ای احمق برو

ای احمق برو

خداوند ھمه احمقان یعنی متکبّران و فاسقان را بواسطه تبھکاری و مکرھای خودشان بطرزی حیرت آور و

جادوئی بسوی خودش می کشاند و به دام می اندازد و این ھمان حضور و کرامت اولیای او در میان مردم

است که مردمان احمق و حریص را به طمع انداخته و به این منابع می کشاند تا بخود آورد و توبه کنند و

دست از حماقت بردارند و بخدای خود متعھد شوند . در این میان انگشت شماری توبه می کنند و ایمان

می آورند ولی اکثرشان دست به مکر پیچیده ای می زنند و با دین خدا و کرامت اولیای او به تجارت پلیدی

می پردازند تا بواسطه آن به فریب مردم بپردازند و ھمان دنیای احمقانه خود را توسعه دھند و احیاء

نمایند منتھی بواسطه دین و معارف الھی .

خداوند با این خدعه کنندگان با دین و مؤمنان بسیار صبوری می کند و مھلت ھا می دھد تا توبه کنند ولی

آنان مستمراً مغرورتر شده و دچار امر مشتبه می گردند و محبت مؤمنان را دال بر حماقت و نیازشان می

پندارند تا آنجا که صبر خدا بر اینھمه مکرھای آنان به پایان میرسد و می گوید : ای احمق برو !

با این خروج و لعن الھی چند روزی مشغول عیش و فتنه در لباس دین می شوند که بناگاه عذاب الھی از

سوئی که گمانش را نمی برند آنان را از ھر سوئی محاصره می کند . و آنگاه است که ایمان می آوردند و

به حماقت خود اعتراف میکنند و ھمچون ابلیسی به خدا تھمت می زنند و می گویند : اگر خدا می

خواست ھدایت می شدیم . و با این تھمت برعذابشان افزوده شده و به آتش دوزخ مبتلا می شوند .

از کتاب ” دایره المعارف عرفانی ” استاد علی اکبر خانجانی جلد دوم ص ۹۲

بیشتر بخوانید
آخرین سئوال (نجات آخرالزمان)
 
آخرین سئوال
(نجات آخرالزمان)
 
حرف آخر اینست که کل بشریت با سرعتی فزاینده د رحال سقوط آزاد در دوزخ تکنولوژی و آزادی و جنون
و جنایت است و ھیچ قدرتی قادر نیست این حرکت را در جوامع متوقف نماید تا ظھور ناجی موعود که
سرآغاز رستاخیز است. و تا قبل از آن ھیچ راه نجات اجتماعی وجود ندارد .
ولی آیا تا قبل از آن که معلوم نیست که در مجال عمر فردی ما باشد ، چه می توان کرد؟ آیا ھیچ راه
نجات فردی وجود دارد؟ این سئوال اھل ایمان ومعرفت است که درباره ماھیت انسان و جوامع آخر
الزمان به باور و یقین رسیده است و تباھی جوامع بشری را حتمی می داند.
یکی از عللی که نجات جمعی را ناممکن می سازد اینست که درآخر الزمان اصولاً جمعی وجود ندارد الا
تراکم انبوه تنھایان. وگرنه با نجات ھر فردی کل آدمھای روابط اجتماعی او نیز در مراتب نجات قرار می
گرفتند. ھمین مسئله نیز خود نجات فردی راسخت تر می کند زیرا آدمی طبعاً اجتماعی و عاطفی است و
نجات را برای خودش نه به تنھائی می خواھد و نه می تواند زیرا شھامتش را ندارد. اینست که نجاتھای
فردی در ھر عصر و اجتماعی مولد انسانھائی است که قھرمان ملی نامیده می شوند و یا قدیس. ھر که
بخواھد خودش را به تنھائی نجات دھد ھر چند که قادر نیست که دیگران و حتی عزیزانش را ھم با خود
برھاند ولی شرایط و اوضاع جامعه خود را دگرگون می سازد و انقلابی را موجب می گردد که به مثابه
یک نجات مقطعی یا توقفی در سقوط است . زندگی ھمه بزرگان معرفت از این نوع است و ھمه
انقلابات محصول زندگی این تنھایان نجات یافته است. نجات آخرالزمان نجاتی فردی است این مسئله در
قرآن نیز بارھا متذکر شده است.
 
از کتاب ” دایره المعارف عرفانی ” استاد علی اکبر خانجانی جلد دوم ص ۴۶
 
————————–
 
بیشتر بخوانید
چرا بی دینی بد است؟

چرا بی دینی بد است؟

*زیرا انسان را بی ھویّت ساخته و ھر عمل زشتی را آسان می سازد.

