برزخ بایستی

استاد علی اکبر خانجانی (5)برزخ بایستی

از بایستی تا هستی
آدمی با هستی خود زندگی نمی کند بلکه با تصوّر و آرمانی زندگی می کند که یک «بایستی» است. او هستی
را در ذهن خود تبدیل نموده و تمام تلاشش اینست که این بایستی را واقعیّت بخشد. کلّ تاریخ بشری تلاشی جز این نبوده است و جهانی که امروزه پیش روی داریم محصول این تلاش است که یک برزخ می باشد چیزی بین هستی و نیستی. به همین دلیل اکثر انسانها با مرگشان بر جهان برزخ وارد می شوند. اینگونه است که هرچه که متمدّن تر می شویم، وحشی تر می شویم، هرچه مرفّه تر می شویم، بیشتر عذاب می کشیم، هرچه
بهداشتی تر می شویم، رنجورتریم هرچه بیمه تر می شو یم بر بیم ما افزوده می شود و هر چه شرایط خوشبختی فراهم تر می گردد، بدبخت تریم و هرچه بیشتر خودمان را اثبات می کنیم بیشتر باطل می شویم.
این همان بودِ نبود است و هستیِ بایستی. آدمی تا از آرزوهایش دست نکشد به آن نمیرسد. بایستی همان نیستی انسان است و قلمرو هلاکت. اگر آدمی از بایستی های خود دست بکشد، به هستی جاوید نقد دست می یابد و حق جاودانه و آرمانی خود را در آنچه که هست می یابد و بایستی اش در هستی وجود آشکار می آید. بین انسان و هستی اش همانا بایستی حائل است. آرمان آدمی نقد است ولی انسان نسیه پرست است زیرا دچار نسیان نسبت به هستی واقع می باشد و لذا خدا را هم در پشت آسمان می خواند و نه در هستی نقد. این انکار انسان با هستی همان کفر و جنگ او با خداست. کل راه دین و تعالی بشر همانا رسیدن به بایستی در واقعیّت نقد هستی است.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۱۲۷

 

بیشتر بخوانید
مصاحبه ای با یک لاابالی
 
مصاحبه ای با یک لاابالی
 
از آدم لاابالی پرسیدم : چرا اینقدر لاابالی و بی نظم و
برنامه هستی و گند، همه اطرافت را گرفته است ؟
 
گفت : اراده ام در دست خداست و من جز تحت امر او عمل نمی کنم .
 
گفتم : از کجا معلوم که در دست شیطان نیست !
گفت : من اهل دل هستم و از دلم پیروی می کنم و دل هم خانه خداست .
 
گفتم : دل مؤمن، خانه خداست و دل کافر، خانه شیاطین است .
از زندگی هرکسی می توان فهمید که دلش خانه کیست .
 
گفت : زندگی من خیلی هم خوبست .
 
گفتم : پس چرا به عالم و آدم فحش می دهی و لحظه ای قرار نداری ؟
 
گفت : زیرا همه دزد و دروغگو و ریاکارند .
 
گفتم : آیا خدای دل تو حریف آنها نمی شود تا تو را از
شرّشان نجات دهد و آرامش بخشد ؟
 
گفت : اینها همه امتحان صبر است .
گفتم : ولی تو که اندک صبر و قراری نداری .
 
گفت :آقاجان ولم کن اصلاً من خود شیطان هستم .
 
گفتم : شیطان نیستی ولی تحت فرمان اوئی وگرنه به خودت
رحم می کردی . و شیطان دشمن انسان است وانسان را
به لاابالی گری می کشاند .
 
گفت : جناب مولوی فرموده است که : جناب حضرت حق لاابالی است !
 
گفتم : مگر تو جناب حضرت حق هستی ؟ جناب حضرت حق
از چشم احمق ، لاابالی می نماید . بعلاوه می بینم که دعوی
خدائی داری اینطور نیست ؟
 
گفت : خودشناسی همان خداشناسی است .
گفتم : تو متأسفانه « شناسی » را حذف کرده ای و لذا خود را
خدا پنداشته ای . خدا کلّ کائنات را اداره می کند و تو از پس
خودت برنمی آئی .
کمی به من نگاه کرد و سرش را پائین انداخت . و سپس سرش را
بلند کرد و گفت : من حریف زبان تو نمیشوم.
 
