ام المسائل جامعه امروز ما (شرک)

ام المسائل جامعه امروز ما (شرک)

مسئله اینست : چرا تلاشھا و ایثارگریھای مردم و مسئولین نظام از آغاز انقلاب تا به امروز آنگونه که باید

ببار نیامده و در بسیاری امور حاصل معکوس داشته است مخصوصاً در وادی فرھنگ و معنویت؟

قرآن کریم بما می آموزد که ابطال و ناکامی و شکست و بیحاصلی از تلاشھای بشر دلیلی جز شرک

ندارد . شرک به زبان ساده یعنی اندیشه و عمل خدا – خرمائی. یعنی امیال و اعمال کافرانه و ناحقی که

با آرمانھای مؤمنانه و بر حق می آمیزد و یا تبدیل به یکدیگر می شود و التقاط پدید می آورد . یعنی

دنیاپرستی ملبس به دین، اقتدار گری ملبس به عدالت جوئی، خودکامگی ملبس به شرع ، غرب زده گی

ملبس به ھویت ملی و علم گرائی . سخن از کلاھھای شرعی جھت حلال سازی محرمات است.

شرک در بلند مدت در نفس فرد و ھویت جامعه منجر به نفاق می شود و نفاق به معنای انشقاق ماده

و معناست و خلأئی که بین این دو رخ می نماید. و ما امروزه در آستانه چنین وضعی ھستیم، در حال

سقوط در خلاء بین دین و دنیا و ماده و معنا. دروغ می گوئیم و نماز می خوانیم ، روزه میگیریم و ربا می

خوریم،صدقه می دھیم و خیانت می کنیم، نگرش و روند کل زندگی و اندیشه ما ماتریالیستی و لیبرالی و

آمریکائی است منتھی تحت الشعاع آداب شرعی.

تا مدتھا ھمه نقایص به گردن جنگ تحمیلی و ضد انقلاب و آمریکا واسرائیل بود ولی حالا دیگر ھیچ بھانه

ای نداریم الا اینکه به گردن خود بگیریم و به خود آئیم و علت مسائل را در ھویت نگرش و اندیشه خود

بیابیم. ما امروزه نیازمند یک انقلاب ایدئولوژیکی و عرفانی ھستیم ، نیازمند یک شرک زدائی عظیم و توبه

ای ملی و انقلابی و شیعی .

از کتاب ” دایره المعارف عرفانی ” استاد علی اکبر خانجانی جلد دوم ص ۱۰۵

بیشتر بخوانید
توبۀ گرگ

توبۀ گرگ

از قدیم گفته اند که« توبه گرک ، مرگ است » این بدان معناست که بسیاری از آدمھا آنگاه که به دام

افتادند از فرط ناچاری توبه می کنند تا از دام رھا شوند و بلافاصله مشغول تبھکاری می شوند . بسیاری

از آنچه که توبه نامیده می شود و در واقع توبه از اصل گناه نیست بلکه توبه از عذاب کشیدن است که این

نوع توبه ھا فقط منجر به پیچیده تر شدن گناھان و مکّارتر شدن بشر می شود . خداوند نیز می فرماید

آنگاه که عذاب خدا فرود آمد ھیچ توبه و شفاعتی پذیرفته نیست و فرد بایستی عذابش را بکشد و این

عذاب تنھا راه پاکسازی وجود فرد از سیاھی و ثقل گناه است . انواع عذابھای دوزخ مخصوص پاکسازی

نفس بشر از انواع تبھکاری ھائی است که نفس را تباه و بیمار و دیوانه ساخته است . دوزخ بیمارستان

نفس بشر است . بسیاری از تبھکاران چه بسا اعتراف به گناه می کنند تا آن گناه را توجیه و تقدیس و

تبرئه سازند و فرد مقابل را ھم به ارتکاب آن گناه وسوسه نمایند . بسیاری دیگر از اعترافات به قصد گمراه

نمودن طرف مقابل است تا اعتماد او را بدست آورده و بدینگونه مقاصد پلیدتری در سر می پرورانند . اگر

اعترافی به گناه در نزدیک مؤمن دیگر براستی به قصد توبه و یاری جستن برای اصلاح زندگی باشد ھمان

اعتراف موجب پاکسازی و احیای ایمان و قدرت اراده برای نجات می شود . ولی بسیاری از به اصطلاح راز

دل گفتن ھا و اعترافات در محافل فسق و فجوری از جنس توبه گرگ است و قصدی جز اشاعه فساد و

فتنه و فریب دیگران ندارد و موجب توسعه و تعمیق گناه است . اعتراف به گناه در نزد آدمھای تبھکار یک

گناه برتر و پلیدتر است و مقصودی جز اشاعه گناه ندارد . تجربه کلیساھای مسیحی این واقعیت را به

اثبات رسانیده است . اعتراف فقط در نزد مردان خدا موجب تزکیه نفس و رستگاری می شود . به قصد

توبه از گناه و نه توجیه و تجارت گناه .

از کتاب ” دایره المعارف عرفانی ” استاد علی اکبر خانجانی – جلد دوم ص ۹۴

بیشتر بخوانید
فلسفه نفاق – (دین ابزاری)

فلسفه نفاق – (دین ابزاری)

در یک کلام بایستی نفاق را حاصل ابزاری نمودن ارزشھای معنوی و فطری دانست که فطری ترین

ارزشھا که منشأ ھر ارزشی است دین خداست. لذا ابزاری ساختن دین به مثابۀ اشدّ نفاق و مھد ھر نفاق

می باشد .

رعایت حجاب جھت جلب نظر ویژه مردان، نماز خواندن جھت حلال سازی حرام، موعظه دینی جھت امرار

معیشت ، استفاده از الفاظ و معارف دینی جھت جلب شھرت و تدارک ریاست ،بکارگیری معانی و آیات

الھی جھت توجیه و تقدیس مقاصد دنیوی و …… نمونه ھائی از ابزاری نمودن دین است که قلمرو پیدایش

نفاق بعنوان اشد کفر می باشد که در قرآن مذکور است .

آدمی برای امرار معیشت و ارضای نیازھای غریزی خود نیازی به دین ندارد و خداوند بدون دین و ایمان ھم

به ھمه مخلوقاتش بی منّت رزق می دھد .

لذا کسی که دین را به قصد دنیا بکار می گیرد رزق خود را نیز به مھلکه می اندازد و حرام و فاسد می

کند و بین خود و خدایش نفاق می اندازد و در آن خلاء سقوط می کند . لذا استفاده ابزاری و دنیوی از دین

به مثابۀ غایت حماقت بشر است . و ھمه عذابھای اھل دین از بابت این حماقت است . کسی که دین را

برای دین نخواھد ، معنا را برای معنویت و ارزش را برای حقّ ارزش نخواھد و عفّت را برای عفّت و

معرفت را برای حق معرفت نخواھد به نفاق مبتلا شده است .

از کتاب ” دایزه المعارف عرفانی ” استاد علی اکبر خانجانی – جلد دوم ص ۱۰۰

بیشتر بخوانید
حجتهای انسانی دین

حجتهای انسانی دین

حجّت ھای حقانیّت دین خدا و رسولان او در میان مردم به دو گونه کاملاً متضاد می باشند . یکی انگشت

شمار مؤمنان و مخلصین می باشند که نشانه ھا و دلائل رحمت خدا می باشند و دیگری کافران و

منافقان و تبھکاران می باشند که به جنگ با دین پرداخته و آیه ھای عذاب و غضب الھی ھستند . این دو

جماعت اثبات کنندۀ درستی اجر و جزا و حساب و کتاب و عقاب و معاد در ھمین دنیا میباشند و نیز اثبات

حقانیّت بھشت و دوزخ ھستند . بنابراین حتّی منکران و ریاکاران ھم علیرغم میل خودشان عملاً حقانیت

دین خدا و رسولانش را تصدیق می کنند . و بدینگونه در وسعت کامل کلمه ھمه بشریت در دین ھستند

و دین ھر آن جاری است و ھیچکس از آن خارج نمی تواند بود منتھی گروھی وجه جنّت دین ھستند و

گروھی ھم در سمت جھنّم قرار دارند و این دو وجه به مثابۀ تمامیّت دین است و کل بشریّت را خواه و

ناخواه بسوی خدا می کشاند . عده ای با اختیار و مابقی به جبر بسوی خدا باز می گردند : عده ای با

انکار ، عده ای با ریا ، عده ای از روی مصلحت و وظیفه و عده ای ھم از شوق و اختیار . بنابراین ھر

انسانی بنوعی آیه ای از دین خدا و حجّتی بر حقانیّت رسالت انبیاء و اولیای اوست . پس به این ترتیب

چه عاقلانه است که آدمی با اختیار و صدق و عزّت و رحمت در دین و برای دین خدا و بسوی او در حرکت

باشد .

از کتاب ” دایره المعارف عرفانی ” استاد علی اکبر خانجانی جلد دوم

بیشتر بخوانید
دین کفر و دین ایمان

دین کفر و دین ایمان

بسیاری می پندارند که کفر ھمان بی دینی یا ضدیت با دین است درحالیکه این جاھلیت است . دین اکثر

مردمان در حین عبادات و رعایت شریعت ھا ، ھمانا کفر است . دین کفر دین عاریه ای و موروثی و تاریخی

و عرفی – اجتماعی است که عموماً خداوند را در جائی بسیار دور یعنی در پشت بام آسمان میخواند و

این معنا در قرآن مذکور است که کافران خداوند را در جائی بسیار بعید می خوانند .