*زیرا وجود انسان را در نزد خودش حقیر و بی ارزش می سازد و انسان تن به ھر خفّت و ذلّتی میدھد و

خود را ارزان می فروشد.

*زیرا انسان را بزدل و ترسو می کند و به چاپلوسی و بردگی صاحبان قدرت می کشاند .

*زیرا انسان را با وجدانش به تضاد انداخته و موجب ریاکاری می شود که بدترین عذابھاست.

*زیرا موجب زوال عقل شده و پریشانی و نسیان پدید می آورد .

*زیرا انسان را در قبال مرگ به ھراس انداخته و آسایش و آرامش را سلب می کند و به وحشت و توحش

مبتلا می سازد .

*زیرا افکار و اعمال بشر را از مقصود و کمال ابدی می اندازد و عقیم و بی ریشه می کند و لذا انسان به

قشری گری و بطالت دچار شده و در نزد خودش ھیچ و پوچ می گردد .

از کتاب ” دایره المعارف عرفانی ” استاد علی اکبر خانجانی جلد دوم ص ۷۹

————————–

بیشتر بخوانید
بزرگترین گناه (چگونه میتوان دلیر شد؟)
بزرگترین گناه (چگونه میتوان دلیر شد؟)
 
علی علیه السلام ترس را بزرگترین گناه نامیده است. ولی بنظر ما ترس علت العلل گناه و ذات ھمۀ
گناھان است و نه نوعی از گناه . از آدم بزدلی پرسیدند : چرا اینقدر می ترسی کمی دلیر باش. در پاسخ
گفت : ترس که در جیبم نیست که آن را بیرو ن بیاندازم بلکه در دل من است و متاسفانه دستم به دلم
نمیرسد .
براستی وقتی که از آدم ترسو سخن می گوییم از دلی ترسو سخن می گوییم . و اما دل ترسو ھمان دل
غیر مؤمن است چرا که ایمان به معنای احساس امنیت است و دلی که ایمان ندارد ھمواره در ترس و
دغدغه است حتی در ایمن ترین شرایط . از این نکته میتوان فھمید که ترس عین بی ایمانی است و
منشاء باطنی ارتکاب به ھر گناھی می باشد . به ھمین دلیل آدمھای ترسو مجبورند در زندگی خود
مستمراً بواسطۀ ثروت اندوزی و قدرت اندوزی و لشگر آفرینی و نھایتاً بواسطۀ بیمه ھا از بیم خود بکاھند
ھر چند که ھمه این عوامل بیرونی کاھندۀ ناامنی موجب افزایش ھراس قلبی می شود که جنونھا و
جنایت ھا و خشم ھا و سکته ھای مغزی و قلبی از نشانه ھای این ھراس ھستند و نھایتاً به مصرف
مسکن ھا منجر می شود .
ترس گناه نیست بلکه گناه آفرین است پس ترس را باید امّ الذنوب نامید ھمانطور که دروغ را امّ الفساد . و
اصلاً بعنوان زایندۀ مفاسد خود حاصل ترس است ترس از فقر و بیکسی و بی آبرویی و مرگ و نابودی .
و میدانیم ک منشاء ھمۀ ترسھا ترس از نابود شدن است . بنابراین ایمان به حیات بعد از مرگ تنھا داروی
ترس است . ترس بزرگترین بیماری دل انسان است و علاجی جز ایمان ندارد و برای فائق آمدن بر این
مرض عظیم کافی است که در حد توان دست از اعمال نادرست برداریم زیرا خداوند می فرماید که ھیچ
دلی بی اذن او ایمان نمی آورد و دلی که اذن ایمان ندارد به دلیل تبھکاری صاحبش می باشد . پس برای
شجاع شدن باید نیکوکار شد .
 
از کتاب ” دایره المعارف عرفانی ” استاد علی اکبر خانجانی جلد دوم ص ۵۸
————————————–
بیشتر بخوانید
عرفان اسلامی-فلسفه وطن-فلسفه نور-حکمت فرقانی-فلسفه جبر و اختیار-نگاهی به اساطیر ملل (فلسفه اسطوره شن