از کتاب ” دایره المعارف عرفانی ” استاد علی اکبر خانجانی جلد چهارم ص ۲۰۲
بیشتر بخوانید
چه کسی می تواند صادق باشد ؟

چه کسی می تواند صادق باشد ؟

 
کسی که شهامت از دست دادن را داشته باشد :
 
یعنی کسی که بداند از بابت هرچه که از دست می دهد چیز بهتری می یابد .
 
کسی که جرأت تنها شدن داشته باشد :
 
یعنی کسی که بداند دروغگویان او را رها می کنند و صادقان بسویش می آیند .
 
کسی که از مرگ نهراسد :
 
یعنی کسی که به زندگی آخرت ایمان داشته باشد و بداند که به هرحال بهتر از دنیاست .
 
کسی که به خدا ایمان داشته باشد و او را دوست بدارد :
 
یعنی کسی که بخواهد حقّ (خدا) را آشکار کند و معرفی نماید .
 
کسی که بخواهد خود را ثابت کند ،هرگز نمی تواند صادق باشد ، زیرا خودی جز خدا وجود ندارد.
 
فقط خداپرست می تواند صادق باشد.
 
از کتاب ” دایره المعارف عرفانی ” استاد علی اکبر خانجانی جلد چهارم ص ۱۹۷
بیشتر بخوانید
فلسفه خودکشی
 
استاد علی اکبر خانجانی (53)
 
 

               

فلسفۀ خودکشی
به لحاظی عصر جدید را بایستی عصر خود کشی نیز نامید
همانطور که کلّ این تمدن را بایستی تمدنی – خود برانداز
دانست زیرا دارای ذاتی کافرانه است و کفر به معنای انکار
خویشتن است. لذا هر کسی که از اصول کافرانه این تمدن
که دارای ماهیتی غربی است بیشتر پیروی کند، زودتر به
خود- کشی می رسد. می دانیم که خود- کشی نیز مثل
اکثر پدیده های این دوران از غرب آغاز شد .و بصورت فرهنگی
جهانی در آمد . در قرن بیستم حتی شاهد بروز فلسفه هائی
از اروپا هستیم که توجیه و تقدیس خود- کشی است . می دانیم
که به لحاظی ، ارسطو پیامبر غرب است و بسیاری از پیروان او
مثل لوکرتیوس و از جمله خود او مرتکب خود کشی شدند. در
کشور ما نیز کسانی چون صادق هدایت به دام فلسفه نیهیلیستی
سارتر و کامو و کافکا افتاد و خودکشی کرد .
به لحاظ روانشناسی ، خودکشی حاصل غایت خود- پرستی و خود-
محوری می باشد تا آنجا که خودیّت فرد همچون دیوی به جانش
می افتد و از صاحبش انتقام می ستاند. و به لحاظ معرفت دینی
می دانیم که کفر همان خود – پرستی و منیّت افراطی می باشد.
در واقع یک فرد خود- پرست بجای اینکه «خود» و منیت را در نفس

و اعمال خود سرکوب و ادب نماید و آنرا تضعیف سازد و بکشد، تن خود
را بجای نفس خود اشتباه گرفته و به قتل می رساند. در حقیقت
نفس او از تن او که قلمرو اعمال خود پرستانه است انتقام می گیرد.
تمدن مدر ن، قلمرو اصالت فردیّت و خودپرستی و آزادیهای بی قید و
شرط است و همین امر زمینۀ روانی خودکشی می باشد . خودکشی
معلول آزادیهای بی قید و شرط است.
از کتاب ” دایرهدالمعارف عرفانی ” استاد علی اکبر خانجانی جلد چهارم ص ۱۷۵

 
بیشتر بخوانید
مصاحبه ای با خدا

 

استاد خانجانی

مصاحبه ای با خدا
 
* خداوندا چرا مرا آفریدی ؟
:برای اینکه همین را بپرسی !
****
* خداوندا مرا از چه آفریدی ؟
: از خود خودم !
****
 
* خداوندا چرا اینسان کافرم ؟
* :زیرا بر جای من نشسته ای و خودت را با من اشتباه گرفته ای. از جای من
برخیز !
****
* خداوندا از من چه می خواهی ؟
:خود خودت را !
****
خداوندا وعده نموده ای که دعاهایم را مستجاب نمائی، پس چرا نمی نمائی ؟
:نموده ام . تو در نسیانی !
****
خداوندا اینهمه تضاد از چیست ؟
:از جهل توست !
****
خداوندا آیا مرا دوست می داری ؟
:این سئوالی است که هر کس از محبوب خود دارد !
****
خداوندا پس کی و کجا تو را خواهم دید؟
:هم اکنون و همین جا !
 
