معمای خود – ارضائی جنسی

معمای خود – ارضائی جنسی

خود – ارضائی جنسی از آن نوع مسائلی است که در قلمرو اخلاق و علم ھرگز پاسخی روشن

نداشته و یکی از واکنشھای طبیعی و مزمن در بشر است و دارای دو زمینه و علّت است : شھوانی

و عاطفی . و این دو توأمان در این امر دخیل ھستند زیرا فراوان ھستند کسانی که بعد از ازدواج ھم

به این عمل ادامه می دھند. و حتّی بسیارند کسانی که بعد از ازدواج ھم به این کار روی میکنند .و

این امر دال بر قحطی عاطفی و ناکامی در رابطه صمیمی با ھمسر است. خود – ارضائی به لحاظ

اخلاقی و شرعی نمی تواند کاملاً منع شود زیرا چه بسا موجب ارتکاب به زنا می شود که یک گناه

کبیره است و در این خود – ارضائی یک امر اخلاقی برای پیشگیری از گناه محسوب می گردد .

قحطی جنسی و یا عدم رضایت عاطفی در رابطه جنسی علت شھوانی آن است ولی احساس

تنھائی و انزوا و عدم رابطه عاطفی و قلبی با جنس مخالف علت روانی این امر می باشد . و فرد در

خود – ارضائی از فشار ناشی از این دو قحطی موقتاً رھا می شود . از این منظر خود – ارضائی

نوعی خود – درمانی و خویشتن داری از زنا نیز محسوب می گردد ھر چند که ادامه طولانی مدت و

عادت به این امر بتدریج عوارض جسمانی و عصبی و روانی حادی بھمراه دارد لذا در بلند مدت نمی

تواند دارای خیر و فایده ای اخلاقی یا بھداشتی و روانی باشد . خود – ارضائی در بلند مدت مانع تلاش

انسان برای برقراری رابطه عاطفی و ھمچنین مانع ازدواج و مانع تلاش برای رفع مشکلات در روابط

عاطفی است .

از کتاب ” دایره المعارف عرفانی ” استاد علی اکبر خانجانی – جلد اول ص ۱۷۵

بیشتر بخوانید
درمان سرطان سینه و رحم

درمان سرطان سینه و رحم

سرطان پستان و رحم نیز از جمله امراض مدرن در زنان فمینیست ( زن سالار ) میباشد ما به تجربه

بسیاری از این امراض را بواسطه عرفان درمانی بطور قطعی علاج نموده ایم و آن بخشیدن معرفت

به زن و توبه از کبر و انکار شوھر و تشویق به تمکین و اطاعت از مردش بوده است و برخی نیز دست

از اشتغال بیرون کشیده و خانه دار شدند و علاج گشتند. می دانیم که پستان و رحم و کلاً آلت

تناسلی زن کل قلمرو ارگان زنانگی اوست که ھویت زنانه اش را پدید می آورد . بمیزانی که زن بر

علیه زنانیت طبیعی و فطری خود می جنگد تا وظایف خدادادی زنانه را بجا نیاورد و مردوار باشد و بر

علیه مقام ھمسریت و مادریت خود نبرد می کند و آنرا در شأن خود نمیداند و لذا در جنگی تمام عیار

بر علیه شوھرش بسر می برد در واقع شبانه روز مشغول جنگ و سرکوبی ارگان زنانگی خویش

است و طبعاً این ارگانھا را علیل و ساقط می سازد تا مجبور شود که پستان و رحم خود را با جراحی

از جای بر کند و یکبار برای ھمیشه از زن بودن خود مرخص گردد و به لحاظ روحی نیز عقیم و نابود

شود . این عذاب کفر عظیم زن مدرن است که در سودای برابری ونھایتاً سروری بر مرد است و فطرت

خود را انکار می کند و در واقع با خداوند سر جنگ دارد . این جنگ با خدا عین جنگ با خویشتن است

که در جنگ بر علیه شوھر خود نمائی می کند . اکثر این زنان بتدریج دچار عفونت ھا و امراض

گوناگونی در دستگاه تناسلی شده و نھایتاً به بدترین آن یعنی سرطان دچار میشوند و این به مثابه

پیروزی آنان در این نبرد است ؟!

از کتاب ” دایره المعارف عرفانی ” استاد علی اکبر خانجانی – جلد اول ص ۱۷۲

بیشتر بخوانید
فلسفه و درمان امراض قلبی- دو نوع درمان شقاوت

فلسفه و درمان امراض قلبی- دو نوع درمان شقاوت

عصر جدید در قلمرو پزشکی عصر سکته قلبی است که در جوانان بمرات ببیشتر از پیران گزارش می

شود و بخش عمده ای از جوانمرگی می باشد . سکته قلبی در نسل جوان امری کاملاً مدرن و بی

سابقه است . و نیز می دانیم که سکته قلبی اصولاً پدیده ای مردانه است و زنان فقط در دوران

کھولت به این بیماری مبتلا می شوند که مرگ طبیعی آنان محسوب می شود . آیا قلب مردان چه

ویژگی ای دارد که اینگونه بیمار می شود و بناگاه از کار می ایستد ؟ می گویند که مردان بدلیل

اشتغالات اجتماعی دچار این معضله ھستند در حالیکه زنان نسل جدید ھم اکثراً این اشتغالات را

دارند و اصلاً دچار این مشکل در سن جوانی نیستند . در یک کلام ویژگی قلب مرد چیزی جز عشقش

به زن نیست یعنی ھمان امری که در قلب زن نسبت به مرد وجود ندارد و یا بسیار کیمیاست .

ولی عشق موجب احیای قلب مرد است و مرد عاشق قدرتمند ترین مردھاست. ولی آنچه که قلبش

را بیمار و سکته ای می کند شکست و ناکامی و خیانت در عشق است . کار قلب برپائی و استمرار

زندگی است که در مرد و زن یکسان است ولی در قلب مرد واقعه دیگری ھم رخ میدھد و آن عشق

به منشأ زندگی یعنی زن است که مولّد نسل می باشد .