و امّا دین ایمان ، دین خودی است که بواسطه تجربه و تعقل و معرفت نفس و درارتباط با یک امام ھدایت

در دل پدید می آید و خداوند را در دل می یابد و می خواند و نه در آسمان . یک مؤمن دین را بواسطه

عقلانیت و معرفت نفس در می یابد نه بواسطه وراثت و تقلید و فرھنگ و مصلحت و سیاست .

دین کفر دین بیخودی و جنون و از خود بیگانگی است زیرا خود خِود انسان خداست و تا خداوند در دل

خویشتن درک نشود انسان بیخود و مجنون و مسخ شده و منزلگاه اجنّه و شیاطین و خنّاس و وسواس

ناس است و از نزد خودش ھیچ احساس وجود ندارد و وجودش را در غیر خویش می یابد و این ھمان

عرصه جنون بشر است ھمانطور که در قرآن می خوانیم که اکثر مردمان که می پندارند که خدا را می

پرستند در واقع اجنّه را می خوانند . دین ایمان محصول خود شناسی است و تحت تربیت یک امام زنده و

پیر طریقت رخ می نماید و دین باطنی است .

از کتاب ” دایره المعارف عرفانی ” استاد علی اکبر خانجانی جلد دوم ص ۱۰۳

بیشتر بخوانید
امام شناسی و امامت در تشیع و مذهب امامیه

امام شناسی

صراط المستقیم کجاست؟
صراط المستقیم یعنی کوتاهترین و سریعترین راهی که انسان را به مقصود سعادت و رستگاری و جاودانگی و کمال یعنی به خدا می رساند. پس راه بین خود تا خداست. و اما اگر طبق معمول خدا پشت بام آسمان باشد که فاصله بین خود هر فردی تا او فاصله بین هستی تا نیستی است و راهی طولانی تر از این ممکن نیست و فقط با یک سفینه با سرعت نور می توان به او رسید که اگر چنین سفینه ای هم ساخته شود فقط کسانی چون راکفلر و بوش را به خدا می رساند نه فقرا را که یک دوچرخه هم برای سواری ندارند. پس صراط المستقیم قرآنی این نیست زیرا این راه مخفی مستضعفین یعنی فقیرترین انسانهای مؤمن است که جز هیکل خود هیچ سرمایه و امکانی برای زیستن و رسیدن ندارند که چه بسا اکثر این فقرا از فرط گرسنگی و بیماری حتی قادر به راه رفتن طولانی هم نیستند. پس بایستی خداوند در نزدیکترین حد وجود آنها باشد که از رگ گردن هم به آنها نزدیکتر است یعنی در دلشان است. پس صراط المستقیم همان فاصله بین خود تا خود است که فاصله ای مساوی با صفر می باشد و این به قول علی(ع) همان راه معرفت نفس (خودشناسی) می باشد. پس یادمان باشد که در نماز وقتی می گوییم که «اهدنا الصراط المستقیم» منظورمان چیست. و اما فضایی تاریکتر از نفس و باطن آدمی در جهان نیست و لذا نیازمند نوری هستیم که در ما بتابد و آن نور همان امام است. پس دعای مذکور بدین معناست که: خدایا ما را به امام برسان.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۹۳

خودشناسی و امام شناسی

در معارف امامیه صدها سخن وجود دارد که معرفت نفس و امام شناسی و خداشناسی را امری واحد معرفی می کند و مترادف با صراط المستقیم هدایت می سازد. درباره رابطه خودشناسی و خداشناسی سخن فراوان گفته ایم ولی آیا چه ربطی به امام شناسی دارد؟ امام کیست؟ امام انسانی است که به امّ نفس خود رسیده و ملحق به ذات خویشتن و لذا مظهر یگانگی و توحید است. پس امام در واقع یک سالک به مقصد رسیده در وادی خودشناسی است که این مقام را یا بواسطه نصّ امامت داراست و یا بواسطه سلوک عرفانی حاصل نموده است و اینست که به لحاظ مقام وجودی امام همان عارف واصل است. و لذا فقط چنین انسانی می تواند مربی و مراد سائر ساالکان این وادی باشد. پس واضح است که آدمی بمیزانی که خودش را می شناسد و در راه سلوک باطنی قرار دارد امامش را که کمال این راه است درک می کند و تصدیق می نماید. درست به همین دلیل است که پیامبر اکرم (ص) می فرماید که «فقط رهروان معرفت نفس قادرند که به حقایق دینی من نائل آیند» و اما عالیترین حقیقت دین محمد همان امامت است که در ظهور آخرالزمانی کل دینش را به عرصه ظهور میرساند. و لذا آن تعداد سیصد و اندی نفر که یاران و مریدان اولیه امام زمان هستند جملگی عارفانند و به نور عرفان قادر به درک و تصدیق نور امامت می باشند زیرا خودشان نیز به درجه ای این نور را دارا می باشند و صفات امامت را درک می کنند. اینکه گفته شده که نخستین و شقی ترین گروهی که در مقابل ظهور امام زمان انکار می کنند گروهی از سادات آل محمد هستند بدان معناست که گروهی از مسلمانانی که در مسلمانی خود تردیدی ندارند ولی اهل معرفت نفس نمی باشند و لذا امام را درک نمی کنند و دعوی او را انکار می نمایند و با او می جنگند و هلاک می شوند. پس مهمترین عامل آمادگی برای ظهور آن حضرت همان معرفت نفس است.

دائرهالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۹۶

خودشناسی و امامت

 خودشناسیِ دین تنها راه شناخت یقینی توحیدی و وجودی خداست زیرا خداوند در نزدیکترین موجود عالم به بشر یعنی خودِ نفس بشر درک می شود. در عرفان اسلامی و حکمت شیعی در این باره هزاران حدیث و معنا و اشاره بر مبنای عقل و قرآن و احادیث وجود دارد و این امر از بدیهیات مذهب امامیه است که مهمترین تمایز و ویژگی این مذهب نیز می باشد. و اما خودشناسی چه ربطی به معضلۀ امام و امامت و امام شناسی دارد؟ می دانیم که امام به مثابه خلیفۀ خدا بر روی زمین و طبق کلام مشهور علی (ع) محل تجلّی ذات پروردگار است که دلش عرش خدا و بدنش کرسی اوست. در واقع امام انسانی است که خدا را در خودش یافته و حاضر ساخته است و اینست که علی (ع) می فرماید که «خداوند جز در وجود ما شناخته و پرستیده نمی شود. بنابراین خداشناسی از طریق خودشناسی همان راه رسیدن به مقام ولایت وجودی و نور امامت در خویشتن است. و لذا وجود یک عارف تجلّی نور امام مبین و منجی عالم بشریت در انواع و درجات تعالی می باشد. و اینست که وجود یک عارف در میان مردم تنها معرّف وجودامام زمان و انسان کامل و ناجی آخرالزمان است. در حقیقت همانطور که مهدی موعود تجلّی نور حق تعالی می باشد عارفان هم تجلّی نور امام و خلیفه و نواب او در میان مردم تلقی می شوند و بدون توسل و اطاعت از وجود این عارف اتصالی به امام زمان ممکن نیست. و بلکه برای یک مرید وجود مرادش همان خانه امام زمان و چاه غیبت اوست که بتدریج برای مرید به عرصه ظهور می رسد.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۹۶

پالایش تشیع در تاریخ

مذهب امامیه که مهد تشیع و عرفان اسلامی است در طول تاریخ مثل هر پدیده دیگری مستمراً پالایش و تصفیه می گردد. امامیه بارانداز همه مذاهب جهان در طول تاریخ است. امامیه به معنای جستجوی خدا در بشر عرصه آخرالزمانو آستانه قیامت مذاهب می باشد. و درست به همین دلیل دچار بیشترین امتحانات و فتنه ها بوده است و با ظهورهر دجّالی بخشی از ناخالصی و شرکِ موجود در بطن این مذهب آخرالزمانی بصورت یک فرقه دجااّلی و ضالّه ظهور می کند و دفع می گردد. از بدو امامت در صدر اسلام تا به امروز هزاران نفر تحت عنوان امام و ناجی و پیامبر از بطن این مذهب خروج کرده و بخشی از مذبذبان این مذهب را با خود خارج کرده و لذا مذهب امامیه خالصانه تر شده و به حقیقت امام خود نزدیکتر گشته و در امام شناسی دقیقتر شده است. در طی همین دو سده اخیر دهها فرقه دجّالی از بطن امامیه پدید آمده که اکثر آنها بواسطه و یا تحت الشعاع دسیسه های استعماری و فراموسونی قد علم کرده اند و بسرعت ماهیت کافرانه و ضدّ دینی خود را افشا نموده اند که از مشهورترین آنها عبارتند از اسماعیلیه آقاخانی بهائیگری و برخی فرقه های درویشی. یکی از ویژگیهای مشترک این فرقه ها الغای شریعت و حتّی انکار اصول دین و مخصوصاً معاد بوده است. عداوت ذاتی پیروان این فرقه ها با اصل دین خدا بحدّی بوده که با گذر یک نسل حتّی ابتدائی ترین فطرت اخلاقی و احکام عرفی هم به نسیان رفته و لذا نسل های آتی بصورت قومی سرگشته و پریشان خودنمائی می کنند که شاهد این نسیان در کشور خودمان می باشیم.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۸۹