از کتاب دایره المعارف عرفانی ” استاد علی اکبر خانجانی جلد چهارم ص ۱۷۳
بیشتر بخوانید
فلسفه دنیا

حیات دنیا یک حیات برزخی است یعنی همه پدیده ها و معانی و

ارزشهایش بین بود و نبود سرگردان است. همینکه حیات دنیا بر

نظام خیر و شر استوار است، دال بر این حقیقت برزخی می باشد.

خیر و شر، دو چیز یا دو وضعیت و جغرافیای متفاوت و مستقل از

یکدیگر نیست بلکه تافته و بافته هر امری است. یعنی خیر هر چیزی

به اندازه شر آن است. یعنی در هر امری که خیر بیشتری سراغ

داریم به همان میزان مواجه با شرش می شویم. و لذا در پس

هر پیروزی، یک شکست به همان میزان در انتظار است و نیز

بالعکس از پس هر زیبائی، یک زشتی به همان شدت حضور

دارد. در پس هر مهری به همان شدت قهر نهفته است و … .

وآدمی بازیچه این دیالکتیک است. و آنچه که رستگاری نامیده

می شود نه رویکرد خیر امور بلکه رهایی از خیر امور است جهت

نجات از شرش. رستگاری یعنی خیر دنیا را به شرش بخشیدن

در رهایش کردن. …

 

از کتاب ” دایره المعارف عرفانی ” استاد علی اکبر خانجانی جلد چهارم ص ۱۶۰

 
بیشتر بخوانید
برای چه زندگی می کنی؟
استاد علی اکبر خانجانی (65)
حکمت زندگی
(برای چه زندگی می کنی؟)
براستی برای چه زندگی می کنیم؟ در یک کلمه باید گفت
برای این زندگی می کنیم تا ببینیم که برای چه زندگی می کنیم.
به همین دلیل کسانی که این مسئله ذاتی را در خود و زندگی
فراموش می کنند، دچار خود فراموشی و نسیان کامل می شوند
و فقط در لحظه مرگ یکبار دگر به یاد می آورند که اصلاً برای چه
زیسته اند.
انسان تنها موجودی است که فقط برای این امر خلق شده تا
بفهمد که برای چه خلق شده است و انسانیت انسان فقط
مرهون و منوط به درگیری او به این مسئله است.
این سئوال ممکن است که هرگز پاسخی نیابد و هرچه که بیشتر
ادامه یابد، بی پاسخ تر شود ولی فقط بواسطه این سئوال است
که انسان بر جای خودش حضور دارد و از خود گم نمی شود.
گمراهی انسان چیزی جز فراموشی این سئوال نیست. سئوالی
که موجودیت فرد را به چالش می کشد و این رویاروئی با تمامیت
حیات و هستی خویش است. و امّا آن کیست که این سئوال را از
تو می پرسد که : برای چه زندگی می کنی و اصلاً هستی؟
بی تردید او خود تو نیست . پس او کیست؟ او خدای توست.
پس کسی که این سئوال را با خود ندارد ، خدا را ندارد و فراموش
کرده است و لذا به خود فراموشی دچار شده است . و لذا خودشناسی
یک واقعه است و واقعه ای الهی در انسان .
از کتاب دایره الممعارف عرفانی استاد علی اکبر خانجانی جلد چهارم

 

بیشتر بخوانید
زرتشت (ع)

)

زرتشت (ع)