کوشش و ارزش

گر چه وصالش نه بکوشش دهند      هر قدر ای دل که توانی بکوش
این سخن حافظ یکی از گوهرهای جهان حکمت و معرفت عملی و علم دین است. تلاش و پایداری جهت رسیدن به ارزشها و مقامات معنوی و عرفانی و تقوائی امری واجب است و هیچکس مادرزاد با این مقامات به دنیا نیامده است و اگر هم کسی چون مسیح (ع) نبی به دنیا آمده بدون تلاش و جهاد پیگیر قادر به حفظ نبوت خود نبوده است. ولی راه رسیدن به این ارزشها راهی خطی و علت – معلولی نیست بلکه جهشی و عروجی و اشراقی است که با نظری از حضرت حق نفس تلاشگر و مجاهد را تبدیل می کند و به تقوا و معرفتی باطنی و ذاتی می رساند و تا قبل از این واقعه همه ارزشها عاریه ای و جمادی است و به بیانی ظاهری و بی ریشه می باشد و امّا آن عرصه آمادگی دریافت لطف و نظر الهی آنگاه است که فرد سالک و مجاهد راه حق در تلاشهایش ناکام شده و نهایتاً از خودیت خود در این راه کاملًا مأیوس گردیده و جز خدا هیچ امیدی نداشته باشد. چرا که هر صفت نیکو و مقامی معنوی در انسان حاصل انهدام جنبه ای از منیّت نفس است و اتفاقاً غولترین و لطیف ترین منیّت ها حاصل تلاشهای دینی و اخلاقی است که غروری ابلیسی پدید می آورد. کسی که در این تلاشها ناکام شد اگر کافر نشود و روی برنگرداند به غایت خشوع باطنی می رسد و این عرصه لطف خدا و نظر خاص او به دل مؤمن است که بناگاه او را متحول و تبدیل می کند و یا امامی را برایش می فرستد تا هدایت شود.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۲۴۹

فلسفه وطن
«حبّ وطن از ایمان است.» پیامبر اکرم (ص)

وطن همان زادگاه است یعنی جائی که آدمی از آن منشأ پا به عالم وجود نهاده است. پس خاک زادگاه هر کسی همان خاکی است که او از آن آفریده شده است و نیز آب و هوایش. پس خاک زادگاه هر کسی جای دستان خدا در خلقت اوست. حبّ وطن همان حبّ خلقت است و خلق. و حبّ وجود خویشتن است و قدر این واقعه. و این همان حبّ پروردگار است که ایمان نامیده می شود. هر که وطنش را دوست ندارد اصلًا کل زمین و اهلش را دوست نمی دارد و نیز کل جهان هستی را. زیرا جهان هستی همان گسترده و قلمرو وطن و هستی اوست. پس واضح است که حبّ وطن ربطی به نژادپرستی که موجب نفرت از مابقی بشریت است ندارد. ناسیونالیزم اگر دارای چنین جوهره ای باشد مهد انترناسیونالیزم (جهان وطنی) است و با آن هیچ منافاتی ندارد. به تجربه می بینیم آنانکه از زادگاه و میهن خود نفرت دارند از کل بشریت بی زارند هر چند که بخواهند این خود- بیزاری را در لباس جهان– وطنی پنهان کنند. هیچکس همچون انبیای الهی دارای حبّ زادگاه نبوده اند و اکثرشان زادگاه خود را مبدّل به معبدی بزرگ ساخته اند زیرا خداوند از همان خاک با آنان سخن گفته است. و در عین حال هیچکس همچون پیامبران دارای حبّ به کل بشریت نبوده اند. سجده بر خاک یکی از نشانه های حبّ خلقت است که در حبّ وطن آشکار می گردد. حبّ وطن همان حبّ تن و قداست آن می باشد. کسی که تن و وطن خود را دوست نمی دارد اصولًا کسی و چیزی را دوست نمی دارد. خداوند با هر مؤمنی از طریق تن و وجود خود او و در زادگاه او با او رابطه بر قرار می کند آنهم به زبان مادری او. پس بیزاری از وطن و زبان مادری از نشانه های قدرنشناسی یعنی کفر است. با اینهمه مؤمنان برای حفظ و ارتقای ایمان خود لااقل یکبار مجبور به جلای وطن می شوند که هجرت نامیده می شود که در رجعت دوباره به وطن به فتح و پیروزی در دین می رسند. آدمی در غربت و دوری از وطن است که می تواند در یاد آن خدا را و ازلیت هستی را یعنی مبدأ را به یاد آورد و لذا معاد را که از اصول دین است درک نماید. اصولًا تمام دین چیزی جز جریان به یاد آوردن (ذکر) گذشته تا لحظه خلقت ازلی نیست که همان مقام لقاءالله است. در اینجا ازلیت عین ابدیت می گردد. یعنی آدمی در رجعت به گذشتته است که به لحاظ معنا به پیش می رود. این از جادو و اسرار معرفت دینی و حرکت جوهری در انسان است. هم در قلمرو عرفان و هم روانکاوی رجعت به گذشته و درک و به یاد آوردن دوران کودکی یکی از مقاصد و روشهای مهم رشد و اشراق است. از این منظر حبّ وطن دارای یک حقیقت عرفانی نیز می باشد.
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش            باز جوید روزگار وصب خویش
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۲۴۶