عرفان درمانی یعنی چه؟

در نخستین برخورد با عنوان « عرفان درمانی » چنین تداعی می شود که این هم نوعی درمانگری است همچون انرژی درمانی و رقص درمانی و قارچ درمانی و غیره. ما به جای « عرفان عملی » از « عرفان درمانی » بهره گرفتیم تا عرفانرا از قلمرو تعارفات هنری و ادبی و پامنقلی به عرصه زندگی واقعی وارد کنیم و از آنجا که همه مسائل و مشکلات بشر مدرن منجر به بن بست شده و نوعی درد و مرض لاعلاج گردیده این اصطلاح را ابداع نمودیم. منظور از عرفان درمانی فقط علاج امراض جسمی – روانی بشر نیست بلکه علاج همه امراض اقتصادی و سیاسی و ایدئولوژیک و فرهنگی و اخلاقی و علمی و فنی و عاطفی و خانوادگی و بلکه بین المللی و استراتژیک است. حل و فصل و رفع و درمان همه دردهای بی درمان بشر مدرن می باشد به واسطه خودشناسی . و این خودشناسی اما نوعی کلام ویژه و برخاسته از قلب مکتب علوی و تشیع یعنی امامت و ارادت عرفانی است. و ما این اصل را تبدیل به یک نیازی جهانی و فوق عقیدتی ساخته ایم. لذا عرفان درمانی از نظر ما چیزی جز بیان عملی و کاربردی اصل و اساس شیعه یعنی امامت نمی باشد. و اینست که بخش عظیمی از آثار ما مربوط به امام شناسی است و نشان دادن این حق که بشر امروز جز از طریق درک امام خود هیچ راه نجاتی ندارد. و عرفان درمانی حاصل رابطه با امام و پیر طریقت است. منتهی ما معنای امام و پیر و مراد و مرشد را از موزه تاریخ ادبیات خارج نموده و بیان امروزین نموده ایم و نیز جستجوی جدّی برای امام غایب آغاز می شود و این زمینه ظهور است. که علاج همه دردهای تاریخی و امروزین بشر را به همراه دارد.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۰۰

راز شناخت عرفانی (معمای گرایشات عرفانی)

« هر چیزی را تا نجوئی نیابی الا دوست را تا نیابی نجوئی ». این کل راز و ویژه گی خاص الخاص عرفان و شناخت عرفانی است. و بی شک بدون داشتن یک امام هدایت و پیر معرفت نیز دم از عرفان زدن حرفی گزافه و جنون آمیز است. رسیدن به یک پیر فرزانه بعنوان امام هدایت هرگز بواسطه تحقیق و پژوه ممکن نشده است. این بزرگترین لطف و منت الهی است که عارفی را در سر راه انسانی قرار می دهید. «خداوند بر شما منت نهاد و یک رسول، امام یا شاهدی را بسوی شما فرستاد تا هدایت شوید.« قرآن – شاید این تنها منتی باشد که خدا بر سر بنده ای می نهد پس امری خارق العاده و یک نعمت استثنائی است زیرا از فراسوی اراده و شناخت حاصل آمده است. و زان پس یک مرید کاری جز امام شناسی (دوست شناسی) ندارد و بر همین بستر است که خودشناسی حاصل می کند. عرفان تنها راه و مکتب و مذهبی است که تا سالک واردش نگردد و لااقل نیمی از این راه را طی نکند اصلًا نمی داند که چیست این راه. و لذا شناخت عرفانی در هر موردی نیز دارای همین قاعده است زیرا شناخت عرفانی شناختی از فراسوی عقل و ادراک علیتی و حسی می باشد. درست به همین دلیل علی (ع) می فرماید: «هر کسی که خواست عارف شود، نشد» در واقع آنهائی که امروزه اینجا و آنجا در جستجوی عرفان و عارف شدن هستند در واقع در جستجوی نخود سیاه نفس خویشتند. درست به همیین دلیل عرفان در هیچ مدرسه و کتابی تعلیم داده نمی شود.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۹۷

 میزان چیست؟

می گویند: هرکس منطق خودش را دارد. بدون شک یک منطق علمی داریم که بر ذات اصول ریاضیات عمل می کند و هیچ توجیهی درباره انسان و مسائل روانی و شخصیتی او ندارد. و اما منطق دیگری وجود دارد که منطق خاص بشر است و بر قانون «قیاس» عمل می کند و به لحاظ فلسفی، ارسطو بانیِ آن است. ولی دو چیز هرگز درعرصه قیاس آدمی را به هیچ قضاوت و ارزیابی و انتخاب و توجیهی نمی رساند الا اینکه یک میزان ثابت وجود دارد که این هر دو چیز قابل قیاس بواسطه ارزشهائی به آن میزان محک زده می شوند و آن میزان یک انسان است بعنوان اسوه، الگو، رهبر یا امام. و این قاعده ای ذاتی در بشر است اعم از کافر یا مؤمن و در هر درجه ای از عقلانیت. به همین دلیل در قرآن کریم سخنی از انواع امامان کفر و هدایت است که میزان افراد و گروههای بشری هستند و در واقع میزان منطق محسوب می شوند و بدینگونه این امامان در حکم ترازوی ارزیابی و انتخاب و توجیه می باشند. و هیچکس بی امام نیست آگاه یا ناخودآگاه و خواه نا خواه. و بدینگونه است که بطور کلّی دو نوع منطق داریم: منطق هدایت و منطق ضلالت یا منطق ایمان و کفر در درجات گوناگونش. بنابراین واضح است آنکه امامش را بر اساس خرد و تجربه و تأمل با انتخابی آگاهانه برمی گزیند در واقع منطق زندگیش را که همان بینش و آداب و طرز فکر و ارزیابی و راه و روش زندگی اوست برمی گزیند و بر آن احاطه دارد یعنی خود- آگاهی دارد و این همان منطق هدایت است که بدون شک منجر به انتخاب امامی برحق وعارف می شود و لذا صاحب منطقی برحق می گردد. ولی اکثریت مردمان چنین نیستند و امامانشان حتی امامان برحق و هدایت را هم با آگاهی انتخاب نمی کنند و بلکه طبق وراثت و عرف و شرایط و تبلیغات و آموزه های حاکم بر زمانه دارای امامی کورکورانه می شوند و این ضلالت است حتی اگر آن امام هدایت باشد. محمد(ص)، فاطمه(ع)، علی(ع)، حسین(ع)، مولانا (ع) و… هیتلر، راکفلر، لنین، مایکل جکسون، گوگوش و… اینان انواع امامان هدایت یا ضلالت مردمانند یعنی امامان منطق گروههای بشر هستند. و اما بسیار اندکند کسانی که دارای امام هدایت زنده هستند یعنی دارای منطقی برحق و زنده اند و میزانی زنده دارند. و اینان کسانی هستند که پیر یا مراد عرفانی دارند و تحت منطق او زیست می کنند. متأسفانه میزان اکثر مردمان و مقدّسین در جهان، پیامبران و امامان و حکیمان مرده در تاریخند. منطق آنها نیز مرده و ناکارآمد است. این منطق ها فقط در شعار و تظاهرات بکار می آید و در عمل و منطق روزمره امامان دیگری حضور دارند. چه بسا که آدمی الگوی مرده اش فلان پیامبر یا امام است ولی الگو و میزان زنده اش فلان هنرپیشه یا سرمایه دار است و عملا از او پیروی می کند. متأسفانه اکثریت مردمانی که دارای منطق و امام زنده هستند کافرانند و اسوه آنان قهرمانان غارت و فسق و تباهی و ستم هستند. هرکسی خود را بواسطه یک اسوه توجیه می کند و این همان منطق اوست. پس اگر گفته می شود که هر کسی منطق خودش را دارد بدان معناست که هر کسی امام خودش را دارد و باطنا او را میزان اندیشه و عمل قرار می دهد. آنکه امامش را با آگاهی برمی گزیند صاحب منطق است حتی اگر امام کفر باشد در غیر اینصورت دارای منطقی نیست بلکه منطق جهل و جاهلان است که بر او حکم می راند و این منطق در هیچ امری برای او انتخابی را ممکن نمی کند بلکه فقط جبرها را توجیه می کند.

دائرهالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۲۴۸

استاد علی اکبر خانجانی 

بیشتر بخوانید
اسلام چگونه دینی است؟ (آخرالزمان اسلام)
اسلام چگونه دینی است؟ (آخرالزمان اسلام)
 
امروزه حتی بسیاری از علمای دینی ما می گویند که : آدم می تواند یک مسلمان بسیار خوب و مخلص
باشد و در عین حال در کاخ بنشیند و زن و بچه ھایش ھر یک دارای اتوموبیل آخرین مدل باشند و تعطیلات
را به جھانگردی بپردازند و خلاصه غرق در عیش باشند. زیرا ھمه اینھا نعمات خداست و برای بندگانش
آفریده شده و اتفاقاً لایق یک مسلمان خوب است……….
و از طرفی در قرآن می خوانیم که محمد (ص) اسوه مسلمانان باید باشد و نیز ما ھم مدعی ھستیم که
اسوه زندگی ما علی(ع) است و فاطمه (ع) و …….
می گویند اسلام دین زھد نیست و آدم باید دلش پاک باشد……..
و این در حالی است که اگر بودا بعنوان مظھر ریاضت در تاریخ فقط بخشی از عمرش را ریاضت کشید
محمد و علی و فاطمه تمام عمرشان را سنگ به شکم می بستند. پس براستی تکلیف اسلام و مسلمانی
چیست؟ اینست مسئله ! بودن یا نبودن! و کل مردم ما ھم سرگردان ھمین مسئله اند که بالاخره اسلام
چیست تا تکلیف خود را با آن یکسره کنند و گوئی ھیچکس نیست که اسلام را به زبان ساده معرفی کند
زیرا اگر قرآن و سنت و عترت ملاک باشد که اسلام نیازی به معرفی ندارد ولی متأسفانه ھزاران حدیث
ضد و نقیض وجود دارد که طبق آنھا اسلام از کاخ معاویه تا غار ریاضت جای فعالیت دارد. گوئی که
اسلام مکتب و مذھب بسیار فراخی است که حتی شیاطین ھم می توانند در آن کوس انالحق بزنند
و خلاصه برای ھمه جاھست الا برای امام زمان به ھمین دلیل ھم غایب است چھارده قرن پیش حتی
معاویه ھم مسلمان محسوب می شد ولی آیا امروزه ھم ھمینطور است؟ آخرالزمان یعنی آخرین مھلت
برای مسلمان بودن یا نبودن.
 
از کتاب ” دایره المعارف عرفانی ” استاد علی اکبر خانجانی جلد دوم ص ۴۸
بیشتر بخوانید
فلسفه کفر ذاتی بشر

فلسفه کفر ذاتی بشر

کافر در لغت بمعنای منکر است . این انکار در اصلش متوّجه وجود خود فرد است یعنی منکر نسبت

بخویشتن . پس کافر قبل از اینکه منکر خدا باشد منکر خود می باشد و انکار خدا معلول انکار نسبت

خویشتن است چرا که بقول علی (ع) خودِ خویشتن انسان ھمان خداست و اینست که خداشناسی جز از

طریق خودشناسی حاصل نمی آید .

کسی که خدا را با ھمه صفاتش در وجود خود درک و تصدیق نکند کافر است . یعنی کفر ھمان

خودنشناسی است و خدای آسمانی ، خدای ایمان نیست بلکه خدای شرک و نفاق است ھمانطور که

قرآن کریم می فرماید که کافران خداوند را در جائی بسیار دور می خوانند ( یعنی در آسمانھا ) .

کفر انسان نسبت بخودش علّت گریز انسان از خودشناسی است . و امّا گریز و انکار انسان نسبت

بخودش بدلیل صفات است که آدمی از جھلش آنھا را بد می داند و لذا منکر است چرا که آدمی چیزی جز

مجموعۀ صفاتش نیست .آنچه که در مرحلۀ اوّل در وجود ھر کسی دریافت می شود عبارت است از دروغ

و ریا و ضعف و شھوت و حرص و حسد و جھل و جنون و نیازمندیھای بی انتھاست در یک کلام وجود آدمی

چیزی جز انواع نیازھا نیست و اینست که انسان کافر و متکّبر از خودش روی بر می گرداند تا این نیازھا را

تصدیق نکند زیرا آنھا را در شأن خود نمی داند . این ھمان معنای کفر بشر است که تکّبر و انکارش را

نسبت بخودش پدید می آورد . این ھمان غفلت و نسیان انسان دربارۀ خود است . ولی می دانیم که

نیازھای بی انتھای انسان است که انسان را روی بخدا می کند تا او را قوّت و قدرت و بی نیازی بخشد

یعنی خدایگونه کند . نیازھای انسان دال بر مرگ و نیستی اوست و درک و تصدیق این عدم در خویشتن

است که انسان را روی به منشأ حیات و جاودانگی می نماید و به خداوند نزدیک می کند . خداوند در

عرصه صفات حضور ندارد بلکه در ذات یگانه انسان حضور دارد ولی انسان از راه صفات است که به ذات

خود و حریم قدسی و صمدیت حق را ه می یابد. احساس و درک و تصدیق ضعف و نیاز و مرگ و نیستی

است که انسان را طالب قوت و بی نیازی و ابدیت می کند .

آدمی از عدم است و تا این عدمیت خود را درک و تصدیق نکند وجود نمی یابد. ولی اکثر انسانھا ھمه

ضعف ھا و بدبختی ھا و مرگ و نابودی خود را به گردن دیگران و نھایتاً به گردن سرنوشت و کائنات می

اندازند و از خود نمی دانند . و این ھمان کفر است . انسان تا غایت ضعف و جھل و ناپاکی و ھیچی و

نابودی خود را در خود نبیند و درک و باور نکند از این صفات نجات نمی یابد . تصدیق این صفات بطرزی

معجزه آسا منجر به تبدیل صفات می شود و بقول قرآن ھمه بدیھا به یک نظر الھی تبدیل به نیکیھا می

شوند و از بطن عدم است که وجود رخ می نماید .

اینکه گفته می شود که خداوند انسان را از عدم آفریده است فقط شامل خلقت ازلی آدم نمیشود بلکه

شامل ھر انسانی در زمین و زمان است . آنکه عدم خود را تصدیق کرد در مقابل خدا ، خلق می شود .

ھر که خود را شناخت وجود یافت .

از کتاب ” دایره المعارف عرفانی ” استاد علی اکبر خانجانی جلد دوم ص ۹۹

بیشتر بخوانید
امام زمان (عج) و رجعت حسینی ایشان – ماه محرّم آمد!!

ماه محرّم آمد!!


«مظلومیت مضاعف حسین (ع) از جانب شیعیان»

 