ایران مهد اولین و آخرین تمدن الهی
به لحاظ منابع تاریخی این امر کمابیش مسجل شده است که دین زرتشت نخستین دین توحیدی بزرگ در جهان
بوده است که قدمت آن به بیش از پنج هزار سال تخمین زده شده است. وقتی درک می کنیم که در دوران
هخامنشی دین زرتشت به مرحله زوال و تحریف و نسیان بوده است پس واضح است که این دین با آن همه
عظمت و خدماتش به تمدن بشری دارای چه قدمتی قبل از هخامنشی بوده است. و این نکته را نیز درک می کنیم که نهضت و حکمت مانوی و سپس مزدکی درعصر ساسانیان به مثابه تجدید بنا و احیا و رنسانسی در
دین زرتشت بوده که بواسطه شاهان و موبدان بکل وارونه شده بود. از آثار مورخین کهن مثل هرودوت و حتی کتب اساطیری قبل از هرودوت یعنی هومر و هسیود که به حدود هزار سال قبل از میلاد مسیح می رسد حضور و عظمت جهانی دین زرتشت قابل درک می باشد. بنا به اسناد و روایات زرتشتی و غیرزرتشتی می دانیم که حضرت زرتشت (ع) نخستین بانی و کاشف خیر و شر در نفس بشر بوده است یعنی بنیانگذار دیالکتیتک بعنوان ذات اندیشه و ادراک و جوهره حرکت و معنویت و تقوی و حکمت. برخلاف برخی از تحلیلگران غربی و گاه ایرانی، دین زرتشت دین ثنویت پرستی (دوگانگی) نیست بلکه کاشف آن است زیرا انسان تنها حیوان دوگانه می باشد زیرا حامل روح خدا و الوهیت است که در تضاد با مخلوقیت اوست.
زرتشت (ع) با کشف و درک دوگانگی اهریمن– اهورامزدا در نفس بشری بنیانگزار خودشناسی بعنوان گوهره
معرفت و حکمت و مذهب است. و علاوه بر این ایشان به لحاظ علوم و فنون دنیوی نیز نابغه ای حیرت آور
بوده و برای نخستین بار معماری و خیاطی و بافندگی و آشپزی و فنون جنگی و ابزارسازی را به مردم آموخته
است پس بانی مدنیت نیز بوده است و همچنین علم طب را براساس گیاه شناسی بنا نهاده است. در تاریخ کهن و درآثار کسانی چون هرودوت، افلاطون و ارسطو درک می کنیم که یونانیان در حدود بیش از دو هزار سال پیش به ایران می آمدند و از نزد مغان زرتشتی که اوصیای دین زرتشت بودند همه علوم و فنون مذکور را می آموختنتد از جمله حکمت را. و نیز درک می کنیم که فلاسفه یونان باستان و حکیمان موحد آن دوران از جمله پارمنیدز و اگزنوفانس و زنون و جورجیاس و هراکلیت و ارشمیدس و اقلیدس بواسطه مغان زرتشتی موفق به درک دیالکتیک (وحدت اضداد) شدند که اساس تفکر علمی و فلسفی می باشد. و این برداشت غرب از ایرانیان تا قرنها بعد از ظهور مسیح نیز ادامه داشته است تا آن حد که حکمت مانوی بصورت یک نحله فکری و فلسفی و مذهبی در یونان بر کل اندیشه پیشرو آن دوران حاکم بوده است و بسیاری از فلاسفه و
حتی قدیسین مسیحی در نهان به حکمت مانوی معتقد بودند از جمله سن اکیناس و سن اگوستین که دو تن از
بانیان فلسفه مسیحیت می باشند. این جریان حتی تا دوران رنسانس اروپا حضور داشته است و بسیاری از پیشتازان رنسانس متهم به مانوی گری شدند و مثل ژور دانوبرونو در آتش سوزانیده شدند و آتش انقلاب را در اروپا برپا داشتند و ریشه حاکمیت ظلمانی کلیسا را سوزاندند و تمدن جدید امکان پیدایش یافت. اندیشه هائی چون عدالت، حکومت مردمی و حقوق بشر از طریق زرتشتی و مانوی و مزدکی و سپس در لباس اسلام و تشیع به اروپا راه یافت که اکثر بانیانش ایرانی بودند. اصلا اندیشه انقلاب یک حکمت مانوی و مزدکی بود که در تشیع پذیرفته شد و در کسانی چون حسن صباح شکوفا گردید و بصورت یک مکتب فلسفی و اجتماعی درغرب نیز پذیرفته شد هر چند که از محتوا تهی گردید. و نهایتاً اینکه ایرانیان مانوی و مزدکی بودند که گوهره دین محمد (ص) و عرفان علی (ع) را یافتنتد و پروردند و برایش خون دادند و به بار نشاندند و به جهانیان عرضه کردند. و بقول حضرت رسول اکرم (ص) قوم سلمان فارسی بودند که وارث و وصی دین او گشتند و مهد ظهور ناجی موعود گردیدند و امروزه تنها امید مستضعفین جهان هستند. ایران مهد بهم آمدن آغاز و پایان تمدن و حکمت و مذهب و انسانیت در جهان است: اتحاد محمد (ص) و زرتشت (ع).

دائرهالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۲۵

بیشتر بخوانید
مصاحبه ای با یک هروئینی

استاد علی اکبر خانجانی (43)

 

مصاحبه ای با یک هروئینی
س: چرا به این روز افتادی؟
ج: پدر عشق بسوزد!
س: به عشق چه ربطی دارد؟
ج: بی وفایی و خیانت!
س: پس از فرط بزدلی و ناتوانی در انتقام به این روز افتادی؟


ج: نخیر آقا برای اینکه بتوانم این خیانت را تحمل کنم!
س: یعنی اگر به مخدر روی نمی کردی چه می شدی؟
ج: نمی دانم شاید خودکشی می کردم!
س: حالا هم که مشغول خودکشی تدریجی هستی آیا آن خودکشی یکباره بهتر نبود؟
ج: شاید شهامتش را نداشتم!
س: پس از فرط بزدلی معتاد شدی. اینطور نیست؟
ج: ولم کن آقا نشئه گی ما را پراندی پس فوراً پولش را هم بده بچه پرروی مزاحم.
س: تو شهامت نداشتی که حرف دلت را به او بگویی چون می ترسیدی رهایت کند اینطور نیست؟
ج: خیلی دوستش داشتم و نمی خواستم از من برنجد و برود. ولی بالاخره رفت.
س: می ترسیدی تو را متهم به قلدری کند و به عشق تو شک نماید اینطور نیست؟
ج: آره. ولی مرا متهم به بزدلی کرد و عشق مرا هم به صورتم تف کرد و به اتهام معتاد بودنم رفت.
س: پس بخاطر بزدلی معتاد شدی اینطور نیست؟
ج: آره بابا ولم کن بگذار به حالم برسم خدا هیچکس را عاشق نکند چون بزدل و معتاد می شود.
س: آیا می توان گفت که اگر تو همیشه حرف دلت را می زدی نه او می رفت و نه تو معتاد می شدی؟
ج: آره بابا !
س: آیا می توان گفت که تو از بابت غرور و بی صداقتی، هم او را از دست دادی و هم خودت را؟
ج: آره بابا. صداقت خیلی شهامت می خواهد.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۱

بیشتر بخوانید
خودکشی تدریجی

download

خودکشی تدریجی

تنها زیستی جز مردان حق را نشاید و آنهم خود به انتخاب خود تنهائی و انزوا نمی گزینند.
زیستن به تنهائی برای عامه مردمان مخاطره آمیز و مفسدانه و مهلک است و این امر برای زنان دو صد
چندان خطرناکتر است. امروزه در شهرهای بزرگ صنعتی جهان شاهد گروه کثیری از زنان هستیم که تک و تنها در آپارتمانهای حقیر و کثیف زندگی می کنند و بظاهر دارای حداقل استقلال معیشتی نیز می باشند. ولی تحقیق و گزارشات آماری نشان می دهد که اکثر قریب به اتفاق این زنان تنها به انواع بیماریهای روانی بغایت
پیچیده و لاعلاج مبتلایند و بخش عمده آنان به انواع مواد مخدر گرایش یافته و بسیاری از آنان به شیوه هائی مختلف به فساد اخلاقی و روسپی گری مبتلا شده اند. اکثریت این زنان پس از چند تجربه ازدواج و طلاق نهایتاً مجبور به انتخاب این زندگی زجرآور و پست شده اند و خودکشی در میان آنان به وفور گزارش می شود. این زنان قربانیان سودای برابری زن و مرد و شعار استقلال اقتصادی شده اند. اینان پس از تجربه چند شوهر و ناکامی در بلعیدن اراده مردان نهایتاً به جبر به چنین زندگی مادون جانوری کشیده می شوند.
وجود این زنان کارگاه نخوت و کبر و نفرت از مردان و بلکه کل جهانیان است و این کینه و حقارت و ناکامی بتدریج آنان را به افسردگی و انواع آلرژیها و امراض عصبی و روانی و اعتیادها و انحرافات مهلک جنسی می کشاند و بسیاری از آنها نهایتاً سر از تیمارستانها در آورده و در آنجا مرتکب خودکشی می شوند.
این وسوسه در جامعه ما نیز بشدت در حال توسعه است و امیدواریم رسانه ها پیشاپیش از عاقبت این طرز فکر به مردم اطلاع رسانی کنند.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۱۴۱

بیشتر بخوانید