ھمه مردانی که دچار ناراحتی قلبی و سکته ھستند بخوبی میدانند که منشأ آن از کجاست ھر چند

که بندرت اعتراف می کنند . ما در تجربه درمانی خود به این حقیقت ھمه جائی دست یافتیم . عشقی

که بواسطه زن پاس داشته نمی شود و به آن خیانت می شود و ولایت عشق ادا نمیگردد موجب

بیماری قلبی در مرد است . اصولاً عشق ھای یکطرفه بسیار شدید در ھمه جا باعث امراض قلبی

است بخصوص آنجا که مرد ھم حقوق عشق را نمی داند و رعایت نمی کند و تسلیم مکرھا و

بولھوسی ھای زن می گردد به سکته مبتلا می شود .

امراض قلبی مردان واکنش دل آنان در قبال ستم پذیری مرد از زن در قلمرو عشق و عاطفه است .

مرد حق ندارد به بھانه عشق زیر بار بولھوسی و امیال غیر اخلاقی زن برود و به زنش امکان بی

عفّتی دھد . بمیزانی که مرد عاشق ، تسلیم بی عصمتی ھا و مکرھا و نازھای ناحق زن می شود

دلش به صدا درمی آید و اعتراض می کند . در چنین مواردی مرد یا بایستی آن زن را از راه و روش

نادرست باز دارد و یا طلاقش دھد و یا خودش سکته کند . سکته قلبی محصول لگدمال شدن غیرتِ

مرد عاشق بواسطه زن است . به زبانی دیگر این عذاب بی غیرتی مرد است .پس درمان این بیماری

ھم واضح است . مرد یا بایستی به اصول اخلاق بازگردد یا به پای منقل برود و یا سکته کند و به

قبرستان نقل مکان نماید تا دلش را از لگدمال شدن نجات دھد.

البته مردان بی غیرت که معمولاً عشقی ھم ندارند دچار چنین مشکل و بیماری نمی شوند و به گونه

ای دیگر حساب پس می دھند .

گرایش به مخدرات نوعی جایگزینی برای امراض و سکته قلبی است. اگر افیون نمی بود آمار سکته

قلبی در مردان ھزار بار بیش از این می بود . در واقع ترک اعتیاد ھم در اکثر مردان ھمان راه حل

درمان بیماری قلبی است یعنی رجعت به عصمت و غیرت و اخلاق و برخورد قاطع با بی عصمتی و ناز

و مکرھای زن و نجات دادن دل خویش از اسارت زنی که مستمراً آنرا لجن مال می کند .

دو نوع درمان شقاوت

در قرآن می خوانیم که در روز قیامت کافران می گویند که چون قلوبی شقی داشتیم نتوانستیم

حجت ھای خدا را تصدیق کنیم با اینکه می دانستیم که حق اوست . در واقع کافر بودن در یک کلام

ھمان شقی و قسی القلب و سنگدل بودن است . ھمانطور که دل مؤمن دلی رئوف و رقیق و لطیف

و مھربان و پذیرنده است و دل کافر انکار کننده است و دفع کننده .

آیا چگونه می توانیم قلوب شقی و ثقیل خود را نرم و لطیف و پذیرنده حق نمائیم که مظھر لطف است

. بی تردید تا دل اسیر سینۀ آھنین خویش و خود پرست است شقی است. تادل را به دلبری مھربان

و صدیق ندھیم و در تبعیت بی چون و چرای او قرار نگیریم نرم و لطیف و پذیرنده نخواھد شد . این

دلبر ھمان پیر معنوی و امام ھدایت است زیرا نخستین ویژگی و قدرت یک مرشد روحانی ھمان دلبری

اوست و آنکه در وجودش از دیگران دل می برد ھمان حق و خدای اوست . و اوست کسی که دل را

زنده و لطیف و مھربان و خلّاق و سخی می کند و اھل تصدیق جھان و جھانیان و ھر آنچه که ھست .

زیرا دل شقی ھر آنچه که ھست را دفع میکند و منکر ھستی است و لذا خود در قحطی وجود بسر

میبرد و در حرص و شھوت و آزی فزاینده که ھمان دوزخ است . آتش دوزخ دل کافر را نرم می کند .

از کتاب ” دایره المعارف عرفانی ” استاد علی اکبر خانجانی – جلد اول ص ۱۷۱

 

بیشتر بخوانید
فلسفه زندگی-فلسفه ارادت عرفانی-فلسفه شطحیات-فلسفه هنر کوبیزم-زنده باد ضد من