فلسفه نور

نور چیست؟ نور فقط آن چیزی نیست کبه از آفتاب بر جهان می تابد و ما به واسطه آن جهان بیرون را می بینیم زیرا در فقدان خورشید هم می بینیم و بلکه تاریکی مطلق را هم می بینیم. و بلکه حتی آنگاه که چشمان خود را بر هم می نهیم نیز باز هم چیزهایی می بینیم و نیز جهانی را که با چشمان بسته در عالم خواب می بینیم. و نیز آن چیزی است که در درون ما می تابد و خیالات و تصورات درونی را با آن می بینیم. جهان تحت الشعاع نوری که از ذات ما بر می تابد دیده می شود. پس آن نوری که به واسطه اش می بینیم از آفتاب و مهتاب و ستارگان و یا برق و آتش نیست بلکه منشأ این نور در درون ماست. آفتابی بسیار نافذتر و نوری بسیار رقیق تر از نور آفتاب در درون ماست که به واسطه آن آفتاب و تاریکی را هم می بینیم و درون و برون خود را و عالم غیب را و نهایتاً خود خدا را هم با آن نور می بینیم. و این نور معرفت در ذات ماست که هر کسی که به سر منشأ این نور برسد به مشاهده کامل می رسد و به ذات وجود می رسد و این نور وجود است که چندین نوع و درجه دارد: نور، نور فوق نور، نور علی نور، نور ماقبل نور و نور النور. کل محسوسات و معلومات بشر، نوری اند. این همان نوری است که حکمت اشراق بر آن استوار است و شیخ سهروردی یکی از بزرگترین کاشفان آن است و شهید کشف آن است. این همان نوری است که در قیامتکبری بر همه می تابد و خداوند دیدار می شود: نور عرفان و عشق و لقاء
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۳ ص ۸۰

حکمت فرقانی

می دانیم که «فرقان» نام دیگر قرآن است و در حقیقت محصول نهایی معرفت قرآنی می باشد . اگر قرآن کتاب هستی شناسی و نهایتاً خداشناسی است پس مجموعه این شناخت ها منجر به شناخت پدیده های جهان هستی بعنوان نشانه های خداوند ( آیات ) در عالم وجود می شود و می دانیم که نائل آمدن به مقام فرقان بعنوان درجه ای از علم و حکمت الهی یکی از آخرین مدارج انبیای اولوالعزم بوده است. فرقان در لغت از مصدر «فرق» می باشد و این همان شناخت فرقها و تشخیص مرزها و علم بر حدود موجودات است و عین هستی شناسی است و به مثابه شناخت باطن قرآن می باشد که منجر به شناخت حریم ها می شود که در صفات بشری همان درک حرمت هاست. به همین دلیل نتیجه حاصل از فرقان بعنوان علم حدود همانا درک احکام شریعت و اخلاق دینی و وظایف اجتماعی و حرمت های انسانی می باشد که نهایتاً انسان را به حریم الهی می رساند. واژه «حرم» در ذاتش دارای دو معنای متضاد است: نزدیک شدن و حرمت نهادن و نیز دور شدن و تحریم نمودن. این همان منشأ حلال و حرام در رابطه است. پس فرقان علمی است که تکلیف انسان را با موجودات عالم هستی معین می کند و در واقع علم الوظیفه است. و منشأ پیدایش مرز حلالها و حرامهاست. یکی از محوری ترین رسالت ما در این نشریه همین فرقان شناسی است و اگر از بطن این شناخت که به روش پدیده شناسی و با استفاده از علوم انسانی و معرفت نفس احکام و حدود الهی و حرم ها و حلالها رخ می نماید امری کاملًا منطقی است. در حقیقت ما به روشی دیگر که همان معرفت نفس است یک بار دیگر از منشأ شناختِ حدودِ وجود به حقانیّت احکام الهی می رسیم و این تصدیق کلام پیامبر اسلام است که: « زین پس رهروان معرفت نفس به حقایق دین من نائل می ایند ». در حقیقت آنچه که در فلسفه یونانی و حکمت اشراق و نیز پدیدارشناسی مدرن موسوم به هستی شناسی است در زبان قرآنی همان علم توحید است که از بطن فرقان رخ می نماید. یعنی فقط از طریق تشخیص مرز و فرق بین هستی ها بواسطه معرفت می توان به ذات واحده عالم وجود یعنی هستی مطلق و وجود فی نفسه که خداوند است رسید همانطور که در قرآن می خوانیم که براستی خداوند حائل است بین ظاهر و باطن هر چیزی. به همین دلیل علی (ع) بعنوان مظهر حکمت و علم لدنّی و بزرگترین قرآن شناس، معروف به فاروق اعظم است.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۲۲