یغمای جندقی عارف و شاعر عمله و آواره عصر قاجار در پیش درآمدی بر ماه محرم می گوید:
ماه محرم آمد هنگام عیش و عشرت                       ای شیعیان خالص یک اندکی مروّت
این بیت شعر گویی زبان حال امروز ما نیز هست. گویی که امام حسین (ع) به کربلا رفت و هفتاد و دو تن از عاشقان حق را با کل خاندانش به ذبح عظیم کشاند تا ما پیروانش سالی ده شبانه روز پلو و شربت و شیرینی بخوریم و خستگی سال از تن بدر کنیم. آنان که به یاد حسین دلشان غرق عشق و اندوه می شود و عرق شرم بر جبینشان پدید می آید این پلوها از گلویشان به سختی پایین می رود همانطور که نمی توان پلوی عزای جوانمرگ خود را خورد. به لحاظی هم می توان اینهمه عیش و شکم چرانی در طی ده شبانه روز را تعبیر بر این امر نمود که حسین خود و خاندان و یارانش را به خاک و خون کشید تا ما شیعیانش با خیال راحت گناه کنیم و نگران عقوبت اعمال خود نباشیم زیرا برایش سینه زده و اشک ریخته و پلو داده و خورده ایم همچون ماجرای شفاعت مسیح برای مسیحیان که خود را از قید و بند هر اخلاقی رها ساخته و خود را بخشوده دو جهان پنداشته و به ریش جهانیان هم می خندند و هر پرهیزکاری را ابله و وحشی می نامند. براستی حاصل این عزاداریها و عیاشیها که هر ساله افزون تر از سال پیش است و هزینه ها سر به فلک می زند و در طی این چند دهه اخیر به اندازه هزار سال گذشته عزاداری حسینی شده است در قلمرو اخلاق اجتماعی و اقتصادی و سیاسی ما چه بوده است؟ آیا غرور حاصل از این مراسم بر کفر ما نیفزوده است؟ آمار فزاینده بزهکاری و قانون شکنی و فحشاء و رباخوری و اعتیاد و تصادفات و کلاه برداریها و. .. نشان دهنده رابطه معکوس اخلاق اجتماعی ما با این مراسم است. گویی که با این مراسم حق حسابی به حسین (ع) می دهیم و گناهان سال گذشته خود را بی حساب و بی خیال می شویم و باز از صفر شروع می کنیم اگر آمار خلاف کاریهای ایام بعد عاشورای حسینی را بدست دهیم این واقعیت آشکار می شود. بجای اینهمه بریز و بپاش و خوردن تا سر حد استفراغ آیا بهتر نیست که روز تاسوعا و عاشورا روزه بگیریم؟ آیا این به عزا و عبادت نزدیک تر نیست و اینکه هزینه این غذاها را یک جا به حسابی واریز کنیم و به مستمندان برسانیم؟ آخر در کدام قاموس و فرهنگ و اخلاقی روز عزا را جشن می گیرند آنهم عزایی اینچنین تراژیک که کل تاریخ بشر مشابهش را به خود ندیده است. آیا می شود در کنار نمایش قتل گاه نینوا این همه سفره پهن کرد و با تماشای هفتاد و دو تن سر بریده و بدن قطعه قطعه و خیمه های آتش گرفته و کودکان پا برهنه و سر به بیابان نهاده و زنان سر برهنه در زیر تازیانه چگونه می توان اینهمه عیاشی کرد؟ این عیاشی در همان روزها فقط در شام و در کاخ سبز یزید بر پا شده بود و ما هم همان سنّت را ادامه داده منتهی کمی سینه هم می زنیم تا کسی متوجه مسئله نشود و شک نکند. آدمی اگر برای مرده اش هزینه می کند این هزینه را به غریبه ها و مستمندان می پردازد نه برای خود و اهل و عیالش. اگر ما صاحب عزای حسینی هستیم باید چنین کنیم. بیاییم اندکی هم مرّوت کنیم و کمی در محضر حسین خجالت بکشیم و از خدای حسین بترسیم که غیورترین خدایی است که تجلی نموده و تجلی قهارانه اش در ظهور امام زمان است که رجعت حسینی است. اگر دو روز تاسوعا و عاشورا روزه بگیریم و سینه زنیم واقعاً عزادار حسینی هستیم و این پلو ها را به مناسبت تولد حسین و عباس و علی اکبر بخوریم. البته خواهید گفت که اگر پلو و شربت و شله و شیرینی در کار نباشد کسی برای عزا نمی آید بسیار خوب آنگاه اندکی شیعه گری ما پالایش می شود بگذاریم اندکی نفاق از رونق بیفتد زیرا دین خدا حزب بازی و لشگرکشی نیست. بیاییم این مظلومیت مضاعف را از حسین برداریم و نام حسین را ملوّث به آهنگهای کاباره ای نسازیم و صحنه های سینه زنی و زنجیر زنی را مبدل به دیسکوتکهای حسینی نکنیم. و بدانیم که حسین غیورترین انسان تاریخ است. اگر گریستن بر حسین موجب بخشودگی کل گناهان فرد می شود در این صورت بایستی کل دین و شریعت را مختومه اعلان کرد و معاد را از اصول مذهب شیعه حذف نمود. درستی هر حدیثی منوط به عقل و کتاب خداست و چنین حدیثی ضد عقل و ضد آیات الهی در قرآن است و بر کل دین خدا خط بطلان می کشد درست به همین دلیل است که بخشی از مراسم عزای حسینی همواره در دست اراذل و اوباش و رباخواران و تبهکاران حرفه ای بوده است که خود بزرگترین لکه ننگ بر دامن شیعه حسین است. این ظلم کبیری که بر حسین وارد می شود دامن جامعه ما را گرفته و ما را به صدها ظلم و ضلالت مبتلا کرده است. این امر مسئله ای صرفاً شخصی هم نیست بلکه مربوط به هویّت و سرنوشت ملی و دینی ماست و اگر دولت در چنین مواردی دخالت نکند پس مسئولیت شرعی حکومت اسلامی در حراست از نوامیس ملی و دینی در کجا بکار می آید آیا همینکه مردم و جوانان در عزای حسینی مشغول باشند کفایت می کند آیا عزای حسینی هم نوعی اشتغال و تفریح است اگر هم هست ناسالم ترین تفریحات ممکن است. این بساطی که درباره شهادت حسین براه انداخته ایم عملًا خط بطلان بر همه امامان دیگر کشیده ایم و گویی که تشیع یعنی قیام برای حکومت. و درست به همین دلیل است که از چنین منظری ما بقی امامان ما تعارفی بیش نیستند. اصلًا امر به گریستن بر امام حسین (ع) ذاتاً زیر سؤال است مگر اینکه بگوییم در آیینه عظمت کربلا و پیروزی دین خدا در عاشورا بر خفت و خواری خویشتن می گرییم. وقتی زینب در محفل یزید این واقعه را کمال لطف و نعمت خدا بر خاندانش می داند و مظهر زیبایی جمال حق معرفی می کند پس گریستن بر این واقعه در حقیقت طرد و لعن کردن این واقعه است و این نگاه یزیدیان و کوفیان است همانطور که حسین (ع) پیشگویی کرده بود که نخستین گروهی که بر این واقعه عزاداری خواهند کرد اهل کوفه اند. چهارده قرن از آن حجله گاه حق بر روی زمین می گذرد که تعبیر و فهم ما از آن هنوز هم چه کافرانه و کوفیانه است. به امید روزی که به مناسبت عاشورای حسینی روزه بگیریم و سرود فخر و گلبانگ سربلندی سر دهیم تا کافران جهان به هوش آیند و بر سر و سینه خود بکوبند. ظلمی که شیعیان حسین به او کردند امویان نکردند همانطور که آنان که سر حسین بریدند روزی از مریدانش بودند. پناه بر خدای حسین از اینهمه ظلم و ظلمت که کرده و نموده ایم.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۲۴۰

و محمد (ص) بود که خودشناسی را ممکن نمود و اولین فارغ التحصیل این مذهب نو در تاریخ هم علی (ع) بود که خدا را در خود یافت و به چشم دید. زیرا آنچه که انسان را از اکنونیّت حضور خود غافل می نمود همانا تاریخ بود که بصورت دو موج گذشته گرائی و آینده پرستی موجب گریز انسان از «حال» بود. و اینک انسان می تواند خودش باشد و خود را بیابد و در خود بنشیند و خلیفه خدا گردد. این مقامی بود که محمد (ص) برای بشر امکان پذیر ساخت. و درآخرالزمان ، تاریخ به ترمینال خود رسیده و باز ایستاده و تمام ذخائر ابلیسی خود را آشکار و رسوا می سازد و این همان است که بصورت جهان صنعت و تکنولوژی می یابیم که همان ظهور دوزخ است که برای رهائی از آن راهی جز پناه بردن به خود و خودشناسی نیست. اگر ماهیّت تاریخ و راز آخرالزمان را نشناسیم دین اسلام و عرفان علوی و دوران خود را نشناخته ایم زیرا تنها تفاوت دین محمد (ص) از سائر مذاهب در همین یک نکته است و بس. زیرا دین محمد (ص) دین آخرالزمان است. و امام زمان هم کسی است که به آخر زمان رسیده و از زمان خروج کرده است و فراسوی تاریخ قرار دارد. لذا بی درک وجودش امکان بازگشت بخود و رهائی از دوزخ آخرالزمان نیست.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۵۰

تکنوکراسی بزرگترین دشمن انقلابات

با نگاهی به سرنوشت انقلاب روسیه در یک کلام می توان عاقبت شوم آنرا حاکمیت تکنوکراتها (تکنولوژی پرستان) دانست که همه اهداف انسانی و اجتماعی انقلاب را به پای پیشرفت تکنولوژیکی و رقابت با آمریکا٬ قربانی کردند و نهایتاً به پابوسی آمریکا رفتند و همه زحمات هفتاد ساله یک ملت بزرگ را بر باد دادند و روسیه را مبدل به بزرگترین حکومت مافیا و بزرگترین صادر کننده روسپی در جهان نمودند و نیز بزهکارترین کشور دنیا. پس از فروپاشی انقلاب شوروی بسیاری از ماها گفتند که این فروپاشی برحق بود زیرا ایدئولوژی آنها ملحد بود و مادی. ولی ما چی؟ انقلاب ما اسلامی بود و ایدئولوژی ما الهی ولی به تکنوکراسی مهیبی مبتلا گشته ایم و در رقابت با غرب و ژاپن اصول دین خود را نیز در حال فراموشی هستیم. ارکان اجرائی کشورمان بدست کسانی افتاد که جملگی غرب زده و اکثراً تحصیل کرده غرب بودند و از غرب جز نمادهای تکنولوژیکی و زرق و برقش را ندیدند و گمان کردند که اگر غرب مقداری اخلاقش را اصلاح کند و مینی ژوپ نپوشد همان مدینه فاضله و جامعه امام زمان است. آنها درک نکردند که تکنولوژیزم (مکتب اصالت تکنولوژی) فرهنگ ویژه خاصی را پدید می آورد و این یک جهل عظیم است که دانش و فن غربی را خوب ولی فرهنگش را بد بدانیم. گفتند که: ما تکنولوژی را از غرب می گیریم ولی اسلام را بر آن سوار می کنیم. و سوار کردند ولی از این سوارکاری جز نفاق حاصل نشد. فقط فرهنگ ما نیست که منافق و رنجور و دیوانه است بس که حتی تکنولوژی ما نیز چنین است. در حالیکه هنوز سنجاق قفلی را از چین وارد می کنیم در حال پیوند ژنتیکی و ساختن ماهواره و غنی سازی اورانیوم هستیم. چگونه خانه ای که پی آن از کلوخ است می تواند مبدل به آسمانخراش شود. اسلام را نمی توان بر تکنوکراسی سوار کرد. اسلام دین کراسی (خدا- سالاری) است نه فن– سالاری. اسلام دین خرسواری و خرسالاری نیست ولی دین موشک سواری و موشک سالاری هم نیست. اسلام دین انسان سالاری است. سیاستهای اقتصادی و علمی و فنی بایستی در خدمت و تحت الشعاع منافع ملی و دینی باشد و نه بالعکس. اسلام دینی است که حتی حکم وحی را به مشورت می نهد و دین را به جبر به مردم تحمیل نمی کند. تشیع مذهبی است که امامش به نفع رأی عامه مردم از حق خود می گذرد و خانه نشین می شود. اسلام دین مردم سالاری است که البته ربطی به دموکراسی لیبرالی ندارد. وقتی عزت و ناموس و جان و سلامت تن و روان مردم در خطر استت نانوتکنولوژی و تکنولوژی هسته ای و ژنتیک به درد چه می خورد؟ امروزه غرب زدگی عین تکنوکراسی و افسون تکنولوژی است و همه انقلابات بدینگونه از محتوا تهی گشتند و نهایتاً به شیطان بزرگ که صاحب تکنولوژیهای برتر است سرسپردند.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۱۵۹

