« ببینید که چقدر مهم هستم ! لطفاً »

استاد علی اکبر خانجانی (4)

« ببینید که چقدر مهم هستم ! لطفاً »

این شعار، سرلوحه ندای قلبی و التماس آدمها در هر رابطه و

جمعی است . این شعار به لحاظ شدّت و وسعت هرگز همچون

عصر جدید خودنمائی نکرده است و تبدیل به عمیقترین و

ملتمسانه ترین تمنّای قلبی هر انسانی شده است که :

لطفاً نظری هم به من بی وجود کنید تا وجود یابم !

انسان همواره به لحاظ وجود باطنی و روحی ، مخلوق نگاه

دیگران است و بدون این نگاه گوئی که نیست . این مسئله را در

وجود یک کودک بهتر می توان درک نمود ولی در آدمهای بزرگ

سال بسیار پیچیده و غیر مستقیم است . گاه وقتی کسی

کشته می شود دلیلش اینست که قاتل را نگاه نکرده است

و به تمنای قلبی اش پاسخ نداده است . منشأ همه کینه های

عمیق همین امر است . آدمی بمیزانی که نگاه خدا یا مردان خدا

را از دست داده و به ظلمت گرفتار شده دچار قحطی وجود است و

نگاه هزاران نفر هم اندکی از این نابود گی نمیکاهد . این نابودگی

همان فقدان ایمان به معنای آرام و قرار در خویشتن و احساس وجود

است . انسان بی ایمان در خود نیست پس اصلاً نیست و در این و

آن التماس می کند تا به او نظری کنند و او را به حساب آورند

و اهمیّت بودنش را تصدیق کنند .

انسانهای مدرن از بس که بی هویّت و میان تهی و کپی همدیگرند ،

از کتاب دایره المعارف عرفانی ” استاد علی اکبر خانجانی جلد چهارم ص ۲۰۳

بیشتر بخوانید
بهشت و جهنم – فاجعه مهاجرت روستائیان به شهرها

بهشت و جهنم

فاجعه مهاجرت روستائیان به شهرها
یکی از آرمانهای اصولی انقلاب و همه انقلابیون در سرآغاز کارش پیشگیری از مهاجرت جنون آمیز روستائیان
به شهرها و بلکه پدید آوردن مهاجرت دوباره از شهرها به روستاها بود. ولی با همه تدابیری که اندیشیده شد
و به اجرا درآمد حاصب کار بطرزی فجیع معکوس از آب درآمد و در طی مدت ربع قرن از پیروزی انقلاب طبق
آمار رسمی حدود هشتاد هزار روستا بصورت کاملا متروکه درآمدند و مهاجرینش در شهرها مولد بزرگترین مشکل اقتصادی و فرهنگی برای نظام شدند. و همین امر به تنهائی بسیاری از اهداف و برنامه های کلان انقلاب را به بن بست کشانید و حاصلی هولناک ببار آورد. چرا؟ بر هر اهل عقل و انصافی واضح است که انقلاب ما در عرصه خدمات اقتصادی و صنعتی و رفاهی و آموزشی و بهداشتی به روستاها و شهرهای کوچک و دورافتاده، یکی از موفقترین انقلابات تاریخ معاصر جهان بوده است و این واقعیت حتی از زبان دشمنان انقلاب نیز به گونه ای اعتراف می شود منتهی با تعبیری وارونه. خدمت به مستضعفین یکی از آرمانهای درجه یک هر انقلاب مردمی است و انقلاب ما در این امر با وجود هشت سال جنگ تحمیلیش باز هم موفق بوده است. به اعتراف فیدل کاسترو یکی از بزرگترین انقلابیون جهان معاصر، انقلاب ما از این لحاظ موفق تر از انقالب کوباست با اینکه عمر انقلاب کوبا بیشتر از انقلاب ماست و مواجه با هیچ جنگ بزرگی هم نبوده است.
پس علت این وارونگی چیست؟ زیرا به وضوح شاهدیم که این آرمان بزرگ در جنبه فرهنگی به نتیجه ای
معکوس رسیده است و نیز در جنبه استقلال اقتصادی از وجه کشاورزی آن که اصل استقلال هر کشوری

محسوب می شود. این شکست دوم معلول شکست اول است. چرا با اینکه نفس انقلاب ما فرهنگی بود ولی در
این جنبه شکست خورد؟ زیرا می دانیم که یکی از علل اولیه رشد اعتیاد و بزهکاری و مفاسد اخلاقی و مشاغل کاذب و خلاف شرب و خلاف مصالح انقلاب همین مسئله مهاجرت حیرت آور و