فلسفه جبر و اختیار

جبر و اختیار از قدیمی ترین مباحث قلمرو حکمت و فلسفه و روانشناسی بوده است که هرگز پاسخی روشن نیافته تا اینکه بتدریج از عرصه اندیشه بشر حذف و به فراموشی سپرده شده است. در قلمرو خودشناسی معضله جبر و اختیار در رأس همه امور قرار دارد و لذا در مکتب عرفان علوی هم جایگاه برجسته ای داشته است که پاسخ نهائی بر این دوگانگی و تضاد امری مابین و برتر است. ولی مسئله اساسی اینست که جبر و اختیار در قلمرو نفس و عملکرد و اندیشه بشر براستی درک نشده است و لذا پاسخی هم نیافته است. می دانیم که همه فلسفه ها در تاریخ بشری و نیز همه فرقه های مذهبی بر اساس اصالت یکی از این دو امر پدید آمده است و یا امری سوم و بینابینی مثل فلسفه مشاء و اشراق و عرفان و یا فلسفه های اصالت وجود و ماهیت. همه فرقه های بنیادی در جهان اسلام نیز بر یکی از این وضعیت ها پدید آمده است مثل مکتب قدریه، جبریه، معتزله و امثالهم. در قلمرو خلقت انسان و در قبال خداوند در یک کلام همه مخلوقات مجبورند: مجبور به وجود داشتن. از منظر وجود و عدم که اساسی ترین مسئله می باشد انسان نیز مجبور است و مجبوریات همان مخلوقیات است. وقتی وجود انسان جبری باشد صفات و اعمال و احساسات و افکارش نیز معلول این جبرند و مختارانه ترین اعمال بشری هم تحت الشعاع جبر وجود قرار دارند. از این دیدگاه انسان از هر مسئولیتی مبراست و درست به همین دلیل است که همه مکاتب ضدّ دینی و ملحد به لحاظ فلسفی معتقد به انواع جبرها می باشند: جبر وجود، جبر تاریخ، جبر اجتماعی، جبر اقتصادی، جبر روانی، جبر وراثتی، جبر ژنتیکی، جبر طبیعی، جبر متافیزیکی و غیره. گوئی آدمی فقط در قلمرو و آگاهی و باورهای خود دارای اختیار است و آن اینکه این جبر را بپذیرد و تصدیق کند و یا اینکه منکر شود و با آن جدال نماید. نوع اولش باور دینی است و دومی هم باور کافرانه می باشد. اعمال بشر معلول اندیشه اوست و اندیشه او هم معلول احساسات و امیال ناخودآگاه و ناخواسته اوست زیرا دل آدمی بعنوان مهد بروز خواسته ها و گرایشات و عشق و نفرتش مطلقاً تحت اراده و کنترلش نیست. پس آدمی به لحاظ احساس و اندیشه و اعمالش تماماً مجبور است. و این بدان معناست که انسان تماماً مخلوق است و بتدریج بواسطه احساس و اندیشه و عملش خلق و تربیت می شود. ولی انسان مختار است که این مخلوقیت را بپذیرد و یا انکار نماید. و این تنها اختیاری است که داراست یعنی مختار است که مجبور باشد و یا مختار. مجبور بودنش همان تسلیم و مسلمان بودن و مرید اراده خدا بودن است تا آن حد که جبر الهی را بپرستد. ولی مختار بودنش بمعنای نبرد با اراده خدا در خویشتن است و لذا این اختیار موجب تضاد و جنگ انسان با خودش می باشد با افکار و احساسات و کردارهایش. اولی ایمان است و دوّمی هم کفر. برخی حتّی همین حد از اختیار بین مختار بودن و مجبور بودن را هم امری جبری و مشروط به شرایط تربیتی و اقتصادی و اجتماعی و سیاسی می دانند بدین معنا که انسان تا آنجا که دارای امکانات و آ زادی باشد هرگز مجبور بودن را برنمی گزیند و لذا اختیار کردن جبر الهی هم از سر ناچاری و ناتوانی می باشد. یعنی مؤمن یا کافر بودن هم امری مربوط به شرایط است و لذا نوعی جبر است و نه از اختیار. به همین دلیل همه ثروتمندان و صاحبان قدرتهای دنیوی بسیار به ندرت اهل ایمان هستند و اگر هم باشند از مکر و نمایش است و مذهبی مشرکانه و منافقانه می باشد. اینست که دینمتعلق به طبقات ناچار و فقیر و تحت سلطه می باشد تا وضع خودشان را توجیه و تقدیس نموده و خود را با شرایط تطبیق دهند. انتخاب کفر هم نوع دیگری از توجیه شرایط و تطبیق با موقعیت خویشتن است. و حتّی در عرصه روایات مذهبی هم برای هر دو جناح منطق و احادیث کافی وجود دارد. همه وقایع سرنوشت ساز زندگی انسان جبری و ناخواسته و وارده هستند: تولد، مرگ و عشق که موجب ازدواج و یا ناکامی می شود که کلّ زندگی را تحت الشعاع قرار می دهد. و امّا واقعه مختار بودن چه وضعی است؟ آیا بدین معناست که انسان مرید امیال و غرایز خود باشد؟ اگر چنین باشد آیا مجبور است یا مختار؟ چنین نوعی از پیروی از خویشتن در آن واحد با دو نوع تفسیر منطقی هم می تواند جبر تلقی شود و هم اختیار. جبر است زیرا انسان چاره ای جز این ندارد و قدرت امیال و غرایز بشری او را وادار می کند تا از منشأ این اراده ناخود آگاه پیروی کند. و اختیار تلقی می شود زیرا برای نفس بشر ایجاد راحتی می کند و جدال با آن موجب سختی و فشار است. انسان اگر از اراده نفسانی خود پیروی نکند و به اصلاح تقوا پیشه نماید، اختیار تلقی می شود زیرا از جبر نفس خود رسته است. پس جبر و اختیار فقط دو نوع تفسیر از یک واقعه است و آنچه که مهمتر از معنای جبر و اختیار می باشد، مسئله راحتی یا ناراحتی است. جبر و اختیار دو معضله صرفاً ذهنی هستند و نه نفسانی و غریزی و وجودی. و اکثر آدمها پیروی از نفس خود را آزادی و اختیار می دانند و می پسندند زیرا احساس راحتی و به کام رسیدگی می کنند و عده ای اندک هم در این پیروی، احساس ناراحتی می کنند و آنرا جبر می دانند و لذا با آن می جنگند و این اندک آدمها را مؤمنان می نامند. و می دانیم که ایمان نیز امری قلبی است و به قول قرآن هیچ دلی بی اذن خداوند ایمان نمی آورد. پس با تقوا و با حیا بودن و یا آزاد و هوسباز بودن هم دو امر کاملًا جبری و قلبی و ناخودآگاه است لذا کفر و ایمان هم دو نوع وضعیت روانی و جبری می باشد. لذا مؤمنان خود را آزاد می دانند و کافران را مجبور و بدبخت می خوانند و کافران هم چنین نظری را درباره مؤمنان دارند. از این دیدگاه همه آدمها درجایگاه و نگاه خودشان آزاد و مختارند و هیچک مجبور نیست و در شرایط جبری هم بالاخره مطلوبترین وضع را انتخاب می کنند که به اختیار شان نزدیکتر است. این نگرش خودشناسانه است و از این دیدگاه همه مختارند پس همه در قبال خداوند و وجدان خود و جامعه مسئولند. پس دو نوع انسان داریم: یکی پیروی از نفس را آزادی می داند و دیگری هم مخالفت با نفس را. یکی نفس و غرایزش را برمی گزیند و دیگری هم عقل و دین و اخلاق فطری را. یکی کفر را و دیگری هم ایمان را. در واقع جبر این نوع انسان اختیار نوع دیگری از انسان تلقی می شود و بالعکس. پس جنگ بین فلسفه جبر و اختیار در واقع جنگی لفظی و صرفاً فکری و سلیقه ای است. دعوا بر سر نامگذاری است. دعوای اصلی بر سر این امر است که آیا انسان بایستی مرید امیال خود باشد یا مرید احکام دین خدا. یعنی مرید خود باشد یا مرید خدا. عده ای مجبورند که مختار باشند و عده ای هم مختارند که مجبور باشند. عده ای جبر را انتخاب می کنند و عده ای هم اختیار را. پس نهایتاً انتخابی در میان است و انسان دارای اختیار است بین جبر و اختیار یا بین خود و خدا. و از این میان دو جناح اهل عقل و اهل دل پدید آمده اند. اهل دل، کسانی هستند که خود را انتخاب کرده اند و پیرو امیال قلبی خود هستند و اهل عقل هم کسانی هستند که خدا را انتخاب کرده اند. و امّا نکته آخر اینکه به تجربه می دانیم که اهل دل و آزادیخواهان بتدریج به انوع جبرها و غل و زنجیرها مبتلا می شوند و نهایتاً دلشان مجبور و مقید و رنجور می شود و اهل عقل و دین بتدریج از جبرهای بیرونی آزاد می شوند و دلشان رستگار و رها می شود. یعنی جبریون به اختیار می رسند و اختیاریون هم به جبر. آزادیخواهان مجبور می گردند و متقیان هم آزاد می شوند از اسارت دنیا و اهلش. پس خلاصه کلام اینکه جبر از اختیار برمی خیزد و اختیار هم از جبر، آدمی یا مجبور است که مختار باشد و یا مختار است که مجبور باشد. و نهایتاً هر جبری به اختیاری دگر و برتر می رسد و هر اختیاری هم به جبری دیگری می انجامد. پس واضح است که حقّ آدمی امری براستی فوق جبر و اختیار است و یا به قول علی (ع) امری بین این دو امر می باشد و به نظر ما فراسوی این دو امر است و آن امر هم چیزی جز عشق نیست: عشق الهی در ذات بشر. آنکه در وادی عملی و کردار دنیوی خود آزادی و اختیار را انتخاب می کند در وادی جهان روح و روان و احساس و اندیشه خود به بند کشیده شده و به غل و زنجیر می افتد و عقیم و تباه می گردد و هیچ می شود. و امّا آنکه در عمل بیرونی خود را مقید و متعهد به اصول عقل و اخلاق می نماید در درون خود به رستگاری و آزادی و اختیار می رسد. آدمی بین این دو نوع آزادی انتخاب می کند: آزادی دنیوی یا اخروی، آزادی تن یا روح، اختیارعمل یا اراده. و عاقلانه آن است که انسان آزادی و اختیار وجه جاودانه وجودش را برگزیند تا بعد از مرگش به اسارت و نابودی دچار نشود و امکان رهائی از قبر را داشته باشد. هیچ فریبی هولناکتر از آزادی اعمال ظاهری نیست. این همان وسوسه شیطان است. آنکه تن خود را به زنجیر عقل و تعهد و حقیقت می کشد روحش را از اسارت آزاد می کند و در کلّ جهان هستی صاحب اختیار می شود و به وجودی جهانی می رسد. ولی پرستنده آزادی عملی در تن خود محبوس و مجبور است و اعمالش از بدنش فراتر نمی رود.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۱۳۵