بنابراین جنگ تمدنها یک توهم و دروغ است. لذا گفتگوی تمدنها هم یک نمایش است زیرا اصلًا قرار است که بر سر چه چیزی جنگ یا صلح درگیرد؟ جنگ و صلحی جز بر سر قدرت نیست دعوا بر سر تصاحب تکنولوژی برتر و انرژی برتر و تسلیحات برتر و تبلیغات قوی تر است و همه اینها تکنولوژیزم است: تمتدن تکنولوژیستی! تفاوت لباسها و زبانها تفاوت تمدنها نیست هر چند که این تفاوت هم تا یک سده دیگر از میان می رود. جنگ واقعی فقط می تواند بر اساس آرمانشهر (مدینه فاضله) باشد که آنهم مستلزم ایدئولوژی دیگر و برتر است. کدام است آن ایدئولوژی برتر و دگر. فقط یک تمدن دگر می تواند ممکن باشد که آن تمدن امام زمان (عج) است که مسلماً یک تمدن تکنولوژیکی نیست زیرا سوسیالیزم شوروی آن را به محک زد و بر بشریت اتمام حجت شد که تمدن تکنولوژیستی تحت هر عنوانی که باشد دارای ماهیتی واحد است. و وای به آن روزی که تکنولوژی بخواهد دعوی ناجیگری کند و لباس امام زمان بر تن نماید که در آن صورت همان دجال کبیر قبل از ظهور امام است.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۲۳۸

اتحاد شیعیان لبنان به تنهائی ضامن نجات این کشور و بلکه فلسطین است ولی متأسفانه خود شیعیان نیز به نوبه خودشان مبتلای به این سرطان ژنتیکی هستند. با نظری به جناح بندی شیعه – سنی در لبنان بوضوح جناح بندی نژادی را می یابیم و نه عقیدتی. و سپس در جناح بندی بین اثنی عشریه و دروزی ها که شیعه اسماعیلیه هستند نیز جز جناح بندی نژادی نمی یابیم. و سپس جناح بندی بین دو فرقه مسیحی کاتولیتک و مارونی عیناً همین نژادپرستی را درک می کنیم. در واقع در لبنان شاهد نبرد تاریخی بین شش نژاد مشهور و عمده هستیم و نه شش مذهب. آیا براستی در شیوه عملی زندگی و فضایل اخلاقی چه تفاوتی بین این شش فرقه به چشم می خورد؟ عملًا هیچ! اگر هم تمایزاتی سطحی و نمادین می بینیم تلاشی برای تفکیک و تمایز نژاد است و نه اعتقاد عملی. مثل تفاوت در سلایق پوششی که اموری شخصی هستند. بطور مثال چرا سازمان «امل« و حزب الله که هر دو شیعه اثنی عشری هستند و اهداف سیاسی واحدی دارند متحد نمی شوند؟ اختلاف بین سازمان فتح و حماس در فلسطین مالیخو لیائی تر است الا اینکه از دریچه نژادپرستی نگریسته شود. هر دو سنی مذهب و زیر تیغ اسرائیل هستند و با یکدیگر نیز در جنگ خونین بسر می برند. اختلاف خونین بین سازمان امل و فتح (موسی صدر و عرفات) چه بود؟ تفاوت عرب و عجم! جنگ بین مجاهدین افغان و طالبان چه بود؟ جنگ بین فارس و پشتو! مسلمان آفت و فساد و دشمنی جز نژاد پرستی ندارد. به یاد آوریم تاریخ صدر اسلام را که تمام جنگها برعلیه پیامبر و علی (ع) برخاسته از نژادپرستی بود نه اختلاف عقیدتی و نه حتی اختلاف طبقاتی. و نیز می دانیم که نخستین گروهی که بدست امام زمان در ظهور جهانی اش کشته می شوند گروهی از سادات آل محمد هستند!!!
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۱۲۶

گرایشات کاذب عرفانی

به لحاظی عصر جدید عصر گرایشات عرفانی در افراد و گروههای بشری است و بدین لحاظ نیز عصری ویژه بی سابقه می باشد. این پیرایش جهانی حتی در طبقات اشراف و حکومتها و امپریالیستها کاملا مشهود است و به قول هانری برگسون فیلسوف شهیر فرانسه امروزه حتی امپریالیزم نیز برای ادامه بقایش مجبور به عرفانیزه کردن هویت خویش است و این همان جریان اسطور ه ای ساختن و جاودانه نمودن هویت خویش می باشد. این بیان متافیزیکی جریان موسوم به «جهانی شدن» است. این همان ظهور احساس خود خدائی در بشر مدرن است که امکان بروز یافته است و اساس عمده این امکان نیز چیزی جز تکنولوژی مدرن و ارتباطات جهانی نیست. احساسات عرفانی در انسان اصولا به لحاظ تاریخی امری جدید نیست ولی همگانی شدن و جهانی شدن و به عرصه بیان و حضور درآمدن امری کاملا جدید است. این واقعه دارای دو جنبه کاملا متضاد است. جنبه ای که حق واقعه است و جز در بستر معرفت دینی قابل درک و تصدیق نیست و جنبه ای که ابطال حقیقت است و قلمرو رشد و نمو دجالیت و عرفان ضدعرفان است. در جنبه حقانیت این واقعه بطور خلاصه می توان معنای تاریخی آخرالزمان و قیامت را درک نمود که عرصه ظهور حق از جهان و خاصه انسان است که تمامیتش همان ظهور ناجی آخرالزمان و انسان کامل و خلیفه خداست که جمال ذات یگانه پروردگار عالم خاک می باشد و علائم چنین دورانی در دهها آیه و حدیث در جهان اسلام قابل بررسی و تصدیق است و ما نیز در کل این نشریه و در هر مقاله سعی در بیان یکی از جلوه های این دوران ویژه داریم. از جنبهمعرفت این امامیه این واقعه جهانی دال بر نزدیکی بسیار زیاد به آستانه ظهور امام زمان می باشد. و این ظهور جهان در نفوس بشری منجر به پیدایش احساسات عرفانی و خود – خدائی و ناجی گر می شود که باید درک شود. و اما طبق احادیث فراوانی از ائمه اطهار (ع) در قلمرو آخرالزمان هر چه که به ظهور ناجی موعود نزیکتر می شویم دجالان عجیب و غریب نیز ظهور می کند که دعوی نجات و الوهیت دارند و اکثر مردم را می فریبند در حالیکه شیطانهائی در صورت بشری می باشند. جذابیت جهانی این دجالان در میان جوامع به آن دلیل است و عذابها و بن بست ها و توصیه های حاصل از این تمدن باعث شده افراد و گروهها بطور روز افزون چشم امید به یک ناجی و نجات آسمانی پیدا کنند و از هر نجات زمینی و بشری و علمی مأیوس باشند. بدین لحاظ نیز هرگز بشر در طول تاریخ تا به این اندازه از خود و امکانات مادی مأیوس نبوده و چشم امید به معجزه بزرگ نداشته است. این وضعیت طبعاً نفوس شیطانی را وسوسه نموده که دعوی ناجیگری نمایند و عقل و جان و جیب مردم را غارت کنند. این گرایشات کاذب عرفانی و ناجیان دجالی از اوایل قرن بیستم از مهد تمدن مغرب زمین خاصه بریتانیا و آمریکا شروع به رشد نمودند و ادامه این جریانات به کشورهای جهان سوم نیز سرایت نمود مثل نهضت هیپی گری و شعبات مبتذل آن در دهه های اخیر که تا سر حد گروههای شیطان پرست و آدمخوار استمرار یافته است همچنین افرادی تحت عنوان نهضیت دی تئوسوفی ( عرفان ) در آمریکا شروع به تبلیغ نمودند و در کشور خودمان نیز طرفداران بسیاری یافته مثل کریشنامورتی، اوشو ، کارلو کاستاندا (دون خوان) و غیره. و جالب اینکه اساس همه این نهضت ها مواد روان گردان و توهم ذائی مثل ال. اس. دی بوده است که بدون مصرف این مواد امکان درک این عرفانها نیست همچون افیون که ماده اولیه درک اکثر گروههای درویشی در کشور ماست.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۱۰۴

