دموکرات کیست؟

Pic

دموکرات کیست؟

انسان دموکرات یامردم سالار، انسانی است که از حقارت منیّت و خودپرستی و منافع فردی و خانواده

گی خارج شده و انسانی اجتماعی و بلکه جھانی شده است و آرزوھا و آرمانش و مدینه فاضله سعادتش

را در سعادت مردم می بیند و دیگر از به بکام رسیدگیھای فردی خود شاد و راضی نیست . چنین انسانی

بدون تردید به لحاظ واقعی بسیار نادر است و کیمیا. این مقام مردان خدا و انبیاء و اولیای اوست. این

مقام انسانی است که از دنیا و عرصه غرایز خود فرا رفته است و یک انسان جھانی و فوق نژادی است.

پس واضح است که دموکراسی ھم محصول جامعه ای است که اکثر مردمش اینگونه اند یعنی از

خودگذشته. و در غیر اینصورت دموکراسی فقط یک دیکتاتوری و سلطنت نوبتی و منافقانه بین عده ای

معدود است و لذا برای رفع تشنج بین این سلاطین بی تاج بایستی مردم به میدان آیند و سپر بلای این

سلاطین شوند تا آنھا سالم بمانند و بعنوان ناجی سرکار آیند. دموکراسی به لحاظ تعریف مثل بسیاری

دیگر از تعاریف، پدیده ای بس بزرگ و آرمانی است ولی بشر امروز که بمراتب خود محور تر و خودپرست

تر و دیکتاتور تر و تمام خواه تر از بشر قدیم است دموکراسی را ماسک اینھمه آدمخواری و تکبر و

خودخواھی خود نموده است . دموکراسی ھای موجود در جھان، سلطنت عرصه تکنولوژیزم میباشند به

ھمین دلیل سلسله جنبان آن ابر قدرتھا ھستند. دموکراسی واقعه ای است که فقط با ظھور ناجی

موعود امکان پذیر می شود.

از کتاب ” دایره المعارف عرفانی ” استاد علی اکبر خانجانی جلد سوم ص ۱۰۶

بیشتر بخوانید
آیا براستی شیعه هستیم؟

 

آیا براستی شیعه هستیم؟

سخنی تحت عنوان مذکور از امام خمینی از تلویزیون پخش شد که بس عبرت آموز و تکان دھنده بود. این

سخن که در آخرین ایام حیات آن بزرگوار بر زبان آمد دال بر یک ھشدار به کل مردم وخاصه داعیان انقلاب

و ایمان بود.

« شیعه » به لحاظ لغت یعنی پیرو . منتھی نه ھر نوع پیروی بلکه یک پیروی ویژه. وگرنه ھمه آحاد بشری

غریزتاً مشغول تقلید از ھمدیگر و از سران کفر یا ایمان خود ھستند ولی شیعه نامیده نمی شوند : خلق

را تقلید شان بر باد داد. لذا این پیروی مقلدانه که ذاتی بخیلانه و کافرانه دارد به حساب شیعه گری نمی

آید. شیعه یعنی پیروی مریدانه و قلبی وبا شوق از اولیاء وعرفا و امامان. این ھمان مکتب علی(ع) است

. تشیع بعنوان قلب اسلام بمعنای ارادت قلبی و عرفانی ( و نه کورکورانه) از یک انسان مؤمن و عارف به

مثابه امام است در درجات. و لذا ھر کسی بسته به درجه ایمان و معرفت خود دارای امام خاص خود می

باشد ھمانطور که در واقعه غدیر خم که دانشگاه تشیع است علی با محمد بیعت کرد و شیعه او شد و

سلمان ھم با علی ، و کمیل و عمار و مقداد ھم با سلمان و ….. و این یک جریان واحد است درست مثل

سلسله مراتب آموزش در کلاسھای درس مدارس که ھر گروھی معلم خاص خود را دارند.