نگاهی به اساطیر ملل (فلسفه اسطوره شناسی)

تاریخ باستان اقوام و ملل بر روی زمین تماماً با سرگذشت اساطیر و الهه های آسمانی عجین و از آن غیرقابل تفکیک است. آنچه که امروزه فرهنگ نامیده می شود در طی هزاران سال چیزی جز اسطوره شناسی اقوام بشری نبوده که تا به امروز نیز بطرزی غیرمستقیم در تار و پود فرهنگ ملل حضور دارد و فعال است. اساس قدیمی ترین فرهنگ مکتوب جهان تماماً بر اساطیر ا ست: اوپانیشادها، اوستا، ایلیاد، اودیسه و شجره نامه خدایان که ارکان تاریخ مکتوب بشر بر روی زمین محسوب می شوند چیزی جز سرگذشت خدایان با انسان نیست. در اساطیر هندو حدود چهار هزار خدا وجود دارند. در اساطیر یونانی بیش از یکصد خدا هستند و از همه اینها کمتر تعداد خدایان مذاهب ایرانی در اوستا می باشند. که البته در هر یک از این نظامهای اساطیری یک خدای خدایان حضور دارد که در مذهب هندو کریشنا است در ایران اهورمزدا و در یونان هم زئوس. در تمدنهای چین و ژاپن و مصر و آمریکای لاتین که بسیار قدیمی تر از ایران و هند و یونان می باشند و آثار مکتوبی هم بر جای نگذاشته اند طبق سنگ نوشته ها تماماً حاکمیت انواع اساطیر را نشان می دهد. این اساطیر بتدریج در طول تاریخ و با رشد اندیشه بشری به زمین نزدیکتر شده و دارای مفاهیم و نامهائی انسانی شده اند و گاه تبدیل به مفاهیمی علمی و فلسفی و دینی و عرفانی گردیده اند مثلًا ملائک و شیاطین در قلمرو مذاهب ابراهیمی جایگزین بسیاری از اساطیر کهن شده اند که همان هویت ها را دارا هستند. و یا در عرصه علم مفاهیمی مثل انرژی، جاذبه، سیاهچاله ها و پدیده های نجومی. و یا در قلمرو فلسفه مفاهیمی همچون عشق، منطق، معرفت، اشراق و امثالهم تبلور صفات و قدرتهائی است که به برخی از خدایان اساطیری اختصاص داشته است و یا مفاهیمی همچون کیمیا، اکسیر، آب حیات و غیره. و یا در ادبیات عرفانی ما مفاهیمی مثل شاهد، ساقی، می، جام جم، یار، زلف، خال و غیره. بیانگر نزول آسمانی مفاهیم اساطری کهن در وجود انسان است و انسانی شده همان اساطیر آسمانی می باشد. بطور کلی می توان سیر تاریخ بشر را عرصه نزول مفاهیم و پدیده های آسمانی و متافیزیکی در حیات انسانی دانست و یا تجلی آسمان در زمین و ظهور خدایان در انسانها. و بروز صفات اساطیری در کردار بشری. تا آنجا که مخصوصاً در عرفان اسلامی شاهد ظهور خداوند خالق در انسانی بنامانسان کامل یا پیر و امام هستیم که مشابه آن در مذهب هندو مصداق برهمن است و در حکمت یونانی در آخرین مراحل کمالش شاهد ظهور انسانی بنام سوفیست هستیم. اینها جملگی مظاهر ظهور کریشنا و الله و اهورمزدا و یهوه و زئوس و آپولون می باشند. مذاهب ابراهیمی همه خدایان اساطیری و بت های زمینی آنها را نابود کردند و بشر را بخود آوردند و با ظهور حکمت و معرفت نفس در شرق و غرب عالم این روند تحول آسمان به زمین و خدا به انسان در عرصه عرفان
اسلامی با ظهور نخستین انسان کامل علی (ع) کامل شد. با این واقعه فقط مذهب کامل نشد بلکه تاریخ علم نیز آغاز شد که از جهان اسلام بود. و از این واقعه است که حتی آن خدای یگانه هم در وجود انسان سکنی گزید و این عرصهقیامت است.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۶۷