فلسفه زندگی

خداوند جهان هستی را فقط بقصد شناساندن خودش خلق کرد و از میان مخلوقات انسان را مأمور این امر نمود. در واقع جهان هستی فقط دارای یک اراده ذاتی است و آن اراده به معرفی نمودن خداوند به انسان است. این اراده در وجود انسان نیز حضور دارد که اراده به شناختن خداست. بنابراین از منظر انسان هر آنچه که در زندگی رخ می دهد هدفی جز معرفی خدا به انسان ندارد و نیز هر آنچه که انسان انجام می دهد ذاتاً در جهت شناخت خداست. این اراده بسیار اساسی تر از آگاهی ذهنی انسان است. این فلسفه عالم وجود از منظر معرفت دینی است. و از این منظر همه پیامبران نیز هدفی جز شناساندن خدا به انسان نداشته اند و لذا همه قوانین و ارزشهائی که پدید آورنده تمدن و تاریخ بشر بر روی زمین است ذاتآً چنان است که انسان را بسوی
خداشناسی هدایت کند. بنابراین پاسخ این سئوال ذاتی بشر که «از کجا آمده ام، چرا هستم، چه می کنم و به کجا می روم…» واضح است: انسان خلق شده و کل جهان هستی به یاری آمده تا خدا را بشناسد یعنی هستی را و وجود داشتن را درک کند و سریعترین راه و روش این شناخت هم به تجربه بشری همان خودشناسی است. ولی این خودشناسی بخودی خود کفایت نمی کند و بایستی دیگران هم این خود شناخته شده را بشناسند و تصدیق کنند همانطور که خداوند هم بر همین نیت جهان و انسان را آفرید تا بیگانگان هم او را بشناسند و لذا از عدم، آدم را آفرید تا او را بشناسد.انسان هم دارای همین نیاز خدائی است چرا که جانشین خدا نیز هست و چون چنین است اصلا ً می تواند و باید خدا را بشناسد و این خداشناسی هم طبعاً جز از راه خودشناسی ممکن نیست. همه مخلوقات خدا بسیار زودتر از انسان به شناخت خدا نائل آمده و او را تسبیح می گویند منتهی خدای بیرون از خویش و غیر خویش . ولی این شناخت خدا برای خدا منظور نبوده و راضی اش ننموده و لذا انسان را به مثابه جانشین خود خلق کرد که از صورت و روح خود به او وجود بخشیده تا او را در خود بیابد و این شناخت کامل است زیرا انسان تا کاملًا و واقعاً بر جای کسی دیگر نباشد قادر به شناخت واقعی و کامل او نیست. و این حق خودشناسی و ضرورت آن است. لذا فقط انسانی حق انسان بودن را ادا کرده است که خدا را در خودش شناخته باشد. یعنی انسانیت بشر فقط در خداشناسی عرفانی و خودی تحقق می یابد و بشر را در خلقت کامل می کند و همان می کند که باید باشد. یعنی بشری که خدا را در خود یافته و شناخته و به دیگران هم کاملًا معرفی کرده باشد. و این مکتب عرفان است که راه معرفی خدا از وجود انسان است و راز جاودانگی انسان در جهان. هر انسانی در کل زندگی هر کاری که می کند جز به قصد شناساندن خدائیت خود به دیگران نیست و این یک اراده ذاتی است ولی اکثر انسانها راه و روش این کار را نمی دانند و این راز ناکامی و شکست انسان در زندگیست. پس در حقیقت پیروزی انسان در زندگی جز این نیست که بتواند خدای خود را از وجود خودش بر دیگران عرضه و معرفی نمایید. و اینست که عارفان تنها انسانهای پیروز و بکام رسیده و ماندگار در تاریخ بشرند و عرفان نیز مذهب نهائی انسان در تاریخ است. زندگی و کائنات عرصه عرفات است.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۹۴

فلسفه ارادت عرفانی

ارادت عرفانی در یک کلمه بمعنای سپردن اراده خویش نزد یک عارف است. این همان تشیع عملی می باشد که اطاعت از یک مؤمن عارف به مثابه امام است. آدمی قربانی اراده خویشتن است و فلسفه آزادی اراده که بزرگترین شعار انسان مدرن است و راز تباهی و جنون و خودبراندازی اوست بدان معناست که آدمی نفساً دشمن خویشتن است و لذا در اطاعت از اراده نفسانی خود مبدل به دشمن خود شده و خود را نابود می کند. این کل راز و فلسفه رابطه مراد و مرید و امامت است که یک مرید اراده نفسانی خود را که دارای ذاتی ضد انسانی می باشد بدست مرادش می سپارد. در واقع دشمن خود را تحویل مراد می دهد تا آنرا تربیت کند و رام سازد و به دوستی با صاحب بکشاند و آنگاه به او بازگرداند. آدمی در پیروی از خویشتن است که به اسارت می افتد و بی اراده می شود. در معارف قرآنی و احادیث شیعی به وفور آیاتی می یابیم که دال بر این راز است که انسان نسبت به خودش کافر و ظالم و جاهل و عدو است و تنها راه نجات او همانا سر سپردن و نهایتاً دل دادن به یک انسان عارف و مخلص است که خود او فنای در اراده حق است. و لذا اطاعت از مراد عین اطاعت از خداوند است و این صراط المستقیم هدایت ونجات است که مذهب امامیه بزرگترین مکتب در این وادی می باشد و لذا این مذهب بر اساس معرفتی ذاتی از انسان بنا شده است و مذهبی انسانی و جهانی است. و اینست که عرفان همه مذاهب بر رابطه مراد و مرید استوار است و حقیقت ذاتی هر مذهبی را عیان می کند. امامیه غایت همه مذاهب است.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۸۹

فلسفه شطحیات

شطحیات به گفتاری از عرفا اطلاق می شود که حضور حق را در وجود خود گزارش می کنند و گوئی که خود
مظهر حق و اراده و صفات خداوند می باشند. چنین نوعی از سخنان فقط و فقط در عارفان جهان اسلام و
خاصه تشیع بروز کرده است و در هیچ مذهب دیگری مشابه ندارد و لذا سخنانی منحصر بفرد و خارق العاده
است و درک آن نیز مستلزم معرفتی توحیدی می باشد. این نوع سخنان از جانب عارفانی همچون حلّاج، شمس تبریزی، بایزید بسطامی و روزبهان بِقلی مشهور است ولی کاملترین نوع این سخن از خود زبان مولای عارفان یعنی علی (ع) نقل شده است که البته بسیاری از علمای دینی و روحانیون شیعی منکرش شده اند مثل این حدیث که «من اول و آخرم، ظاهر و باطن، حیّ و قیوم ، رزاق و قسّام و…» این نوع کلام بیانگر ولایت وجودی در یک عارف است در لحظاتی که ذات حق را در خویشتن لمس می کند. در برخی عارفان این وضعیت یک مقام دائمی است و در برخی دیگر بصورت حالت گذراست. این وضع نشان الحاق یک عارف بر نفس خویش به ذات وحدانی خویش یعنی پروردگار است و این مقام توحید است و انسان کامل. به بیانی دیگر این واقعه خلافت اللهی انسان است. و اما همین شطحیات جان بسیاری از عارفان و امامان را در خطر افکنده است و حکم الحاد و ارتدادشان بواسطه کسانی که توحید نفس و عالم استغراق عرفانی را درک نکرده اند، صادر شده است. این عارفان ادعائی خدائی نداشته اند بلکه گاه خداوند از زبانشان سخن گفته است و این از ویژه گی سیر و سلوک روحانی می باشد. از میان روحانیون معاصر شیعه اندک کسانی که حق این واقعه را درک و تصدیق نموده ند علامه طباطبائی و امام خمینی بوده اند.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۸۶