پس تشیع مکتب عشق مبتنی بر ایمان و معرفت است . حال بقول امام خمینی آیا براستی شیعه

ھستیم؟ این را نیز بدانیم که پیروی از رساله ھای عملیه و مراجع ھم لزوماً نمی تواند بمعنای تشیع و

ارادت باشد حداکثر می تواند مثل پیچیدن نسخه یک پزشک باشد و نه بیشتر . تازه اگر پیروی صادقانه و

کامل باشد که آنھم نیست. پیروی گزینشی آنھم از روی کتاب دال بر شیعه گری نیست. در واقع کسی که

یک مؤمن با معرفت دیگری را قلباً و عملاً اطاعت می کند شیعه علی (ع) است . پیروی از آداب و راه و

روش خود علی (ع) به لحاظ روایات تاریخی ھم تشیع نیست بلکه پیروی از امام زنده . ھمانطور که

علی(ع) ، ھم مؤمنان را از تقلید خودش منع می نماید .

از کتاب ” دایره المعارف عرفانی ” استاد علی اکبر خانجانی جلد سوم ص ۱۰۵

بیشتر بخوانید
میلاد کلمه الله مبارک ( میلاد مسیح)

استاد علی اکبر خانجانی (15)

 

میلاد کلمه الله مبارک

( میلاد مسیح)

در قرآن کریم می خوانیم که خداوند حضرت مریم را به تولد فرزندی مژده می دھد که یکی از کلمات

خداست : تولد کلمه خدا! این کل راز وجودی حضرت عیسی مسیح (ع) است. بھرحال باز در قرآن می

خوانیم که ھمه کلمات ، کلمات خدا ھستند و کلمات خدا بی پایانند . و حضرت مسیح به مثابه تولد یکی از

این کلمات است . آیا این کلمه ھمان عیسی یا یسوع می باشد که به دنیا آمده است؟ اگر چنین باشد

بدان معناست که حضرت مسیح اولین و یا تنھا موجودی است که مسمّای اسم خویش است و به ھمین

دلیل ھم خود خدا بر او نام نھاد. یعنی حضرت عیسی ظھور و تجسّم معنای واژه عیسی است و تنھا واژه

ای که ذاتش آشکار شده است. در واقع می توان گفت که در طول تاریخ اینھمه انسان به نام عیسی

زندگی کرده است ولی حضرت عیسی تنھا عیسی واقعی است.

خداوند بر حضرت یحیی نیز خودش نام نھاد . به روایاتی درباره حضرت علی(ع) و محمد (ص) و فاطمه (ع)

و دیگر ائمه نیز چنین بوده است و شاید بتوان آنھا را نیز تولد و تجلی کلمات دیگری دانست کلمه محمد

وعلی و فاطمه و …. در واقع این انسانھا تنھا انسانھای واقعی و با مسّما ھستند واسم و رسم آنھا یکی

است. در واقع باید گفت که جز انگشت شماری از آدمھا، مابقی ھیچکس دارای نام وجودی خود نیست و

ھمه نامھا مستعار و قرار دادی است. این مسئله شامل حال سائر اشیا و موجودات نیز می باشد. مثلاً

مایعی که منشأ حیات در جھان است در زبان فارسی آب نامیده می شود و در زبان عربی ماء و در ھر

زبانی به اسمی دیگر. یعنی نام واقعی این مایع معلوم نیست که چیست. در واقع ھیچکس نام واقعی

خودش را نمی داند. این مسئله از دیدگاه زبان شناسی و علم تأویل و ھرمنوتیک نیز بسی قابل تأمل و از

اسرار این علم می باشد و بلکه از یکی از اسرار بنیادی ادراک و فرھنگ بشر است. در واقع ما انسانھا

ھمه کلمات را اشتباھی و جابجا و از روی بولھوسی بکار می بریم و نام واقعی ھیچ چیزی را نمیدانیم و

لذا معنای واقعی ھیچ چیزی را ھم در نمی یابیم و لذا کل علم و اندیشه و ادراک ما نیز جعلی و قراردادی

و بی ریشه است. در واقع آدرس بشری درباره ھر چیزی اشتباه است و آدمی ھیچ چیزی را نمی

شناسد و معرفتی ندارد. از این منظر نیز بھتر می توان حق معرفت نفس را بعنوان تنھا راه علم وشناخت

حقیقی دریافت.

