ایمان بی امام ممکن نیست

ایمان به معنای باور قلبی به خدا و رسولان او و ارزشهای معنوی است. آدمی بدون دیدن حجّت عینی از دین به باوری قلبی نمی رسد. هزار سال تعلیم دینی و پژوهش نظری درباره دین هم منجر به ایمان نمی شود. آدمی تا نور خدا و سیمای تقوا و کرامت انسانی را در شخصی به چشم نبیند و با محسوسات دریافت نکند ایمان نمی آورد. تازه از میان همانهائی هم که می بینند فقط انگشت شماری تصدیق می کنند و مابقی مشاهدات خود را طلسم و چشم بندی می خوانند. بنابراین ایمان در معنای حقیقی کلمه بدون وجود امامی زنده ممکن نیست. ایمان به لحاظ نظری تصدیق ارزشهای دینی به عنوان راه عملی زندگی و بلکه بعنوان آسانترین و ممکن ترین راه سعادت است. و چنین تصدیقی جز با مشاهده کسی که خود اسوه عینی و عملی ارزشهای دینی و فضیلتهای اخلاقی باشد ممکن نیست: اسوه آرامش، پاکدامنی، رضا، محبّت، صبر، قناعت، توکل و عزّت نفس و کرامتِ وجودی که نصیب دیگران می نماید. امام بمعنی حجّت این ادعا که: صدق و شرف و قناعت و رستگاری و سعادت ممکن است و خدا کافیست. امام با تمام وجودش اثبات کننده حضور خدا می باشد و کفایت او برای مؤمنان. و ایمان حاصل درک و تصدیق و اطاعت چنین کسی است در درجات. بنابراین هر مؤمنی به درجه ای یک امام در روابط اجتماعی خویش است و حجّتی بر مردمان.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۸۵

یک دعا

پروردگارا که مرا از عدم آفریدی و هر چه دارم از توست. پس چرا نظری بمن نمی کنی؟ آیا لایق نظرت نیستم؟ اگر چنین است آیا خلقت تو در من ناقص است و نظرت را تأمین نمی کند؟ پرودرگارا چرا بمن رحم نمی کنی؟ آیا گناهانم بیشتر از رحمت توست؟ پروردگارا چرا مرا نمی بخشی؟ آیا خطاهایم برتر از بخشش توست؟ پروردگارا چرا بمن لطف نمی کنی؟ آیا شقاوت من فزون از لطافت توست؟ پرودرگارا چرا مرا از ورطه نابودی نمی رهانی؟ آیا عدم من قوی تر از وجود توست؟ پروردگارا چرا پاکم نمی کنی؟ آیا ناپاکی و پلیدی من قدرتمندتر از قداست توست؟ پروردگارا چرا در بهشت خود راهم نمی دهی؟ آیا دردهای من لایق بهشت تو نیست؟ آیا به اندازۀ کافی درد وعذاب نکشیده ام که دلت به رحم آید؟ پس چرا مرا آفریدی که لایق رحمت و لطف و کرامت و محبت تو نیستم؟ چرا چیزی آفریدی که لایق تو نباشد؟ اگر لایق تو نیستم و از آفرینش من نادمی پس مرا نابود کن چنانکه هرگز مرا نیافریده ای و ننگ وجودم را از درگاهت پاک نما و از شرم آسوده شو! آمین.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۵۲

فرق تظاهر و مکر

پیامبر اسلام می فرماید «در همه حال تظاهر به دین بهتر از تظاهر به کفر است». این تظاهر نه بقصد فریب دادن مردم که به قصد حرمت نهادن به مردم است و تلاشی برای آدم شدن. اگر همین تظاهر هم نباشد از نفس آدمی بطور طبیعی جز توحّش و ابتذال صادر نمی شود زیرا نفس حیوانی بشر دارای حدود غریزی نیست و لذا توحّش بشری بسیار هولناکتر از توحّش حیوانات است. تظاهر به نیکی و ادب و حیا همان رعایت حدود آدمیت و حرمت و کرامت انسان است نه ریاکاری. این همان خویشتن داری و تقوا می باشد که بدون آن شیرازه امور می گسلد. بی حیائی و توحّش و افسار گسیختگی نفس ربطی به صداقت ندارد بلکه تقدیس وقاحت و شرارت است و تبدیل آن به فلسفه زندگی. آنانکه رعایت ادب را علیرغم نفس امارّه همان ریاکاری می دانند در همین زندگی عواقبی فجیع دارند. تظاهر به نیکی و ادب حداقل آدمیت و مدنیّت است و همان است که بزرگترها به کودکان خود تلقین می کنند که اگر نکنند خانه تبدیل به طویله و دیوانه خانه می شود همانطور که بسیاری از خانه ها اینگونه اند که تحت عنوان تعلیم و تربیت علمی و مدرن (؟) توجیه می شود که گوئی بچه بایستی هر کاری که می خواهد بکند تا عقده ای نشود؟! تظاهر به دین به قصد تجسّس و فتنه گری و مردم فریبی البتّه که امری پلید است و جای بحث ندارد.» آنکه ادب و حیا و حرمت را در شأن خود نمی داند در کلیه روابط خود شکست می خورد و نهایتاً به انواع عذابها دچار می شود تا جبراً نفس امارّۀ خود را مهار کند. و این بدان معناست که آدمی آفریده شده است تا آدم شود یا به جبر و یا به اختیار. یا از راه بهشت و یا از درب جهنّم.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۴۷