فلسفه هنر کوبیزم

کوبیزم از نقاشی آغاز شد و به سائر هنرها رسید که سلطانش پیکاسو می باشد با نگاهی به یک اثر کوبیستی می توان شاهد جهانی تکه پاره و ناهمگون و مالیخولیائی بود: انسانی که جای دماغ و گوش و چشم و دهانش عوض شده و در سینه اش بجای قلب یک قاشق قرار دارد و به جای پا، با دستان راه می رود و …

این همان انسان تکنولوژیستی مدرن است. کوبیزم یک مرحله انتقالی به تناسخ کامل است مثل مسخ کافکا که انسانی بناگاه تبدیل به یک عنکبوت می شود. انسان کوبیستی یک انسان مونتاژ شده است مثل ماشین. و بیهوده نیست که نخستین آثار کوبیستی در نقاشی از زنان روسپی و مردانی که در کارخانه ها کار می کنند الهام گرفته است. این نوع زن و مرد، نمونه کامل و نهائی انسان مدرن است: مرد ماشین زده و زن پول زده! دو نوع تن فروشی و استحاله تن! واقعه پیوند اعضاء در پزشکی مدرن یک نماد کامل از انسان کوبیستی است که متشکل از اعضای فلزی و پلاستیکی و عاریه ای است. انسانی که تبدیل به مجموعه ای از قطعات شده است. کوبیزم پیکاسو تماماً بیانگر انسان صنعتی جنگ زده و تباه شده سکس و پول و ماشین است. کوبیزم بیانگر تراژدی تبدیل انسان به شی است. انسان کوبیستی همانطور که از نامش پیداست یک انسان مکعبی است بمعنای انسانی که در هندسه و ریاضیات حل شده است: انسانی فنی! انسانی که بواسطه ماشین در هم کوبیده شد و له گردیده و سپس از اول مونتاژ شده است، یک انسان بازیافت شده از زباله های صنعتی!
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۴۴

«زنده باد ضد من»
فلسفه اخلاق الله

از آنجا که انسان تنها مخلوقی است که ذاتاً ضد خود می باشد لذا پیروی او از خودش عین پیروی او از ضد خودش می باشد و از خود دور شده تا گم می شود. پس واضح است برای اینکه انسان بخودش برسد و خودش شود و به این نیاز فطری خود نائل آید بایستی عاشق و پیرو و مرید کسی باشد که ضد اوست که در اینصورت بسوی خودش رهنمون شده و به خود ِ خودش که همان خداست می رسد و یگانه و موجود می گردد. انسان تا قبل از این دوگانه است که نیمی از وجودش در عدم است و نیم دگرش در وجود. آن نیم عدمی اش بایستی به وجود ملحق شود و یکی شود. اینست معنای واقعی انسان کامل در مقابل انسان نیمه. اینست نیاز وجودی انسان به یک مراد که تطبیق اینست: زنده باد ضد من! زیرا آن نیمه از جنبه عدمی انسان نام «من» است. و مراد هم این عدم را از او می گیرد و وجودش می بخشد. یعنی عدم را می گیرد و نیمه وجودی اش را بسوی این عدم که در نزد مراد است می خواند: اطاعت بی چون وچرا. ولی او در این امر احساس نابودی می کند لذا فقط بایستی بی چون و چرا اطاعت کند زیرا منطق علیتی دوگانه پرست است زیرا وجود– عدمی است. عدم در نزد مراد وجود می یابد و مرید بایستی بی چون و چرا بسویش برود و به آن ملحق شود تا خود خودش شود یعنی صاحب اراده ای یگانه و وجودی یگانه. این همان عشق به فناست که مقصدش بقاست. پس «زنده باد ضد من» رندانه ترین دعویهاست و صادقانه ترین اعمال و کوتاهترین راه وصال. و نیز توحیدی ترین سخن و ذات امر به معروف و نهی از منکر است زیرا «من» هر کسی کارخانه منکرات اوست. این شعار پیامبران و حکیمان و عارفان و صدیقین تاریخ بوده است. این همان شعار خدا در لحظه خلقت انسان است و اساس اخلاق الله می باشد زیرا ضد خودش را که عدم بود آدم نمود و جانشین خود ساخت. آدمی نیز بایستی از اخلاق خدا پیروی کند تا به منشأ وجودش یعنی خدا برسد و هستی جاودانه یابد.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۳۲

بیشتر بخوانید
زن و اعتیاد

زن و اعتیاد

ھر امر واحدی در مرد و زن دو نتیجۀ معکوس دارد . مرد ذاتاً برون گرا است و مخدارات وی را بسوی

درون خودش می کشاند و لذا صبور و چه بسا فکور می کند . ولی زن موجودی درون گراست و

مستی و نشئگی موجب برون گرائی زن می شود و او را بسوی ھرزگی و فحشاء می برد و اینست

که اعتیاد زن در ھمه جا بھمراه فاحشگی و فساد اخلاقی بوده است و در مورد مردان لزوماً چنین

نیست مگر اینکه مواجه با نیاز اقتصادی شدید شوند .

مستی و نشئگی در زن موجب تخریب عقل و حیا و فطرت است و او را بسوی شقاوت و

لاابالیگری ھائی می کشاند که سرنوشت او را تباه می کند و چه بسا راه نجاتی ندارد زیرا اولّین چیزی

که زن در این وادی از دست می دھد عفّت و سلامت اخلاقی است و چنین زنی ھیچ مأوائی ندارد و

حتّی خانواده اش او را تحمل نمی کنند .

گرایش به مخدرات در زن به نوعی دگر یک معلول است معلول جدال او با اخلاق و عفّت و تقواست . و

زن در حالات مستی و بیخودی راحت تر می تواند مرتکب فحشاء گردد و لذا مواد مخدر ابزاری در

جھت تسھیل ھرزگی زن است زیرا ھوشیاری و وجدان را در وی از بین می برد . پس باید گفت

خانوادھائی که دارای فرھنگ مذھبی نیستند دخترانشان یا به افسردگی مبتلا می شوند و یا به مواد

مخدر می گرایند . افسردگی معلول فقدان امکان برون افکنی فحشاء است و مخدر ھم این امکان را

پدید می آورد . اعتیاد عذاب بی عفّتی است .