از این دیدگاه بھتر می توان به اھمیت عرفانی نام حضرت عیسی مسیح (ع) و سائر بزرگانی که مصداق

نام خود ھستند پی برد و نیز ارزش و معجزه توسل به نام این انسانھا را درک نمود زیرا ھنگامیکه آنھا را

صدا می زنیم بما جواب می دھند زیرا نام واقعی آنھاست و آنھا تنھا کسانی ھستند که نام واقعی و

وجودیشان در نزد بشر باقی مانده است . یعنی آنھا مظھر« عرفه » و کانونھای معرفت و حقیقت و

یگانگی می باشند و تنھا موضوعات موثق در قلمرو امر به معروفند زیرا به نام واقعی خود معروف ھستند

و لذا دعوت به این انسانھا به معنای دعوت به عرفان و شناخت واقعی است و لذا ما را بسوی خدا راه

می نمایند زیرا ظھور کلمات خدایند و از طریق این کلمات واقعی و با مسما می توان به خود کلمه الله و

الله رسید و کلمه الله را ھم تعیّن بخشید و با او دیدار نمود. بخصوص اگر این انسانھا ھنوز ھم زنده باشند

مثل مسیح و مھدی. پس یا مسیح و یا مھدی !

از کتاب ” دایره المعارف عرفانی ” استاد علی اکبر خانجانی – جلد سوم ص ۱۰۱

بیشتر بخوانید
معنای حیا

استاد علی اکبر خانجانی (48)

 

معنای حیا

حیا بمعنای خجالت کشیدن از خویشتن است زیرا نفس آدمی در طبقه اول و فعال خودش چیزی جز

جھل و جنون و فسق و فجور نیست پس کسی که از خود خجالت نمی کشد در واقع نسبت بخودش

غافل و کور و بیگانه است و اصلاً وجود ندارد و زنده نیست. ھمانطور که به لحاظ لغت « حیّ » از « حیا »

بمعنای زنده بودن است.

حیاء اساس ایمان و عصمت و آدمیت است و آدمی بقول قرآن فقط با دین خدا زنده می شود و گرنه

حیوانی بیش نیست و حیات آدمی ندارد. و لذا حیاء سرآغاز بخودآئی و بیداری وجدان و توبه است. و

کسی که حیا ندارد از انسانیت و دین و معرفت بھره ای ندارد و مرده است و ھیچ خود را نمی شناسد و

کسی ھم که خود را نمی شناسد بقول علی(ع) ، وجود ندارد. پس حیا نطفه حیات وھستی انسان است

که در رفتار آدمی موجب تواضع و خشوع است. نخستین گام در خودشناسی منجر به حیا می شود که

ھمان توبه است . و کسی که این امر را در خود ندارد کافر و جاھل است حتی اگر دائم الصلوه و شاعر و

فیلسوف باشد و مثنوی و قرآن تفسیر کند. و این حیاء در قبال انسانھای باحیاتر و عارفتر بمراتب شدیدتر

بروز میکند . پس بی حیائی در رابطه با چنین انسانھائی دال بر اشد شقاوت و کفر و پلیدی نفس است.

از کتاب ” دایره المعارف عرفانی ” استاد علی اکبر خانجانی – جلد سوم ص ۱۰۰

بیشتر بخوانید
فلسفه امراض و بدبختی ها

استاد علی اکبر خانجانی (78)

 

فلسفه امراض و بدبختی ها

آدمی حامل روح خداست یعنی محل اراده و قدرت مطلقه حق است بی آنکه در این باره علم و معرفت

لازم را داشته باشد که با این قدرت کبیر چه کند. به ھمین دلیل خداوند آدمی را به لحاظ صفات و قوای

حیاتی به ضعیفترین موجود جھان تنزل نمود: «انسان را در عالیترین مقام آفریدیم و سپس در پست

ترین موقعیت قرار دادیم» قرآن – و این راز اعتدال انسان در جھان است. آدمی به لحاظ ذاتی اشرف

مخلوقات است ولی به لحاظ صفات و توانائیھا و ھوش حیاتی علیل ترین و جاھلترین و بدبخت ترین

حیوانات است.