بیشتر بخوانید
هدف از زندگی
هدف از زندگی
 
قرنھا پیش مولانا فرمود:
 
روزھا فکرمن این است و ھمه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتم
از کجا آمده ام ، آمدنم بھر چه بود
به کجا می روم آخر ننمایی وطنم
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم
 
این سوالی است که عموماً ھر بشری در میانه زندگیش از خود می پرسد . یعنی زمانی که او این
حقیقت را دریافته است که در کلیّت زندگیش یک مفعول بیشتر نبوده است . ھنگامی که شاھد مرگ
دیگرانی و می بینی به محض اینکه ھر کس به زیر خاک میرود دیگر گویی ھیچگاه نبوده است ، از
خود می پرسی برای چه بدنیا آمده ام ھمانطور که امکان داشت بدنیا نیایم . چرا ھستم ھمانطور که
ممکن بود نباشم ؟
به اطرافیانت می نگری آنان خیلی زود تو را فراموش میکنند . تمام بودنت را بواسطۀ اطرافیانت باور
می کنی و ھنگامی که آنھا فراموشت کردند گویی ھیچگاه نبوده ایی . و گویی تنھا موجودی که « بودن »
تو برایش مھم بوده خداوند است اما چرا خداوند مرا خلق کرد در حالیکه می توانست خلق
نکند ؟
در دوران جوانی آرزوھا و آرمانھای دنیوی تو را به فعالیت وا می دارد اما
 