از کتاب ” دایره المعارف عرفانی ” استاد علی اکبر خانجانی – جلد اول ص ۱۷۱

—————————–

منشأ اعتیاد زن

قبلاً نشان داده ایم که اعتیاد، غل و زنجیری بر کبر وکفر وغرور بشر است. ولی چه بسا ھر مرد

معتادی یک دلیل ویژه بعنوان بھانه ای برای ابتلایش دارد ولی زن فقط یک دلیل و یک موضوع برای این

زنجیر شده گی دارد و آن عدم تمکین جنسی در قبال شوھر است . یعنی آنقدر ناز و نرخ زنانگی خود

را بالا می برد که ھیچ مردی او را تحمّل نمی کند. و لذا او یا غرق در اشتغال و افسرده گی میشود

و یخ می زند و یا برای ارضای جنسی خود و نیز تأمین معیشت ، مجبور است که افسرده گردد و کبرش

کاھش یابد تا تسلیم شود. او خود نیز به تجربه می بیند که فقط در اینصورت توان تمکین دارد تا

نیازھایش تأمین شود بدون اینکه کبرش و کفر زنانگیش نابود شود. او فقط به ھنگام رابطه جنسی

اش مخدر را مصرف می کند و در مابقی ساعات بر شیطان کبر خود زیست میکند. درست به ھمین

دلیل ھمه زنان روسپی معتاد ھستند . اعتیاد لازمه واجب این نوع زندگیست که ھم کفر و کبر شان را

مھار کنند و ھم خفت و خواری در این راه را تحمل نمایند . رشد ناز جنسی زن در قبال شوھر که

ھمان بالا رفتن نرخ زنانگی است رابطه مستقیمی با رشد اعتیاد دارد. و این زنان خود از علل اعتیاد

مردان ھستند .

با عرض معذرت از اطبای مؤمن و حاذق

از کتاب ” دایره المعارف عرفانی ” استاد علی اکبر خانجانی – جلد اول ص۱۸۱

بیشتر بخوانید
حکمت-دجال و امام-آخرالزمان-روانکاوی-روان درمانی

دجّال و امام

دجّالِ هر مذهب و مکتبی از بطن خودش پدید می آید و اتفاقاً از نزدیکترین حدّ وجود آن صاحب مکتب و بواسطه مشاهدات و آموزه های درجه اول و عالی آن مذهب رشد می کند. دجّال موسی (ع)، سامری بود که دانشمند بود. دجّال مسیح (ع)، یهودا بود که از حواریّون بود و او هم تحصیل کرده ترین حواری مسیح بود. دجّال محمد (ص)، کسانی چون ابوجهل، ابوهریره، کعب الاحبار و ابوموسی اشعری بودند که جملگی از اصحاب نزدیک رسول و از جمله با سوادترین اصحاب بودند. دجّال علی (ع) هم عمر وعاص بود که او هم یک فیلسوف بود و از بطن اصحاب صفّه رشد نمود. در واقع دجّال هر مذهب و مکتبی کسی است که صورت آن آئین را می گیرد و در بطن آن دقیقاً ضدّ آئین را می پرورد پس باید فردی بسیار با هوش باشد. دجّال همان مکتب ضدّ مکتب است. به بیان دیگر دجاّلیت هر اندیشه و راهی همان فرمالیزم محض آن است که به انواع حیله ها آراسته شده و مردم را می فریبد. دجاّلیت همان مادیّت و دنیویّت محض یک مکتب است. مثلًا دجّالِ حکمتِ سقراط، ارسطو بود یا دجّال فلسفه فویرباخ و هگل هم مارکس بود. صورت مجلّل می شود و سیرت واژگون می گردد. مثلًا دجّال عرفان اسلامی تصوّف فرمالیستی و نمادین است. دجّال هر اندیشه ای جسمانیّت محض آن است. در قلمرو معانی و ارزشها هم این قاعده جاریست. مثلًا دجّال رستگاری امروزه لیبرالیزم است، دجّال عدالت هم دموکراسی است و همسان سازی. دجّال عشق هرزگی است و کلًا دجاّل معنویت هم هنرهای مدرن می باشد همانطور که دجّال حکمت‌ فلسفه است و … و دجّال انسان مدرن نیز آدم الکترونیکی است. دجّالیت صنعت و تکنیکی است که میخواهد تقدیس شود. بشریتی است که دعوی الوهیّت می کند.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۹۲