بنابراین اگر در فردی علاوه بر ضعفھا و جھالتھای عمومی بشر، یک ضعف و عیب جسمانی و یا روانی

خاصی ھم دیدیم که یا بطور مادرزادی و یا بواسطه حادثه ای پدید آمده است بایستی درک کنیم که اگر

این عیب را نمی یافت از تعادل خارج شده و خود و اطرافیانش را می درید. آنانکه قدرت نفسانی و

روحانی شدیدتری دارند اگر به ایمان و معرفت برتری ھم مجھز نباشند تبدیل به یک فاجعه بشری می

شوند الا اینکه بواسطه ضعفھا و یا بیماریھا و نداریھا و حتی نقض عضو مادرزادی مھار شوند تا بتوانند

مجال رشد و تعالی یابند که در اینصورت می توانند به آسانی ضعف حاصل از آن عیب را ھم جبران کنند.

بنده در درمان امراض لاعلاج و مادرزادی بسیاری از بیماران خود این راز حیرت آور را کشف نمودم. به

ھمین دلیل یک انسان خردمند و اھل معرفت ھرگز در صدد درمان ھیچ عیب جسمانی و یا مرض فیزیکی

خود بر نمی آید و بلکه سعی می کند بواسطه معرفت و ایمان از این ضعف خود یک قدرت روحانی پدید

آورد. یاحتی فی المثل اگر بناگاه و بدون ھیچ زمینه فرھنگی و تعالی معنوی ھمه معتادان و بیماران

لاعلاج و درماندگان و فقراء نجات یابند کل جامعه بشری در اندک مدتی فرو می پاشد و تمدن بر میافتد .

از اینجا بھتر می توان ھدف و معنای « عرفان درمانی » را دریافت زیرا ھر درمان و علاج بدبختی بدون

پشتوانه ایمان و معرفت بزرگترین ظلم به بشریت است. و درست به ھمین دلیل کل علوم و فنون و طب

مدرن عملاً ھیچ گشایشی در نفس بشر پدید نمی آورند و بلکه مستمراً نفوس بشر را به انواع غل و

زنجیرھا می بندند تا بشریت ادامه یابد. و این یک راز و حکمت الھی است. در حقیقت آنچه را که بشر

مدرن، بدبختی و گرفتاری و عذاب می داند راز استمرار بقای او و مھلت او برای بیداری و توبه است. یعنی

در واقع بدبختی ھا بزرگترین نعمات خداوند ھستند و اساس خوشبختی حقیقی می باشند. در اینجا بھتر

می توان این کلام علی (ع) را درک کرد که «در نزد اھل معرفت، واژه ھا زیر و رو میشوند » یعنی آنچه

را که بدبختی می نامند در واقع خوشبختی است و بالعکس. این امرشامل حال ھمه مفاھیم و واژه ھای

دیگر نیز می باشد. واژه ھا فقط در نزد عارفان معنای حقیقی دارند و در نزد مابقی مردمان واژگونه و

فریبنده اند و به مثابه نعل وارونه می باشند.

از کتاب ” دایره المعارف عرفانی ” استاد علی اکبر خانجانی – جلد سوم ص۹۹

بیشتر بخوانید
دو نوع زندگی

دو نوع زندگی

انسان بر دو نوع است : تراژیک و کمیک . انسان جدی و انسان بازیگر:انسان صادق و انسان ریاکار :

انسان مختار و انسان مجبور! انسان آخرت گرا و انسان دنیاپرست.