ھنگا می که به میانه زندگی رسیدی چه به آرزوھایت رسیده باشی و چه نرسیده باشی تمامی این
آرمانھا برایت بی ارزش شده و حال برای ادامه زندگی مجبوری برای خود آرمان تراشی کنی تا عمرت
را بگذرانی و زمان را نابود کنی .
عموماً بشر برای زندگی کردن خود اھدافی را در ذھن خود ایجاد می کند . اھدافی که امروزه اکثراً
اھدافی دنیوی است و سپس تمامی فعالیتھایش را بواسطۀ این ھدف که نام کلی آن خوشبختی
است سمت و سو می بخشد .
در طول زندگی چه بسا به بسیاری از این اھداف دنیوی دست می یابد اھدافیکه گمان میکرد اگر
به آنان برسد خوشبخت خواھد شد اما ھیچگاه این خوشبختی محقق نمی گردد و بشر ھمیشه در
حسرت گذشته و امید به آینده زندگی می کند و از حال زندگی خود ناراضی است . ھمین تجربه خود
نشانگر این است که بشر ھیچگاه نتواسته ھدفی درست را در زندگی خود برگزیند و به ھمین دلیل
حتی ھنگامی که به ھدف خود می رسد باز ھم ناراضی است و آرامش ندارد .
بنابراین چاره ایی نداریم جز اینکه به سراغ خداوند برویم تا به ما بگوید که منظورش از خلقت جھان
ھستی خاصاً انسان چه بوده است ؟
در حدیث قدسی می خوانیم که خداوند می فرماید:
«جھان ھستی و انسان را خلق کردم تا خودم را معرفی کنم»
پس شناخت خدا ھدفی است که خداوند برای خلقت بشر منظور داشته است. و ھر بشری به
میزانی که کل زندگیش را بر شناخت خداوند استوار می کند در راه درست قدم نھاده و دیگر اھداف
بشر ، اھدافی نادرست است .
حال بیائید از خود بپرسیم که تا چه حد خداوند را می شناسیم ؟
در تمامی دورانھا خداوند ، پیامبری را بسوی بشریّت فرستاد تا وی را معرفی کنند و این پیامبران ھم
صفاتی کلی از خداوند را برای بشر برشمردند : رحمان و رحیم ، علیم ، قادر ، سبحان و.. ..
اما دانستن ذھنی این صفات، ھیچ به معنای شناخت قلبی خداوند نمی باشد و تنھا دور نمایی کلی
از خداوند را برای بشر تصویر می کند و در عین حال پیامبران بواسطۀ شریعت، راه شناخت قلبی
خداوند را در ھمان اعمال روزمره زندگی به بشر آموختند. اما متأسفانه بشر حتی در انجام شریعت
ھا نیز ھدف را فراموش کرد و شریعت را تنھا راه و روشھایی برای خوب زندگی کردن در دنیا دانست و
به ھمین دلیل است که قرنھاست که از شریعت انبیا تنھا پوسته ھای ظاھری باقیمانده که ھیچ
محتوای باطنی ندارد .
پس حال باید پرسید که بشر چگونه می تواند به شناختی قلبی از خدا دست یابدشناختی که بدون
شک به او آرامش خواھد داد ؟
دانستن اینکه خداوند بخشنده و مھربان است ھیچ به معنای باور قلبی این صفات خدا نیست . تا
زمانی که بشر مھربانی و بخشنده گی خداوند را در زندگی روزمره خود به عینه نبیند و باور نکند
ھیچگاه این باور قلبی نمی شود که چنین امری نیز مستلزم تفکر در قبال وقایع زندگی است و به
ھمین دلیل است که در قرآن خداوند بشر را ھمیشه به تفکر دعوت کرده است .
بشر باید این را بداند که ھیچ اتفاقی در زندگیش تصادفی نیست و علتی دارد. اینکه بشر« خود » را
علت تمامی وقایع زندگیش بداند و یا ھمه این وقایع را به خداوند نسبت دھد تفاوتی ندارد . وضعیت
اول او را به خود شناسی می رساند و وضعیت دوم به خدا شناسی. که خود شناسی ھمان خدا
شناسی است. اما مشکل بشر این بوده است که ھمیشه بین خود و خدا سرگردان است و عموماً
وقایع خوب زندگی را به « خود » وقایع بد زندگی را به خدا یا سرنوشت نسبت داده و به ھمین دلیل
نه از« خود » شناختی یافته و نه از خداوند .
فردی که در باب وقایع زندگیش تفکر میکند و در جستجوی علتی در خود است و اینکه اگر این واقعه
برایش اتفاق افتاده به سبب عقل و جھل ، خوبی و بدی ، دروغگویی و راستگویی و…خودش بوده و یا
تمامی این وقایع را به خداوند نسبت دھد و باز تفکر کند که خداوند چرا چنین واقعه ایی را ایجاد کرده
است و با این کار چه می خواسته به او بگوید در ھر دو حال به شناخت خدا خواھد رسید و در خواھد
یافت که خودی جز خدا وجود ندارد .
و تنھا در چنین شناختی است که انسان از عرصه دو گانگی ھا و سرگردانی بین « خود »
و خدا رھا خواھد شد که این شناختی توحیدی است .
پس بیایید از ھمین لحظه تمامی وقایع زندگیمان را بزرگ و کوچک ، خوب و بد ، زشت و زیبا و… را
پیش روی خود قرار دھیم و یا در« خود » به جستجوی علت بپردازیم و یا تلاش کنیم منظور خداوند را درک کنیم .
 
از کتاب ” دایره المعارف عرفانی ” استاد علی اکبر خانجانی – جلد اول ص ۱۷
بیشتر بخوانید
فلسفه زیر لحاف
« فلسفۀ زیر لحاف »
 