حکمت قبله

می دانیم که قبله عبودیّتِ یکتاپرستان تا قبل از اسلام همان بیت المقدّس و شهر اورشلیم بود و تا سالهای نخستین ظهور اسلام نیز این قبله پا برجا بود که بناگاه از بیت المقدّس تغییر سمت نمود و خانه کعبه مبدّل به قبله مسلمین شد که امتحانی بزرگ برای مسلمانان در آن عهد محسوب گردید و بسیاری در حقانیّت دین اسلام تردید نمودند. براستی قبله چیست؟ می دانیم که فلسطین و شهر اورشلیم سرزمین صدها پیامبر است. حضرت ابراهیم در آن مکان به ملکوت خدا رسید. حضرت موسی در طور سینا با خدایش سخن گفت و تجلّی او را دید و حضرت عیسی نیز در همانجا به آسمان معراج نمود. و حتی معراج محمدی آخرین پیامبر خدا هم از بیت المقدّس رخ نمود و نه از مکه. پس کلّ سابقه ارتباط انسان با خدا از آن سرزمین بوده است که این معنا در واژه «قبله» نیز حضور دارد که دارای دو معنای قبل (سابقه) و قبولیّت انسان به درگاه خداست. پس چرا قبله تغییر کرد؟ مگر در مکه چه واقعه برتری رخ نموده بود که برترین ارتباط انسان با خدا را تداعی کند که ارتباطی برتر از معراج محمدی باشد؟ در روایت است که خانه کعبه نخستین خانه ای بوده که بدست بشر یعنی آدم و حوا بر روی زمین ساخته شده است که به هنگام تجدید بنای آن توسط ابراهیم (ع) و اسماعیل (ع) هنوز پایه های آن باقی بوده است. یعنی محلّ هبوط آدم و حوا از بهشت بوده است . ولی این کفایت عقلی نمی کند. بنظر ما در اسلام واقعه ای رخ نمود که برترین واقعه الهی و دینی و عرفانی تاریخ است که علت ختم نبوّت نیز می باشد که سرآغاز آخرالزمان و قیامت پنجاه هزار ساله یعنی عرصه ظهور حق و دیدار با پروردگار است و آن پیدایش انسان کامل و خلیفه خدا یعنی علی مرتضی پرچم دار قیامت و مظهر جلال و جمال حق است که در خانه کعبه متولد شده و از خانه خدا بیرون آماده است. یعنی حضور خداوند در وجود یاک انسان و ظهور او از خاک آدمی به نام علی (ع). استمرار امامت و عمومی شدن نبوت و خودی شدن وحی در وادی معرفت نفس که قلمرو دیدار خدا در همین دنیاست و آن پیدایش عرفان اسلامی است که سلطانش علی (ع) است. و این بمعنای پائین آمدن خدا از عرش است و جایگزین شدن او در وجود یک انسان. همانطور که علی (ع) می فرماید «دل من عرش خداست و تن من کرسی اوست و خدا جز در وجود من پرستیده و شناخته نمی شود.» این واقعه حقاً برتر از معراج انبیای الهی می باشد. بجای اینکه انسان به آسمان برود خداوند به زمین آمده است و اینست معنای ختم نبوّت و آغاز آخرالزمان و قیامت و امامت. اینست راز قبله مسلمین و حکمت تغییر قبله از بیت المقدّس به خانه کعبه که محلّ ولادت علی (ع) است که بمعنای خروج خدا از خانه خویش است. و اما واقعه ای دگر و برتری در صدر اسلام رخ داد که بانی و باعث آن امام حسین (ع) است که سفینه نجات مسلمین است و آن شمشیر کشیدن در جوار خانه کعبه و خروج از مراسم حج و حرکت بسوی کربلاست. یعنی واقعه ای که خونش را مباح کرد و هزاران تن از یارانش را به تردید انداخت و از کنارش بسوی کاخ سبز معاویه به شام رفتند. این واقعه تکمیل تغییر قبله و بلکه تحقّق عینی فلسفه قبله است و آن اینکه خود امام جمال قبله است. در واقع امام حسین بزرگترین امتحان ممکن را پیش روی پیروانش گذاشت. انتخاب بین امام و خانه کعبه! انتخاب بین خانه سنگی خدا و خانه زنده خدا (امام)! انتخاب بین قبله و قبله نما! انتخاب بین خانه و صاحب خانه! و این قبله عارفان و شیعیان حقیقی است و قبله ابدی خداپرستان جمالی و عاشقان روی حق که آمادگیِ جهانی برای قیامت کبری و لقاء الله
می باشد.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۰۷

حکمت آخرالزمان

*نخور تا سیر شوی. *میندیش تا فهم کنی. *بنشین تا برسی. *مگو تا فهم شوی. *برو تا بمانی. *ببخش تا بخشیده شوی. *مخواه تا بی نیاز گردی. *قهّارباش تا محبوب شوی. *بیدار باش تا استراحت کنی . *تنها باش تا دوست بداری. *رها کن تا رها شوی. *بیمار شو تا سالم بمانی. *بترس تا در امان باشی. *بازی مکن تا دیوانه نشوی. *نگاه مکن تا مسخ مگردی. *فنّی مباش تا فنا نشوی.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۵

حکمت روانکاوی و روان درمانی

روانکاوی و روانشناسی و روان درمانی آن علمی بوده که در نزد عارفان و حکیمان و علمای بزرگ اسلامی همچون ابن سینا بوده که بطرزی معجزه آسا مبادرت به درمان انواع جنون و روان پریشی می نمودند. حکمتهای مثنوی مولوی مملو از درسهای روانکاوی و روان درمانی است که متأسفانه هرگز از این منظر نگریسته نمی شوند. همه حکایات عرفانی ما نیز اینگونه اند و بایستی اساس روانشناسی و روان درمانی اسلامی قرار گیرند تا از جنون فرویدیزم نجات یابیم. آنچه که امروزه تحت این عنوان مشهور است و کسانی چون فروید و یونگ و فروم و اسکینر و پیروانشان بدان مشهورند ربطی به شناخت روان انسان ندارد و بلکه حداکثر واکنش روان در تن و اعصاب و رفتارهای بشر است. و آنچه که امروزه موسوم به روان درمانی می باشد مثل سائر علوم پزشکی فقط مبارزه فیزیکی با نشانه های بیماری است و با اصل بیماری بیگانه می باشد. آنچه که روان نامیده می شود در قاموس اسلامی همان «نفس» است و لذا این علم جز در قلمرو معرفت نفس حاصل نمی آید و علمی نیست که به صرف دهها سال تحصیل در مدرسه عاید کسی گردد. دانشجوی این علم بایستی قبل از هر چیزی انسانی مومن به خدا و دین و اخلاقیات و اهل تزکیه و معرفت باشد. در غیر اینصورت فارغ التحیصلان این رشته ها مبدل به شیاطینی می شوند که جز توجیه و تقدیس پلیدی هنری دگر ندارند همانگونه که امروزه شاهدیم.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۲۰۴

بیشتر بخوانید
درمان بیماری

چگونه می توان مرضی را از طریق خود شناسی درمان نمود؟

ھر بیماری جسمی ، عصبی و روانی و اصولاً ھر عذاب و ناھنجاری مادی و معنوی برآمده از یک

وضعیت کلی از زندگی گذشته است و متعاقباً وضعیتی دگر را در کلّ نظام زندگی فرد ایجاد میکند

این مسئله شامل حال یک سردرد روزمره تا ھر بیماری سختی مثل سرطان می شود . این معنای

انسانی یک مرض است که ھرگز از دیدگاه دانش پزشکی و حتی در بخش روانپزشکی و روان درمانی

قابل فھم نیست و به کار نمی آید زیرا در پزشکی مدرن انسان بعنوان یک روح واحد با مجموعۀ

ھماھنگی از حیات مادی و معنوی مدّ نظر نمیباشد بلکه یک ماشین الکترو شیمیایی است . در واقع

دانش پزشکی ھر چه که پیشرفته تر می شود جزئی نگر تر یعنی تخصصی تر شده و ھر عضوی از

بدن را ھمچون قطعه مستقل از یک ماشین می یابد و بلکه ھر مرضی را پدیده ایی مستقل از وجود

مریض مورد بررسی قرار می دھد و این مھندسی وجود انسان است . تخصصی شدن دانش

پزشکی بر ادعای دقت بیشتر ھرگز به درمانی سریعتر و قطعی تر منجر نشده است و بلکه نتیجۀ

معکوس ببار آورده است . پس تخصصی شدن این علم ھرگز دارای حق علمی نیست مگر اینکه علم

را پدیده ایی در خدمت انسان ندانیم و بلکه انسان را خادم علم قرار دھیم که عملاً چنین است . دانش

پزشکی که انسانی ترین شعبه از دانش است که مستقیماً با تن و جان و روان انسان سروکار دارد در

جریان پیشرفت خود اینچنین ضد انسانی شده است پس تکلیف سائر علوم واضح تر است .