میلیونی روستائیان به شهرها بوده است. و همین امر از علل درجه اول رشد بی هویتی و لامذهبی بوده است و شهرهای بزرگ ما نیز متقابلا از این مهاجرتها دچار خسارتهای عظیم فرهنگی و اخلاقی و بهداشتی و متعاقباً اقتصادی شده اند.
چرا در حالیکه تکنولوژی پیشرفته و رفاه مدرن و بهداشت و درمان و آموزش تا اعماق کوره دهات رسوخ
نمود ولی به جای اینکه روستائیان را در زادگاه خود امیدوار سازد و نگه دارد آنها را به نفرت از وطن رسانید
و از روستاها فراری داد و به شهرها کوچاند و مجال و امکان سیر طبیعی انتقال از سنت به مدرنیته را از آنها
گرفت و همه را دیوانه و مفتون ساخت؟ این فاجعه دلایل بسیار دارد ولی به نظر ما دلیل درجه یک آن چیزی جز حضور دکل های تلویزیون بر قلل کوهها نیست. ما این واقعیت را به عینه مشاهده کرده ایم. زیرا اولین چیزی که به روستاها رفت تلویزیون بود که خیلی زودتر از تلفن و مدرسه و اداره بهداشت و حمام و لوله کشی آب همچون طاعونی بر سر روستائیان فرود آمد و همه را از خود بیگانه و دیوانه ساخت و فراری داد.
یک روستائی هنگامیکه در مقابل تلویزیون نشست برای اولین بار خود را بدبخت ترین انسان جهان یافت زیرا
او نمی دانست که در تلویزیون فقط سیمای خوشبختی تئاتری شهرها به نمایش درمی آید. او نمی دانست در پس پرده این نمایش، چه جهنمی برپاست. او آنگاه به این واقعیت پی برد که دیگر راه برگشتت نداشت. درست مثل شهریانی که به فرنگ می روند. آنانکه تلویزیون را سنگ زیر بنای پیشرفت می دا نستند این تراژدی را پدید آوردند. هنوز هم بسیارند روستاهائی که مدرسه ندارند، پزشک ندارند، آب بهداشتتی ندارند، مجاری فاضلاب ندارند، حمام ندارند ولی تلویزیون و ماهواره دارند. در این روستاها هر کسی هم که باقی مانده است یا مفلوج است و یا افسرده و معتاد و روانی شده است. پسران به شهرها رفته و دختران مانده و مبدل به همسران دوم و سوم پیرمردها می شوند. و بسیاری خودکشی می کنند. بسیاری از روستا می گریزند و در شهرها به فحشاء و اعتیاد کشیده می شوند. براستی این دکل ها چه می کنند؟ روستائیان را به شهرها و شهرستانی ها را به مراکز استان و سپس به پایتخت و از آنجا به فرنگ می فرستند. و این سلسله مراتب هبوط از بهشت و سقوط در جهنم است: جهنمی که از راه دور عین بهشت می ماند. گوئی رسالت تلویزیون بهشت جلوه دادن جهنم است. شاید گفته شود که این راه اجتناب ناپذیر است که دیر یا زود دارد ولی سوخت و سوز ندارد. بنظر ما اصلا چنین نیست زیرا چنین فاجعه ای در کشورهای پیشرفته صنعتی که این روند را بطور طبیعی طی کردند رخ نداده است. متاسفانه چنین می اندیشیم که با وارد کردن تکنولوژیهای جدید به کشور و اسلامیزه کردن و کلاه شرعی بر سر آن نهادن می توان آنرا مهار نمود و بدرستی بکار گرفت.
روزی از پیرزن سیّدی که عمامه سبز نیز بر سر داشت و پای فیلمهای مستهجن نشسته بود پرسیدم: مادر آیا
اشکال شرعی ندارد؟ با قاطعیت تمام گفت: خیر! ما از آقا سوال کردیم گفت ثواب هم دارد چون مانع غیبت
کردن می شود. جالب اینکه این پیرزن در طویله خود با گاوش زندگی می کرد و تلویزیون هم داشت ولی
بخاری نداشت و با بچه هایش می لرزید. براستی آیا چه کسی مسئول این فاجعه ملی است؟
من که خود هرگز کمترین پست و منصبی نداشته ام در قبال این فاجعه احساس جنایت می کنم و خود را به
عنوان یک شهروند متمدن مقصر می یابم. شما چطور؟
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۲۲۶