آیا سوسیالیزم ممکن است؟

پایان قرن بیستم را بایستی پایان عمر انقلابات ایدئولوژیکی و مخصوصاً سوسیالیزم دانست چرا که پدر سوسیالیزم جهان یعنی شوروی فرو پاشید و به آغوش امپریالیزم پناه برد و یک دهه قبل از آن نیز چین کمونیسیت این راه را به طرزی رندانه تر آغاز کرد تا قبل از فروپاشی ذات خود را تغییر داده باشد. مابقی کشورهای کوچک سوسیالیستی مثل کره شمالی و کوبا هم در حال جان کندن می باشند و کل اروپای شرقی نیز از خود جهان سرمایه داری هم سبقت جسته است. راز رجعت این سوسیالیزم به آغوش امپریالیزم همانا ذات واحد این دو فلسفه بود که همان مکتب اصالت تکنولوژی می باشد. سوسیالیزم مارکسسیتی که فعال ترین نوع سوسیالیزم است می پنداشت که پیشرفت تکنولوژی می تواند زمینه را برای عدالت جهانی فراهم کند. فلسفه مارکسیسیم در واقع مکتب اصالت ابزار تولید است و این ابزار قرار بود که خالقش یعنی انسان را نجات دهد و این یک نگرش ظالمانه به انسان است. عدالت از این منظر یک انحراف از اصل آن فلسفه محسوب می شود. روند طبیعی اصالت تکنولوژی همان نظام سرمایه داری و امپریالیزم است. بنابراین سوسیالیزم بر اساس چنین بینشی ممکن نبود الا اینکه پدیده ای مالیخولیایی از جنس شوروی سابق رخ نماید که یک سرمایه داری دولتی بود و به مثابه یک نظام امپریالیسیتی که بر سرش ایستاده است. بی تردید سوسیالیزم برخاسته از اندیشه های مجموعه ای از فیلسوفان انقلابی رنسانس اروپا بوده است. این اندیشه که مالکیت را اساس همه ستم ها و بدبختیهای بشر میداند بر حقیقتی بدیهی استوار است که ریشه در معرفت دینی و حکمت الهی دارد ولی راه و روش لغو مالکیت در نفس بشر و حیات اقتصادی و اجتماعی همان است که کل دین خدا و حکمت و عرفان مد نظر داشته است و بر محور دو ارزش بنیادی توصیف و تمهید گردیده است: تقوا و عشق! که تماماً بر امر انتخاب و معرفت استوار است و نه زور و دیکتاتوری حزبی و پرولتاریایی. سوسیالیزم حقیقی همان بود که علی در حکومت پنج ساله اش در تدارک استقرارش بود ولی نگذاشتند. چه کسانی؟ اساساً همین مردمان ستم دیده ای که با تهدید علی را به حکومت خوانده بودند و علی نیز با آنها گفته بود که تاب عدل او را ندارند. علی حریف دشمنان آشکار عدالت یعنی امویان شد ولی حریف توده های مشرک و جاهل نشد و بدست همانها کشته شد. این واقعه با ماهیتی دگر در شوروی هم تکرار شد. لنین توانست اشراف روسیه را به همراه فئودالیزم نابود سازد. استالین نیز توانست بر بورژوازی و خرده بورژواها مسلط گردد ولی حریف دهقانان پا برهنه نشد. افسانه سوسیالیزم افسانه عشق انسان به رهایی روح و عدالت اجتماعی است که دشمنی جز مالکیت خصوصی ندارد. فقط انسانهای متقّی و عارف هستند که دل از مالکیتها کنده و هستی خود را در ذات حق فنا ساخته و از خود نیست شده اند اینانند کمونیست های واقعی که از مظاهر عشق و عدالت خدا بر روی زمین هستند. کسی چون علی که حتی درآمد بازوی خود را هم از آن خود نمی دانست. نخستین کمونیست های تاریخ جهان حکیمان سوفیست یونیان باستان بودند که سقراط از مشهورترن آنها بود که شهید شد این حکیمان نیز به گواه تاریخ تحت تأثیر مغانزردتشتی در ایران بودند که آخرین سخنگوی مشهور آنها مانی و مزدک هستند. این حکمت الهی به اشدش در دیناسلام و مکتب علی (ع) شکوفا شد که فقر را فخر بشر میدانستند و نخستین مدرسه حکمت کمونیستی را تحت عنوان اصحاب صفه پدید آوردند اینان ظهور دگرباره مکتب مغ ایران باستان و سوفیسم یونان باستان بودند. تصوف در حقیقت در نماد حیات دنیوی عین کمونیست کامل است هر چند که در معنای باطنی مقام اتصال با ذات حق است. این مکتب یک بار دگر در نهضت حسن صباح آشکار شد و در قرن اخیر در نهضت جنگل شکوفا گردید ولی به همان دلیل تاریخی شکست خورد. کمونیزم از ذات توحیدی دین و حکمت الهی برخاسته است ولی در طول تاریخ بتدریج از محتوا و حقیقت روحانی تهی شد و تبدیل به یک فلسفه مادی و الحادی شد درست مثل پوسته شریعت مذاهب که از معرفت تهی گشت و جز خرافه باقی نماند. همانطور که عبادات عامیانه حاصل تقلید از آداب انبیای الهی بوده سوسیالیزم هم حاصل تقلید از سنت حکیمان و اولیای خداست از آن تقلید جز نفاق نماند و از این تقلید جز کفر و الحاد. بهرحال سوسیالیزم محصول عشق است که بصورت عدالت و مدینه فاضله به وعده دین خدا مخصوصاً در تشیعممکن است و آن جامعه امام زمان است که مظهر یک کمونیزم عاشقانه و الهی می باشد.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۱۳

عشق اگر خیمه زند

وقتی کسی عاشق می شود دیگر در کل جهان هم نمی گنجد و لذا کل زندگی این جهان در نظرش حقیر می آید و اعمالی شگرف انجام می دهد که دال برجنون می آید. عاشق به آنسوی مرزهای هستی نظر دارد تا میخهای خیمه عشق را بکوبد زیرا این خیمه بسیار وسیعتر از جهان است و لذا هرگز موفق به نصب این خیمه نمی شود و این خیمه را به دوش کشیده و شهر به شهر و در به در می چرخد تا جائی برای کوبیدن میخهای خیمه بیابد که خاک سست نباشد. این سرّ خانه بدوشی عاشق است و بی خانمانی او. عاشق برای برافراشتن این خیمه نیازمند چهار میخ است (چهاراوتاد)، چهار یار. ولی گاه تعداد یاران به سه می رسد ولی هرگز چهارمی از راه نمی رسد و یا اگر چهارمی رسید یکی از آن سه می رود. ع می گویند که امام زمان (عج) به هنگام ظهور چهار یار اصلی دارد که معروف به چهار اوتاد هستند و اوتاد از الفاظ قرآنی می باشد و به معنای میخها هستند. پس مشکل دو تاست: یکی میخها ودیگری زمین است. چهار جان پاک و چهار نقطه از جهان پاک برای استقرار این چهار میخ.
نکته ای هست ولی هر دل عاشق داند… عشق اگر خیمه زند کل جهان اینهمه نیست
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۱۱۷

نگاهی به تاریخ پول

بایستی تاریخ تمدن بمعنای گردهمائی بشر را به لحاظی عین تاریخ پیدایش و تطوّر پول دانست که خود به دو مرحله کلی پول سکه ای و پول کاغذی تقسیم می شود. و عجب که پول بهمان میزان که شهرها را پدید آورد و مردمان را متمرکز نمود روابط عاطفی آنان را نابود کرد و بین قلوبشان حائل گردید و آنان را از هم بیگانه ساخت و بیرحم. و همچنین تاریخ پول را بایستی تاریخ پیدایش دزدی و کلاه برداری غیر مستقیم و قانونی هم دانست زیرا پول موجب قطع رابطه تولید کننده و مصرف کننده شد و دلالان پدید آمدند که بستر پیدایش اقتصاد ریائی و ربائی شدند. پول موجب پیدایش طبقه ای جدید در تاریخ شد که طبقه رباخوار هستند و آنچه که ثروت اندوزی را تبدیل به یک ایدئولوژی نمود و عملی ساخت نیز پیدایش پول بود زیرا آدمی نمی تواند بیش از حد معینی کالا انبار نماید. بنابراین تاریخ پول همان تاریخ استکبار اقتصادی و تمرکز سرمایه است که در قلمرو پیدایش پول کاغذی (اسکناس و چک و اوراق بهادار) به عرصه امپریالیزم جهانی رسید که یک امپریالیزم کاغذی است. تاریخ پول، تاریخ ستم و دزدی و فریب و آدمخواری است. در عین حال وجود پول در ذهن بشری مولد دزدی است آنهم دزدی بعنوان یک ایده و فلسفه زندگی و نه دزدی کالاهای مورد نیاز. ایذه پول ذاتاً ایده دزدی و جهانخواری است زیرا پول ذاتاً دزد است زیرا ارزشهای واقعی اقتصادی و معیشتی را تبدیل به سکه و کاغذ می کند که بخودی خود هیچ کاربردی برای بشر ندارد و عجب اینکه پشتوانه پول هم طلاست که بی خاصیت ترین فلزهاست به لحاظ کاربرد معیشتی. و لذا طلاپرستی و دزدی همواره امری واحد بوده است. همه مصلحین بزرگ، یک جامعه آرمانی و عادلانه را جامعه ای می دانند که دارای اقتصادی منهای پول باشد. جامعه امام زمانی نیز اینگونه است.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۳۸