عرفان درمانی یعنی آنچه که ما ادعایش را داریم و در عمل به اثبات رسانیده ایم درست برخلاف

ماھیت دانش پزشکی انسان را اولاً بعنوان یک موجود واحد و روح یگانه می نگرد و دوم اینکه انسان

را مقدس ترین موجود عالم می داند و معتقد است که ھر دانشی اگر در خدمت انسان نباشد در علمی

بودن آن تردید است و بلکه دارای ماھیت ضد علمی است زیرا ضد انسانی است و اینکه علم مخلوق

انسان است پس بایستی خادم و تحت فرمان ارادۀ انسان باشد و اگر چنین نباشد از حیث حقانیت

علمی ساقط است . ما معتقدیم که مثلاً یک سردرد و یا یبوست و یا بدخوابی و عصبیت سربرآورده از

تمامیت فعل و انفعالات درونی و بیرونی فرد است ھمانطور که بر تمامیت حیات فرد اثر مینھد و لذا

بایستی تمامیت بیمار مورد مطالعه قرار گیرد تا مجرای پیدایش بیماری درک شود . به ھمین دلیل ما

در عرفان درمانی ھمۀ جوانب زندگی فرد را مورد بررسی و مکاشفه قرار می دھیم و با ھمدلی و

اعتماد بیمار تمامیت ارکان و اجزای زندگیش را برایش آشکار میکنیم و علل و بستر پیدایش بیماریش

را به او تفھیم مینماییم . و بیمار با مشاھده بی نظرانۀ زندگی خود و درک علل و منشاء بیماری دارای

نگاھی متعھدانه شده و بطور غریزی تحت شعاع این نگاه زمینه ھای بیماری را اصلاح و یا تغییر می

دھد . و این به معنا ی خود درمانی می باشد که به لحاظ دینی عین توبه و اصلاح اعمال است . به

ھمین دلیل مثلاً برای درمان یک آسم فرد بیمار به تدریج رژیم غذایی و برخی عادات و رژیم روابط

اجتماعی و روش امرار معیشت خود را اصلاح میکند و این یک انقلاب است پس درمان ما یک روش

کاملاً انقلابی می باشد . از این دیدگاه بیماری ھمچون وحی بدن تلقی شده که به بیمار پیام میدھد

و ما این وحی را برای بیمار به زبان احوال و افکار خودش ترجمه می کنیم .

بنابراین عرفان درمانی ھمان درمان انقلابی و دین درمانی و عمل درمانی و خود درمانی است و این

درمان در اکثر موارد موجب تغییر سرنوشت بیمار می شود و حتی شخصیت او را دگرگون می سازد

لذا درمان ما به قصد رستگاری می باشد و علاوه بر سلامت جسمی و روانی راھی برای تقرب الی

الله برای بیمار است . ما معتقدیم که درمان ھر مرض لاعلاجی کاملاً امکان پذیر است به شرطی که

فرد بیمار آماده باشد و بخواھد که کلّ سرنوشت خود را تغییر دھد بنابراین این راه و روش درمان

موجب از بین بردن سرنوشت جبری و سرآغاز یک زندگی اختیاری است در واقع این درمان براستی

رھایی بخش است . در اینجا بیماری وسیله ایی برای تعلیم و تربیت یک انسان ازاده و صاحب اختیار

سرنوشت خویش است . ما ھر بیماری را نھایتاً به طبیب خودش مبدل ساخته و بلکه از او یک حکیم

عرفانی می سازیم که سایرین را در این راه یاری دھد . حداقل و تنھا کاری که بیمار بایستی در رابطه

با این درمان انجام دھد اعتماد به ما و صداقت و درد دل کردن است . ما از ھر بیماری یک طبیب شفا

بخش و یک مؤمن عارف می پروریم .

از کتاب ” دایره المعارف عرفانی ” استاد علی اکبر خانجانی – جلد اول ص ۱۶۸

——————————-

بیشتر بخوانید
کی عاشق است و کی معشوق؟
کی عاشق است و کی معشوق؟
 
مرد دعوی عشق میکند که خود را از ھر مسئولیتی در زندگی زناشوئی مبرا کند و زن ھم شھامت
طرح مطالبات خود را نداشته باشد از جمله تقاضای حقوق از بابت کار کردن در خانه . و زن ھم این
ادعا را باور می کند تا خود را معشوق کند و احساس فرشته خوئی نماید ولذا او ھم خود را از ھر
مسئولیتی در زناشوئی مبرا کند و برای ابتدائی ترین وظایف خود ھزار ناز و عشوه و منت نماید. در
این تجارت شیطانی که نام مقدس عشق را به یدک می کشد بتدریج شاھد پیدایش عقده ھا و کینه
ھا در رابطه می شویم و به ناگاه به بھانه ای دعوی عشق از میان می رود. این خود واژه مقدس
عشق است که خود را از این منجلاب بیرون می کشد.
اینست که در ازدواجھائی که بیشتر شعار عشق به یدک می کشد شاھد تشنجات و تناقضھا و
جنون ھائی حیرت آور ھستیم.
مسئله اینست که آدمی بر شھوات و نیازھای طبیعی خود نقاب عشق می کشد تا نیازھایش را
کتمان کند زیرا این نیازھا را در شأن خود نمی داند و این ھمان کبر وغرور بشر است که کالای
شیطان است. اینست که در محکمه ھای طلاق بناگاه زن و شوھر حرفھائی به یکدیگر میگویند که
گوئی تازه از خواب بیدار شده باشند. دعوا بر سر ابتدائی ترین نیازھا و غرایز حیوانی است که فلج
شده است و در لباس عشق خفقان گرفته و دھان طرفین را بسته است.
 