بیشتر بخوانید
برزخ بایستی

استاد علی اکبر خانجانی (5)برزخ بایستی

از بایستی تا هستی
آدمی با هستی خود زندگی نمی کند بلکه با تصوّر و آرمانی زندگی می کند که یک «بایستی» است. او هستی
را در ذهن خود تبدیل نموده و تمام تلاشش اینست که این بایستی را واقعیّت بخشد. کلّ تاریخ بشری تلاشی جز این نبوده است و جهانی که امروزه پیش روی داریم محصول این تلاش است که یک برزخ می باشد چیزی بین هستی و نیستی. به همین دلیل اکثر انسانها با مرگشان بر جهان برزخ وارد می شوند. اینگونه است که هرچه که متمدّن تر می شویم، وحشی تر می شویم، هرچه مرفّه تر می شویم، بیشتر عذاب می کشیم، هرچه
بهداشتی تر می شویم، رنجورتریم هرچه بیمه تر می شو یم بر بیم ما افزوده می شود و هر چه شرایط خوشبختی فراهم تر می گردد، بدبخت تریم و هرچه بیشتر خودمان را اثبات می کنیم بیشتر باطل می شویم.
این همان بودِ نبود است و هستیِ بایستی. آدمی تا از آرزوهایش دست نکشد به آن نمیرسد. بایستی همان نیستی انسان است و قلمرو هلاکت. اگر آدمی از بایستی های خود دست بکشد، به هستی جاوید نقد دست می یابد و حق جاودانه و آرمانی خود را در آنچه که هست می یابد و بایستی اش در هستی وجود آشکار می آید. بین انسان و هستی اش همانا بایستی حائل است. آرمان آدمی نقد است ولی انسان نسیه پرست است زیرا دچار نسیان نسبت به هستی واقع می باشد و لذا خدا را هم در پشت آسمان می خواند و نه در هستی نقد. این انکار انسان با هستی همان کفر و جنگ او با خداست. کل راه دین و تعالی بشر همانا رسیدن به بایستی در واقعیّت نقد هستی است.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۱۲۷

 

بیشتر بخوانید
مصاحبه ای با یک لاابالی
 
مصاحبه ای با یک لاابالی
 
از آدم لاابالی پرسیدم : چرا اینقدر لاابالی و بی نظم و
برنامه هستی و گند، همه اطرافت را گرفته است ؟
 
گفت : اراده ام در دست خداست و من جز تحت امر او عمل نمی کنم .
 
گفتم : از کجا معلوم که در دست شیطان نیست !
گفت : من اهل دل هستم و از دلم پیروی می کنم و دل هم خانه خداست .
 
گفتم : دل مؤمن، خانه خداست و دل کافر، خانه شیاطین است .
از زندگی هرکسی می توان فهمید که دلش خانه کیست .
 
گفت : زندگی من خیلی هم خوبست .
 
گفتم : پس چرا به عالم و آدم فحش می دهی و لحظه ای قرار نداری ؟
 
گفت : زیرا همه دزد و دروغگو و ریاکارند .
 
گفتم : آیا خدای دل تو حریف آنها نمی شود تا تو را از
شرّشان نجات دهد و آرامش بخشد ؟
 
گفت : اینها همه امتحان صبر است .
گفتم : ولی تو که اندک صبر و قراری نداری .
 
گفت :آقاجان ولم کن اصلاً من خود شیطان هستم .
 
گفتم : شیطان نیستی ولی تحت فرمان اوئی وگرنه به خودت
رحم می کردی . و شیطان دشمن انسان است وانسان را
به لاابالی گری می کشاند .
 
گفت : جناب مولوی فرموده است که : جناب حضرت حق لاابالی است !
 
گفتم : مگر تو جناب حضرت حق هستی ؟ جناب حضرت حق
از چشم احمق ، لاابالی می نماید . بعلاوه می بینم که دعوی
خدائی داری اینطور نیست ؟
 
گفت : خودشناسی همان خداشناسی است .
گفتم : تو متأسفانه « شناسی » را حذف کرده ای و لذا خود را
خدا پنداشته ای . خدا کلّ کائنات را اداره می کند و تو از پس
خودت برنمی آئی .
کمی به من نگاه کرد و سرش را پائین انداخت . و سپس سرش را
بلند کرد و گفت : من حریف زبان تو نمیشوم.
 