انسان تراژیک نیز دو نوع است : انسانی که تراژدی زندگیش را درک و تصدیق می کند و لذا از آن راضی

است . و انسانی که بر این تراژدی خود می گرید و گلایه دارد و پشیمان است . این انسان تراژیک نوع

دوم از انسانھای کمیک ( مضحک) نیز مضحکه تر می شود و بلکه مضحکه این مضحکه گان می گردد و

بدترین نوع سرنوشت است زیرا خواسته است با جدیت و صداقت و اختیارش بازی کند یعنی تراژدی را به

بازی و کمدی آورد. و این گناھی نابخشودنی است.

زندگی انبیاء و اولیاء و عرفا از نوع تراژدی نوع اول است و زندگی مقلدان بخیل و متکبرشان ھم از نوع

تراژدی دوم است که بایستی آنرا تراژیک – کمیک نامید.

انسانھای کمیک نیز دارای دو سرنوشت و عاقبت ھستند. آنانکه در میانه راه بخود می آیند و دست از

بازیگری بر می دارند و لذا به عاقبتی تراژیک میرسند که خود – خواسته است و به خیر و رضا. ولی

انسانھائی کمیکی که در حین بازیگری به پایان میرسند که این نیز خود نوعی تراژدی است.

بھرحال حیات انسان در عالم خاک دارای ذاتی تراژیک است چرا که حیات روح خدا در اسارت خاک این امر

را می طلبد. و اصولاً انسان حیوانی تراژیک است و آنکه تراژدی را درک نکرده انسان را نفھمیده است .

بھمین دلیل ھمه آثار ماندگار و انسانھای ماندگار در تاریخ ، تراژیکند. فقط تراژدی است که می ماند و این

یادگار انسان در جھان است : یاد یار!

عمر، یار است که بر ما به جفا می گذرد این جفا پیشه ما بھر وفا میگذرد

از کتاب ” دایره المعارف عرفانی ” استاد علی اکبر خانجانی – جلد سوم ص ۱۰۰

بیشتر بخوانید
فلسفه دوزخ

استاد علی اکبر خانجانی (19)

فلسفه دوزخ

نانش می دهی گازت می گیرد. آبش می دهی فحش می دهد. محبتش می کنی تو را محتاج و دریوزه خود می پندارد. در قبال زشتی هایش سکوت و ستّاری می کنی تو را احمق می خواند در قبال جفایش وفا می کنی تو را ترسو می نامد. تیمارش می کنی طلبکارت می شود و تو را نهایتاً تنها دشمن خودش می یابد و انتقام می ستاند. حال اگر فریبش دهی، به او ستم کنی او را به لجن بکشی و به ذلّت بیندازی آنگاه قدر تو را می داند و از تو سپاسگزار است و تو را دوست خود می داند و خود را به پای تو می اندازد. این همان بشر کافر است. پس چنین موجودی ذاتاً طالب عذاب است و با عذاب آرام می گیرد و تاب تحمّلِ رحمت و عزّت را ندارد. این نیاز بشری موجب پدید آمدن دوزخاست که بدست خودش بنا می شود. به همین دلیل بهشت طبیعت بدست بشر ویران شد و دوزخ صنعت در این ویرانی پدید آمد و بشر را از همه سو فرا گرفت. دوزخ، فلسفه کفر ذاتی بشر است. بشری که تاب تحمل بهشت عزّت و سلامت و رحمت را ندارد و دیوانه می شود و بجان کسانی می افتد که این بهشت را برای او ممکن کرده اند. کفر همان عداوت ذاتی بشر نسبت بخودش می باشد. کفر همان نبرد بشر بر علیه هستی خویشتن است. کفر همان اراده به تخریب و تباهی و نابودی جهان و خویشتن است و دوزخ تنها درمان آن است.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۱۴