«راست می گوئید ولی افسوس …. »
طرح یک نامه

آقای دکتر! همه حرفهای شما عین حقیقت است و هیچ آدم عاقل و صادقی نمی تواند انکار کند ولی افسوس که قابل اجرا و عملی نیست و تنها حاصلی که دارد فقط نمک بر زخم مردم پاشیدن و دشمن آفرینی کردن است. شما با این وبلاگ و سایت خودتان تنها کاری که می کنید همه را به خون خودتان تشنه می کنید زیرا دردها را نشان می دهید و غده ها را می ترکانید و زخم ها را تحریک می کنید ولی هیچ راه عملی ارائه نمی دهید. بنابراین مواظب جان خودتان باشید. از من نصیحت که تعطیل کنید و جان خود را بردارید و بروید. کار از این حرفها گذشته است و جز خود امام زمان و یا یک بلای آسمانی قادر به ختم این فتنه جهانی نیست. بیهوده خودتان را خسته نکنید و اینقدر خون دل مخورید. من با شما همدرد هستم. همین و بس!
پاسخ ما: ما هم با شما همدردیم. این حرفها اگر به گوش کسی نرود و مشکل کسی را هم حل نکند شاید به گوش خود امام زمان برسد و زودتر ظهور کند. ولی مطمئن باشید به تجربه و مشاهدات عینی بسیاری از دردها و مشکلات را علاج کرده و می کند. ما این ریسک بزرگ را بیهوده آغاز نکرده ایم.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۲۶

معمای کتابهای آسمانی

بی تردید کتبی که در جهان، معروف به کتابهای آسمانی هستند هرگز به واسطه ملائک از آسمان نازل نشده اند و کسی شاهد بر چنین نزولی نبوده است و به علاوه ملائک با قلم و کاغذ نمی نویسند. و نیز اینکه در هیچیک از این کتابها نیامده است که این کتاب را خدا یا ملائک نوشته باشند و یا حتی رسولان. در قرآن آیه ای حیرت آور داریم که می گوید «کتابهائی به دستهای خود می نویسند و آنرا به خدا نسبت میدهند.» بدون شک منظور، همین کتابهای آسمانی هستند چون کتابهائی دیگر دالّ بر چنین ادعائی وجود ندارند. درباره اوپانیشاد که یکی از کهن ترین کتابهای آسمانی محسوب شده، واضح است که گروه کثیری از نویسندگان در طول تاریخ نوشته و آنرا تکمیل کرده اند. درباره اوستا نیز واضح است که اساساً درعصر ساسانیان نگاشته شده است و فقط فصولی از گاتها قدیمی تر است. و در دوران هخامنشی هرگز سخن از وجود چنین کتابی نبوده است. درباره تورات هم معلوم است که عمده عهد عتیق افسانه هائی درباره موسی و قومش در اعصار بعد است. انجیل چهارگانه که تعدادشان هم مشکوک است هم دارای تناقضاتی نسبت به همدیگرند و هم در بطن خود دارای تناقض واضح تاریخی هستند و حتی درباره ماهیت مسیح به عنوان خدا یا پسر خدا و یا پسر انسان نیز علناً تناقض وجود دارد. خود انجیل نیز در بطن خود واضح کرده اند که این کتاب نه از مسیح است و نه حتی حواریونش، بلکه نقل و قولهائی از حواریون است. و امّا درباره قرآن، ماهیت امر روشن تر است که نه رسول کتابی نوشته و نه امامان و خلفای راشدین. بلکه محفوظات برخی از حافظان آیات به امر عثمان و تحت نظارت یک یهود منافق به نام کعب الاحبار، مکتوب شده که مورد قبول علی (ع) که کاتب وحی پیامبر است نبود وگرنه خود ایشان مبادرت به مکتوب نمودن قرآن نمی نمود. قرآنی که به مسجد آورد ولی مردمان وی را مسخره نمودند و با هسته خرما راندند و دیگر کسی آن کتاب را که معروف به قرآن علی یا کتاب علی بود، ندیده است و به روایتی این کتاب در دست امام زمان است و با ظهورش آشکار می کند و از جمله نشانه های اوست. پس این کتابها چیستند و چه ماهیتی دارند و چه کرده اند؟ متأسفانه این کتابها یا از چشم قداست نگریسته شده اند و یا به کلی انکار گشته اند و کسی از چشم علم و خرد و تحقیق به آن نگاه نکرده است. سوای آسمانی یا زمینی بودن این کتب یا وحیانی و غیر وحیانی بودن آنها و سوای دستکاریهائی که در آنها شده و یا نشده، یک واقعیت وجود دارد و اینکه کلّ بشریّت در مجموع این کتابها را آسمانی و قدسی می پندارد و جنبه عقلانی و علمی و حکمتی محتوای این کتب هم مطلقاً مد نظر نیست و بلکه اصولًا پرستیده می شوند و سجده می گردند و نگرش عقلانی به این کتب در مذاهب، یکی از زمینه های تکفیر و الحاد بوده و خون بسیاری از مفسران را ریخته است. واقعیت دیگر اینست که این کتب واقعاً نخستین کتابهایی بوده اند که در هر قوم و تمدنی کتابت شده و اساس خواندن و نوشتن (سواد) را نهاده اند. قداست این کتاب اساساً برخاسته از قدمت آنهاست چرا که در ذات مذاهب، قداست عین قدمت است همانطور که قداست وجود پروردگار چنین است. و اصولا ً قدمت پرستی از اصول ذاتی مذهب و باورهای دینی بوده که خود جای بس تفکر دارد و به ندرت در این باب تفکر و تحقیقی شده است. بنابراین یکی از خواص کتب آسمانی اینست که کلّ تمدن مدرن ما در جهان را پدید آورده است تنها و تنها به دلیل اینکه اساس سواد آموزی بوده است و نیز جنبه های حقوق و حکومت و اخلاقی آن که آفریننده سنت ها و قوانین بوده که از ارکان مدنیت می باشد. هر چند که تمدن مدرن مصرانه مشغول الغا و ابطال همه این قوانین است ولی قانون سازی را از این کتابها به ارث برده است و تعلیم و تعلّم را که رکن ذاتی دیگر این تمدن می باشد و در حال انقراض است. در واقع این کتاب را بایستی کتاب مدنیت بشر بر روی زمین دانست و نفی و انکار این کتاب مترادف با آخرالزمان است که قلمرو مرگ مدنیت است و همچون واقعه ای اجتناب ناپذیر می باشد. پر واضح است که این کتابها به واسطه خداوند املاء نشده و به دست پیامبرانش نوشته نشده و حتی قدیسین و مریدان انبیای الهی هم مبادرت به نوشتن یا دیکته کردن آنها ننموده اند. بلکه برخی نویسندگان اقوام گوناگون بشری آنهم تحت امر و نظارت حکومتها و شاهان این کتب را نوشته اند. در قرآن نیز بارها سخن از «این کتاب» است که در آن هنگام هنوز چیزی مکتوب نشده بود. پس واضح است که کتاب آسمانی در عالم غیب و یا سینه انبیای الهی وجود داشته است. آیا اینها همان کتاب در دوره های گوناگون هستند؟ این امریست که براستی نیازمند تحقیق و تأملاتی عظیم است و از اسرار دین و تاریخ و بشریّت است.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۸۹

استاد علی اکبر خانجانی

بیشتر بخوانید
انواع و مراحل دین گرائی

انواع و مراحل دین گرائی

گرایش بشر به دین و ارزشھای اخلاقی سه مرحله کلی دارد که دارای سه انگیزه است : گریز از عذاب و

خروج از دوزخ – میل به آرامش و عزّت برتر و شوق بھشت –شوق معرفت و عشق به حقیقت و ورود به

رضوان و مقام بی نیازی . اکثر مردم در ھمان مرحله اول متوقف می شوند و پس از رفع عذاب دوباره از

دین روی بر می گردانند . گروھی دیگر پس از خروج از دوزخ باز ھم تلاش می کنند تا به بھشت آرامش و

عزّت برسند و در آنجا متوقف می شوند . فقط انگشت شماری بھشت را ھم رھا می کنند و بسوی

حقیقت وجود حرکت می کنند که راه معرفت نفس و حکمت اسرار حقیقت و تقرب الی الله می باشد .

دین بمعنای راه و حرکت در این راه است و توقف در این راه در ھر مرحله ای موجب حفظ ابدی آن مقام از

راه نیست . توقف در این راه موجب خروج و گمراھی است . حتیّ توقف در بھشت عافیت ھم بزودی از

خاصیت تھی می شود و آرام و قرار از دست می رود و دوباره حرص دنیا پدید آمده و عذابھا آغاز میشود

و دوزخ رخ می نماید .

فقط کسی که دین را برای ارزشھای آن طلب می کند به راه ادامه می دھد و رشد می کند . استفاده

ابزاری از دین بقصد نجات از عذاب و رسیدن به بھشت دنیوی ھرگز موجب تغییر و تحولی در نفس بشر

نمی شود و نفس را تزکیه و تعالی نمی بخشد و بلکه موجب پروار شدن نفس و رشد کبر و حرص و حسد

و قحطی و شرارت است . آنکه دین را برای رونق دنیا می خواھد دچار نفاق می شود مگر آنکه پس از

رفع عذابھایش تغییر نیّت دھد و واقعاً ارزشھای انسانی را طلب کند و متدین شود یعنی رھروئی ابدی .

از کتاب ” دایره المعارف عرفانی ” استاد علی اکبر خانجانی جلد دوم ص ۹۷

بیشتر بخوانید