از کتاب ” دایره المعارف عرفانی ” استاد علی اکبر خانجانی جلد چهارم ص ۲۰۲
بیشتر بخوانید
چه کسی می تواند صادق باشد ؟

چه کسی می تواند صادق باشد ؟

 
کسی که شهامت از دست دادن را داشته باشد :
 
یعنی کسی که بداند از بابت هرچه که از دست می دهد چیز بهتری می یابد .
 
کسی که جرأت تنها شدن داشته باشد :
 
یعنی کسی که بداند دروغگویان او را رها می کنند و صادقان بسویش می آیند .
 
کسی که از مرگ نهراسد :
 
یعنی کسی که به زندگی آخرت ایمان داشته باشد و بداند که به هرحال بهتر از دنیاست .
 
کسی که به خدا ایمان داشته باشد و او را دوست بدارد :
 
یعنی کسی که بخواهد حقّ (خدا) را آشکار کند و معرفی نماید .
 
کسی که بخواهد خود را ثابت کند ،هرگز نمی تواند صادق باشد ، زیرا خودی جز خدا وجود ندارد.
 
فقط خداپرست می تواند صادق باشد.
 
از کتاب ” دایره المعارف عرفانی ” استاد علی اکبر خانجانی جلد چهارم ص ۱۹۷
بیشتر بخوانید
فلسفه خودکشی
 
استاد علی اکبر خانجانی (53)
 
 

               

فلسفۀ خودکشی
به لحاظی عصر جدید را بایستی عصر خود کشی نیز نامید
همانطور که کلّ این تمدن را بایستی تمدنی – خود برانداز
دانست زیرا دارای ذاتی کافرانه است و کفر به معنای انکار
خویشتن است. لذا هر کسی که از اصول کافرانه این تمدن
که دارای ماهیتی غربی است بیشتر پیروی کند، زودتر به
خود- کشی می رسد. می دانیم که خود- کشی نیز مثل
اکثر پدیده های این دوران از غرب آغاز شد .و بصورت فرهنگی
جهانی در آمد . در قرن بیستم حتی شاهد بروز فلسفه هائی
از اروپا هستیم که توجیه و تقدیس خود- کشی است . می دانیم
که به لحاظی ، ارسطو پیامبر غرب است و بسیاری از پیروان او
مثل لوکرتیوس و از جمله خود او مرتکب خود کشی شدند. در
کشور ما نیز کسانی چون صادق هدایت به دام فلسفه نیهیلیستی
سارتر و کامو و کافکا افتاد و خودکشی کرد .
به لحاظ روانشناسی ، خودکشی حاصل غایت خود- پرستی و خود-
محوری می باشد تا آنجا که خودیّت فرد همچون دیوی به جانش
می افتد و از صاحبش انتقام می ستاند. و به لحاظ معرفت دینی
می دانیم که کفر همان خود – پرستی و منیّت افراطی می باشد.
در واقع یک فرد خود- پرست بجای اینکه «خود» و منیت را در نفس

و اعمال خود سرکوب و ادب نماید و آنرا تضعیف سازد و بکشد، تن خود
را بجای نفس خود اشتباه گرفته و به قتل می رساند. در حقیقت
نفس او از تن او که قلمرو اعمال خود پرستانه است انتقام می گیرد.
تمدن مدر ن، قلمرو اصالت فردیّت و خودپرستی و آزادیهای بی قید و
شرط است و همین امر زمینۀ روانی خودکشی می باشد . خودکشی
معلول آزادیهای بی قید و شرط است.
از کتاب ” دایرهدالمعارف عرفانی ” استاد علی اکبر خانجانی جلد چهارم ص ۱۷۵

 
بیشتر بخوانید
مصاحبه ای با خدا

 

استاد خانجانی

مصاحبه ای با خدا
 
* خداوندا چرا مرا آفریدی ؟
:برای اینکه همین را بپرسی !
****
* خداوندا مرا از چه آفریدی ؟
: از خود خودم !
****
 
* خداوندا چرا اینسان کافرم ؟
* :زیرا بر جای من نشسته ای و خودت را با من اشتباه گرفته ای. از جای من
برخیز !
****
* خداوندا از من چه می خواهی ؟
:خود خودت را !
****
خداوندا وعده نموده ای که دعاهایم را مستجاب نمائی، پس چرا نمی نمائی ؟
:نموده ام . تو در نسیانی !
****
خداوندا اینهمه تضاد از چیست ؟
:از جهل توست !
****
خداوندا آیا مرا دوست می داری ؟
:این سئوالی است که هر کس از محبوب خود دارد !
****
خداوندا پس کی و کجا تو را خواهم دید؟
:هم اکنون و همین جا !
 