استاد علی اکبر خانجانی

بیشتر بخوانید
فلسفه جنایت
استاد علی اکبر خانجانی (7)
فلسفه جنایت
 
« جنایت » به لحاظ لغت از ریشه « جن » است پس معنای لغوی آن جن زده گی تا سر حد فعالیت و به سر
انجام رسیده گی می باشد لذا غایت جنون می باشد.
جنون یعنی رسوخ جن در نفس آدمی. پس ھویت و اراده و ھوش و روح فرد بایستی در خویشتن نباشد و
در جای دیگری مقیم شده و مسخّر گشته باشد در یک شی ( تلویزیون، کامپیوتر،اتومبیل…… ) و یا یک
فرد دیگری (ھمسر یا معشوق). و امّا نفس خود آن شی یا فرد کجاست؟ در توست و تو را به تسخیر
آورده است و درجھت اھداف خود تحت فرمان گرفته و بھرکاری وامیدارد. پس جن تو بواسطه نفس آن فرد
یا چیز دیگر بر تو رخنه می کند. زیرا اجنّه ھمواره از وجود انسان بعنوان یک وسیله استفاده می کنند.
ھر جنایتی بخاطر تصاحب و تملک چیز یا کسی انجام می گیرد. زیرا فرد از خود – بیگانه در قحطی وجود
است و می خواھد از طریق تصاحب یک چیز دیگری احساس وجود نماید. چنین واقعه ای معمولاً تحت
عنوان « عشق » تقدیس می شود و لذا ھر جنایتکاری عشق را علت بدبخت شدن خود می داند. در اینجا
عشق نام مستعار جنون است که جنایت را ممکن می سازد.
 
(معرفی یک واژه جدید)
 
« تَجنّن »
 
تجنّن مثل تحقق، توحش، تظاھر ، تفاخر، تذبذب ، تجدد و ….
تجنّن که بنظر میرسد یک واژه من در آوردی باشد به معنای خود را به عمد جن زده و دیوانه نشان دادن
است: جنون نمائی! به تجربه و تحقیق و مشاھده دقیق به این نتیجه بدیھی رسیدیم که ھر جنون واقعی
با جنون نمائی عمدی شروع شده است. تجنّن مقدمه واجب و حتمی ھر جنونی است.
کسی که خود را به دیوانگی می زند برای رفع ھر نوع مسئولیت از خویشتن در قبال دیگران است و لذا
چنین امری براستی محقق می شود و لذا خواسته فرد ھم به فعل در میآید و اجابت میشود. براستی
که آدمی به ھمه خواسته ھایش در ھمین دنیا نائل می شود بشرط اینکه جدّی و پیگیر باشد. اگر
خواسته فردی این باشد که لااقل یک نفر مشخص، جنون او را باور کند حتماً چنین میشود و بالاخره باور
می شود.
حرف ت در عربی دارای ذات ارادۀ فعّال بشر است و مولّد ھر تلاش مثبت و منفی می باشد.
اگر تاکنون واژه « تجنّن » پدید نیامده به دو دلیل بوده است یکی جدید بودن چنین واقعه و تلاشی در بشر
است و دیگری مخفی بودن و مشکوف نبودن این واقعیت بشری است. ھر واژه ای محصول نیاز به بیان
یک حقیقت است و لذا ھر واژه ای در ھر فرھنگی دارای عمری است و قدمتی ویژه و معیّن دارد.
خود را به جنون زدن یک تلاش مدرن بشر است و در ایّام قدیم بسیار اندک بوده است و لذا تبدیل به واژه
نشده است ولی بھتر از این مشکوف نبودنش می باشد. زین پس این واژه را نیز به فرھنگ لغات بیفزائید.
زین پس واژه ھای دیگری نیز عرضه می کنیم.
بی اراده شدن بشر مدرن در سلطه مطلقه تکنولوژی مھمترین زمینۀ پیدایش تجنّن است تا توجیه وضع
موجود باشد و جان کندن اراده بشر در قبال اراده تکنولوژی را ختم نموده تا او را یکسره و راحت نماید.
 