اینھمه فیلسوف و دانشمند و روانشناس آمده و رفته اند ولی ھیچکس معمای رابطه جنسی و راز زیر
لحاف را در زمینه زندگی زناشوئی جداً مورد تحقیق و تفحص قرار نداد و این امر حیاتی را که راز بقای
بشر بر روی زمین و ھسته مدنیّت است در شأن اندیشه و علم ندید و جز به تمسخر و کنایه سخن بر
زبان نراند. بی تردید ازدواج جز به امر غریزه جنسی ممکن نمی شود و جز بواسطه ھمین غریزه
استمرار نمی یابد و ھر گاه که این نیاز حیاتی که شدیدترین نیاز وجود انسان است دچار اختلال و
عذاب شود خانواده ای بر آستانه فروپاشی قرار می گیرد . به لحاظ شرع اسلام نیز اختلال و نابودی
این رابطه بخودی خود دلیل لازم و کافی برای طلاق می باشد زیرا استمرار چنین رابطه ای به کینه
متقابل تا سر حد جنون و فساد و خیانت و زنا می انجامد و عاقبتی نابود کننده است و غیر قابل
جبران .
این واقعیت نیز بدیھی است که ھمه اختلافات روز مرۀ زناشویی و بھانه جوئیھای که ھیچ دلیلی
منطقی ھم ندارد و خانواده را مبدل به جھنم می سازد و بسوی طلاق میکشاند علتی جز اختلال و
نارضایتی در رابطه جنسی ندارد. ھر گاه که این رابطه بطور متقابل رضایت بخش باشد ھمه مشکلات
زندگی به سھولت و تفاھم قابل حل می شود و بقول معروف سر نخ ھمه مسائل زیر لحاف است.
معمای مشھور به « عدم تفاھم »در رابطه زناشوئی ھم منشأ و علتی جز این ندارد و مابقی معلول
است. در واقع درب جھنم و بھشت زندگی زناشوئی از زیر لحاف گشوده می شود و عذاب زیر لحاف
علت العلل سائر عذابھاست و درست به ھمین دلیل استکه تمکین جنسی زن واجب ترین وظیفه زن
در امر زناشوئی می باشد که بدون آن خواه ناخواه زناشوئی بسوی فروپاشی میرود. تمکین جنسی
از جانب زن فقط به معنای تسلیم جنسی در قبال شوھر نیست بلکه به معنای فراھم آوردن جوی
است که شوھر بتواند بر خورداری جنسی و عاطفی لازم را داشته باشد و چه بسا زنان مجسمه وار
و ھمچون جسدی عملاً تسلیم ھستند ولی چنین وضعی ھرگز پاسخگوی این رابطه نبوده است و این
تنھا وظیفه واجب زن در قبال مرد باعث شده که مرد ھم در قبال تأمین معیشت و رفاه و امنیت زن
قانوناً و شرعاً موظف باشد و این قاعده و قانون فطری و جھانی در امر زناشوئی است که اجتناب
ناپذیر می باشد .
زن و شوھرھایی که این رابطه و نیاز ذاتی را بھایی نمیدھند و بلکه آنرا در شأن خود نمیدانند.و به
اصطلاح عملی حیوانی و حتی شیطانی می پندارند دچار خود-فریبی عظیمی شده به صدھا عقده و
کینه و جنون و مرض مبتلا می شوند و این حاصل کبر و انکاری است که بشر کافر ومدرن امروز با آن
مواجه می باشد و حاصل این کفر انواع امراض عصبی و روانی و انحرافات و جنون جنسی استکه
گاه به جنایت می انجامد. زنای محصنه و خیانت از جمله نتایج این کفر و کبر است و کار به آنجا میرسد
که ھر یک به شیوه ھایی بسیار مکا رانه، دیگری را بسوی فسق و زنا میراند تا به اصطلاح کانون گرم
خانواده حفظ بماند و آبروی اجتماعی آنان ھم در خطر نیفتد. اینان گناه زنا را کمتر از طلاق میدانند
در حالیکه طلاق نیز ھمچون ازدواج یک حق الھی و فطری است. و چه بسا زن وشوھرھایی که
بخاطر ترس از طلاق به دھھا جنون و جنایت مبتلا شده اند و جز انتقام از ھمدیگر کاری ندارند
وفرزندانشان ھم رنجورترین بچه ھا ھستند و در آتش رابطه والدین می سوزند در حالیکه تمام منت
ادامه این جھنم زناشویی بر گردن بچه ھاست که :ما بخاطر بچه ھا ایثار میکنیم و به ھمدیگر خیانت
میکنیم و از ھم انتقام می ستانیم ولی جدا نمی شویم !؟
مردی که با منت و یا به روشھای حرام امرار معیشت می کند و نان به خانه می آورد و زنی که با
منت با شوھرش می خوابد و ھر بار نرخی بالاتر عرضه می کند عاقبتی جز این جھنم ندارد که برای
ھمدیگر جاکشی کنند و این عذاب آن وظیفه نشناسی و کفران است. و بدینگونه استکه زناشوئی به
اصطلاح موفق امروزی منوط به داشتن فاسق است. به این زناشوئی می گویند:زندگی دوستانه !؟
زنان افسرده و دیوانه و مردان معتاد و ھمجنسگرا از محصولات این به اصطلاح زندگی «دوستانه »
می باشند .
بخش عمده ای از مفاسد اخلاقی و اجتماعی محصول این نوع زناشوئی کافرانه است .
 
از کتاب ” دایره المعارف عرفانی ” استاد علی اکبر خانجانی جلد اول ص ۱۳
بیشتر بخوانید