از کتاب دایره المعارف عرفانی ” استاد علی اکبر خانجانی جلد چهارم ص ۱۷۳
بیشتر بخوانید
فلسفه دنیا

حیات دنیا یک حیات برزخی است یعنی همه پدیده ها و معانی و

ارزشهایش بین بود و نبود سرگردان است. همینکه حیات دنیا بر

نظام خیر و شر استوار است، دال بر این حقیقت برزخی می باشد.

خیر و شر، دو چیز یا دو وضعیت و جغرافیای متفاوت و مستقل از

یکدیگر نیست بلکه تافته و بافته هر امری است. یعنی خیر هر چیزی

به اندازه شر آن است. یعنی در هر امری که خیر بیشتری سراغ

داریم به همان میزان مواجه با شرش می شویم. و لذا در پس

هر پیروزی، یک شکست به همان میزان در انتظار است و نیز

بالعکس از پس هر زیبائی، یک زشتی به همان شدت حضور

دارد. در پس هر مهری به همان شدت قهر نهفته است و … .

وآدمی بازیچه این دیالکتیک است. و آنچه که رستگاری نامیده

می شود نه رویکرد خیر امور بلکه رهایی از خیر امور است جهت

نجات از شرش. رستگاری یعنی خیر دنیا را به شرش بخشیدن

در رهایش کردن. …

 

از کتاب ” دایره المعارف عرفانی ” استاد علی اکبر خانجانی جلد چهارم ص ۱۶۰

 
بیشتر بخوانید
برای چه زندگی می کنی؟
استاد علی اکبر خانجانی (65)
حکمت زندگی
(برای چه زندگی می کنی؟)
براستی برای چه زندگی می کنیم؟ در یک کلمه باید گفت
برای این زندگی می کنیم تا ببینیم که برای چه زندگی می کنیم.
به همین دلیل کسانی که این مسئله ذاتی را در خود و زندگی
فراموش می کنند، دچار خود فراموشی و نسیان کامل می شوند
و فقط در لحظه مرگ یکبار دگر به یاد می آورند که اصلاً برای چه
زیسته اند.
انسان تنها موجودی است که فقط برای این امر خلق شده تا
بفهمد که برای چه خلق شده است و انسانیت انسان فقط
مرهون و منوط به درگیری او به این مسئله است.
این سئوال ممکن است که هرگز پاسخی نیابد و هرچه که بیشتر
ادامه یابد، بی پاسخ تر شود ولی فقط بواسطه این سئوال است
که انسان بر جای خودش حضور دارد و از خود گم نمی شود.
گمراهی انسان چیزی جز فراموشی این سئوال نیست. سئوالی
که موجودیت فرد را به چالش می کشد و این رویاروئی با تمامیت
حیات و هستی خویش است. و امّا آن کیست که این سئوال را از
تو می پرسد که : برای چه زندگی می کنی و اصلاً هستی؟
بی تردید او خود تو نیست . پس او کیست؟ او خدای توست.
پس کسی که این سئوال را با خود ندارد ، خدا را ندارد و فراموش
کرده است و لذا به خود فراموشی دچار شده است . و لذا خودشناسی
یک واقعه است و واقعه ای الهی در انسان .
از کتاب دایره الممعارف عرفانی استاد علی اکبر خانجانی جلد چهارم

 

بیشتر بخوانید
زرتشت (ع)

)

زرتشت (ع)