دایرالمعارف عرفانی جلد سوم ص ۷۲
استاد علی اکبر خانجانی
بیشتر بخوانید
قلب دوزخ کجاست؟

قلب دوزخ کجاست؟

کل دین و امر تقوا و مسئله نجات و هدایت و تعالی آدمی در دلش نهفته است همانطور که کل کفر و جهل و ضلالت بشر در قلب اوست. و لذا کل تلاش و جهادهای دینی و معنوی همانا جهاد بر علیه دل خویشتن است در جریان دل داده گیهای حیات دنیوی. و کل تعلیم و تربیت هم بر همین محور استوار است. دل انسان خانه خداست و قرار است که این دل از غیر او پاک شود تا او بر این خانه وارد شده و در آن بنشیند و انسان را جانشین خود نماید. طبعاً هر آنچه که بیشتر از انسان دل ببرد دشمنی اش با حق انسان در جهان بیشتر است و می دانیم که اساس دلبریها همانا قلمرو خانواده و نژاد و شجره است و به همین دلیل خداوند همسر و فرزندان را دشمنان ایمان معرفی کرده است و رسالت انبیای الهی هم چیزی جز نبرد بر علیه دلشان نبوده است که حضرت ابراهیم بانی کمال این نبرد می باشد که همه عزیزترین کسان خود را از دل خود برانداخت و از خود دور نمود و پسرش را ذبح کرد. پس بدین لحاظ بایستی گفت که بزرگترین دشمن حق خدائی انسان در جهان همان امری است که عشق نامیده می شود که عشق به همسر و فرزندان در اساس و محور همه عشق ها قرار دارد. این همان علت خروج آدم و حوا از بهشت است و همان علت جنگ بی پایان آدم و حواست و علت همه بدبختی های بشر بر روی زمین. و اینست که همه مردان با طنابی که بر گردنشان و در دست زنشان است بسوی دوزخ می روند (قرآن) – پس قلب دین و کارخانه بهشت و دوزخ در خانه است و آتش دوزخ نیز همان آتش عشق زناشوئی است. و البته عشقی که به جنون و نفرت و دوزخ برسد عشق نیست و اگر هم هست ابلیسی است.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۱۰۷

بیشتر بخوانید
فلسفه آبرو

فلسفه آبرو

آبرو ھمان آب و رنگ و لعاب وجود نمائی بشر است و تلاشی برای اثبات خویش برای دیگران.
وجود آدمی چیزی بی رنگ و بی بو و بی نشان است و اصولاً وجود چنین است ھمچون خدا که چون بی
رنگ و بی نشان است بواسطه کسی که غرق در رنگ است دیده نمی شود . پس برای دیدن او که عین
وجود خویشتن است بایستی بی آبرو شد. و برای رنگ و ریا زدائی از خویشتن است که دین خدا و راه
تقوی پدید آمده است . تزکیه نفس ھمان بی آبرو کردن نفس خویش است در نظر خویشتن.
واما آنچه که به ناگاه رنگ و ریای ھزار لای وجود را می زداید و انسان را به وجود محض میرساند عشق
است منتھی نه عشق نفسانی برای اثبات خویشتن برای دیگری. بلکه بی آبرو شدن در مقابل حق است
و در چشم خویشتن. و این ھمان صفت زدائی از نفس است و فقط در قلمرو عشق حق است که ھمه
صفات به غلیان و جوش و خروش می آیند و برون افکنی می شوند و نفس را بی ابرو می سازند و این
آستانه دیدار با خویشتن خویش است با ذات یگانه خویش که ھمان خداست.
و اما عشق حق ھمواره در عشق به یک اھل حق به حرکت می آید و بخودی خود توھمی بیش نیست.
آنگاه که خود را رنگ می کنی که در نزد اھل حق محبوب شوی بناگاه با امتحانی بارانی میبارد و رنگ تو
را در جوی عشق می برد. و در اینجا یا می مانی تا ببینی و یا می گریزی تا عدم خود را نبینی . و خوشا
بحال کسی که می ماند.

دایره المعارف عرفانی
استاد علی اکبر خانجانی

بیشتر بخوانید