حقیقت اینست که بقول قرآن:«اگر کسی را دوست داشته باشی خدا را شدیدتر دوست میداری »
حالا بگوئید که ھنوز ھم عاشقید؟
 
از کتاب ” دایره المعارف عرفانی ” استاد علی اکبر خانجانی جلد اول ص ۶۴
 
————————————
بیشتر بخوانید
چه کسی می تواند دشمنش را دوست بدارد؟

چه کسی می تواند دشمنش را دوست بدارد؟

حضرت مسیح (ع)می گوید: دوست داشتن کسانی که تو را دوست دارند یک تجارت است ، دوستی

حقیقی یعنی دوست داشتن دشمنان !

البته پر واضح است که منظور از دوست داشتن دشمنان ، یعنی دوست داشتن کسانی که خود مرا و

منافع و امیال مرا دشمن می دارند نه دوست داشتن کسانی که خدا و رسولان و مؤمنان را دشمن

می دارند . این بخشیدن از کیسه خلیفه است که امروزه بسیار ھم پر رونق شده است و کباده عرفان

ھم بدوش می کشد .

محبّت حقیقی فقط در مقام دوست داشتن دشمن خویش اثبات می شود که معنای واقعی ایثار را

محقق می نماید . و امّا چنین صفتی دارای چه حق و ارزشی است ؟

آنکه منافع خصوصی و امیال مرا دشمن می دارد و با آن در ستیز است در واقع منیّت مرا دشمن

ھمان دوستان حقیقی و خدائی من « من » است که دشمن خدائیت من است . پس در واقع دشمن

ھستند که مرا بسوی خدا می رانند علیرغم اراده و آگاھی شان . پس چنین دوست داشتن مستلزم

معرفت نفس و خداشناسی است که تازه این ھم یک تجارت بسیار لطیف و عارفانه و رندانه است و

نه ایثار . زیرا ایثارگر واقعی فقط خداست و بس که انسان را خلیفه خود کرده است بی ھیچ نیازی .

پس کسی می تواند دشمنش را دوست بدارد و حتّی خدمتش کند که خدا را بشناسد و دوستش

بدارد . کسی که خدا را دوست بدارد دشمن ندارد .

بیشتر بخوانید
کبر الهی و کبر ابلیسی

کبر الهی و کبر ابلیسی

می دانیم که ابلیس بعنوان تنھا دشمن و فریب دھنده انسان ھمه مکرھایش را از درب القای تکبّر و

غرور در انسان به ثمر می رساند و درقرآن ھم آمده که شیطان کالائی جز غرور ندارد . پس تکبّر امّ

الصفات شیطان در بشر است . ولی از طرفی دیگر در قرآن کریم « متکبّر » را از جمله اسمای الھی

می دانیم که دال بر کبریائی ذات اوست که مؤمنانش به درجات گوناگون از این کبر برخوردارند

ھمانطور که علی(ع)را متھم به کبر نمودند و ایشان فرمود که : کبر من از کبریائی خداست .

ولی براستی تفاوت این دو کبر که یکی نشانه کفر و دیگری نشانه ایمان است چیست ؟زیرا این ھر

دو کبر در انسان است که به فعل در می آید که نشانه حضور خدا یا ابلیس در بشر می باشد که دو

نشانه ھدایت یا ضلالت است .

کبر ابلیس را بوضوح در داستان خلقت آدم و ابا کردن ابلیس در سجده به آدم و انکار او، درک میکنیم

که بر چھار رکن استوار است که تماماً مربوط به رابطه اش با آدم است : اوّل بخاطر گل بودن جنس

آدم و آتش ناب بودن جنس خودش دچار تکبر و انکار شد و خلقت آدم و موجودیتش را تصدیق نکرد و با

او عداوت نمود . و دوم در قبال علمی که خداوند در آدم نھاده بود که در ابلیس نبود ، بخل ورزید و باز

تکبر و انکار نمود و سجده اش نکرد و مقام او را در نزد خدا منکر شد . و سوّم اینکه سابقه آدم را قبل

از دمیده شدن روح در او ملاک قرار داد و گفت که : او در گذشته بر روی زمین فساد نموده است . و

چھارمین دلیل که لطیف ترین و براستی ابلیسی ترین دلایل است اینست که : خدایا چرا غیر از تو را

سجده کنم .

بدین ترتیب می توان به خلاصه گفت که منطق کبر ابلیسی ھمانا قیاس به ظاھر و ظاھر پرستی و

فرمالیزم است ( قیاس بین گل و آتش) . انگیزه اش در این کبر و انکار بخل در قبال علم برتر و فضیلت

برتر است . و استدلالش تاریخی است و گذشته آدم را ملاک قرار داده و خلقت جدید و توبه و تکامل

آدم را انکار کرد . و نھایتاً جھان بینی و عشق مآبی و جانماز آب کشیدن اوست که خود خدا را در

مقابل خلیفه اش آدم قرار می دھد تا امر خدا را انکار کند . و این کاسه داغتر از آش شدن است و

نشانه خداپرستی خصوصی و نفسانی است که بواسطه امر قدیم خدا ، امر جدیدش را انکار میکند

.

و امّا تکبر الھی این بود که سجده بر آدم را بر سجده خودش ارجح دانست و دوست خود را بر خود

برگزید و مخلوق و بنده خود را ملاک قرار داد و از صورت و علم و روح خود تماماً به او بخشید و او را

سزاوار سجده نمود . این مکتب عشق است .

پس کبر عاشقانه داریم و کبر بخیلانه . کبر روحانی و علمی داریم و کبر فرمالیستی . کبر تاریخی

داریم و کبری که از خلقت جدید است .

از کتاب ” دایره المعارف عرفانی ” استاد علی اکبر خانجانی – جلد اول ص ۸۹

بیشتر بخوانید