ایران مهد اولین و آخرین تمدن الهی
به لحاظ منابع تاریخی این امر کمابیش مسجل شده است که دین زرتشت نخستین دین توحیدی بزرگ در جهان
بوده است که قدمت آن به بیش از پنج هزار سال تخمین زده شده است. وقتی درک می کنیم که در دوران
هخامنشی دین زرتشت به مرحله زوال و تحریف و نسیان بوده است پس واضح است که این دین با آن همه
عظمت و خدماتش به تمدن بشری دارای چه قدمتی قبل از هخامنشی بوده است. و این نکته را نیز درک می کنیم که نهضت و حکمت مانوی و سپس مزدکی درعصر ساسانیان به مثابه تجدید بنا و احیا و رنسانسی در
دین زرتشت بوده که بواسطه شاهان و موبدان بکل وارونه شده بود. از آثار مورخین کهن مثل هرودوت و حتی کتب اساطیری قبل از هرودوت یعنی هومر و هسیود که به حدود هزار سال قبل از میلاد مسیح می رسد حضور و عظمت جهانی دین زرتشت قابل درک می باشد. بنا به اسناد و روایات زرتشتی و غیرزرتشتی می دانیم که حضرت زرتشت (ع) نخستین بانی و کاشف خیر و شر در نفس بشر بوده است یعنی بنیانگذار دیالکتیتک بعنوان ذات اندیشه و ادراک و جوهره حرکت و معنویت و تقوی و حکمت. برخلاف برخی از تحلیلگران غربی و گاه ایرانی، دین زرتشت دین ثنویت پرستی (دوگانگی) نیست بلکه کاشف آن است زیرا انسان تنها حیوان دوگانه می باشد زیرا حامل روح خدا و الوهیت است که در تضاد با مخلوقیت اوست.
زرتشت (ع) با کشف و درک دوگانگی اهریمن– اهورامزدا در نفس بشری بنیانگزار خودشناسی بعنوان گوهره
معرفت و حکمت و مذهب است. و علاوه بر این ایشان به لحاظ علوم و فنون دنیوی نیز نابغه ای حیرت آور
بوده و برای نخستین بار معماری و خیاطی و بافندگی و آشپزی و فنون جنگی و ابزارسازی را به مردم آموخته
است پس بانی مدنیت نیز بوده است و همچنین علم طب را براساس گیاه شناسی بنا نهاده است. در تاریخ کهن و درآثار کسانی چون هرودوت، افلاطون و ارسطو درک می کنیم که یونانیان در حدود بیش از دو هزار سال پیش به ایران می آمدند و از نزد مغان زرتشتی که اوصیای دین زرتشت بودند همه علوم و فنون مذکور را می آموختنتد از جمله حکمت را. و نیز درک می کنیم که فلاسفه یونان باستان و حکیمان موحد آن دوران از جمله پارمنیدز و اگزنوفانس و زنون و جورجیاس و هراکلیت و ارشمیدس و اقلیدس بواسطه مغان زرتشتی موفق به درک دیالکتیک (وحدت اضداد) شدند که اساس تفکر علمی و فلسفی می باشد. و این برداشت غرب از ایرانیان تا قرنها بعد از ظهور مسیح نیز ادامه داشته است تا آن حد که حکمت مانوی بصورت یک نحله فکری و فلسفی و مذهبی در یونان بر کل اندیشه پیشرو آن دوران حاکم بوده است و بسیاری از فلاسفه و
حتی قدیسین مسیحی در نهان به حکمت مانوی معتقد بودند از جمله سن اکیناس و سن اگوستین که دو تن از
بانیان فلسفه مسیحیت می باشند. این جریان حتی تا دوران رنسانس اروپا حضور داشته است و بسیاری از پیشتازان رنسانس متهم به مانوی گری شدند و مثل ژور دانوبرونو در آتش سوزانیده شدند و آتش انقلاب را در اروپا برپا داشتند و ریشه حاکمیت ظلمانی کلیسا را سوزاندند و تمدن جدید امکان پیدایش یافت. اندیشه هائی چون عدالت، حکومت مردمی و حقوق بشر از طریق زرتشتی و مانوی و مزدکی و سپس در لباس اسلام و تشیع به اروپا راه یافت که اکثر بانیانش ایرانی بودند. اصلا اندیشه انقلاب یک حکمت مانوی و مزدکی بود که در تشیع پذیرفته شد و در کسانی چون حسن صباح شکوفا گردید و بصورت یک مکتب فلسفی و اجتماعی درغرب نیز پذیرفته شد هر چند که از محتوا تهی گردید. و نهایتاً اینکه ایرانیان مانوی و مزدکی بودند که گوهره دین محمد (ص) و عرفان علی (ع) را یافتنتد و پروردند و برایش خون دادند و به بار نشاندند و به جهانیان عرضه کردند. و بقول حضرت رسول اکرم (ص) قوم سلمان فارسی بودند که وارث و وصی دین او گشتند و مهد ظهور ناجی موعود گردیدند و امروزه تنها امید مستضعفین جهان هستند. ایران مهد بهم آمدن آغاز و پایان تمدن و حکمت و مذهب و انسانیت در جهان است: اتحاد محمد (ص) و زرتشت (ع).

دائرهالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۲۵

بیشتر بخوانید