برهان گودل یا فروپاشی منطق علمی

کورت گودل بزرگترین فیلسوف و ریاضیدان مدرن اروپا است که نظریه منطقی– ریاضی او به نام همو و تحت عنوان «برهان گودل» مشهور است. این فیلسوف ریاضیدان در تدارک یک فلسفه مبتنی بر ریاضیات که بتواند منطق بشر را تبدیل به فرمولهای ریاضی کند نهایتاً به این گزاره منطقی رسید که: «هر گزاره منطقی به همان میزان که درست است نادرست است و درستی هر امری از نادرستی آن است». این نظریه نیز همچون نظریه نسبیت و عدم قطعیت توانست نیهیلیزم را که یک فلسفه بسیار کهن یونانی بود یک بار دیگر به لحاظ علمی به اثبات برساند. این فلسفه را جورجیاس حکیم در سه مرحله بدینگونه بیان میکند: اولًا هیچ چیزی وجود ندارد. ثانیاً اگر هم چیزی وجود داشته باشد قابل شناخت نیست. ثالثاً اگر هم قابل شناخت باشد قابل آموزش به دیگران نیست. اصل اول نیهیلیزم جورجیاس که یک حکیم صوفی و موحد بود همان بیان گر مکتب اصالت فنا می باشد که مذهب عارفان اسلامی است. اصل دوم بیانگر مکتب لادری (من نمی دانم) و شکاکی گیری و نیهیلیزم فلسفی و عبث گرایی منطقی می باشد که یکی از دیگر ارکان عرفان اسلامی در نقطه مقابل فلسفه است. و اما اصل سوم بیانگر مکتب تصوف و عرفان عملی در اسلام است که علم حقیقی را قابل اکتساب و تدریس نمیداند و بلکه امری قلبی و اشراقی می خواند که بواسطه تزکیه نفس و خودشناسی در رابطه با یک پیر عرفانی ممکن می آید. عجیب است که حکمت همه حکیمان عصر کهن که قرنها مورد طرد و ابطال و نسیان قرار گرفته بود و بسیاری از آنان همچون سقراط بر این ادعای خود شهید شده بودند امروزه به واسطه دانش و دانشمندانی که منکران حکمت بودند و آن را محاکمه و طرد نموده بودند علیرغم میلشان اثبات می شود.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۱۴

پیامبران آخرالزمان

می دانیم که بقول قرآن کریم دین در نزد خدا یکی است و همه پیامبران بر دین واحدی بوده اند و تفاوت احکام و آداب یکی مربوط به فرهنگ و شرایط تاریخی نزول دین است و دیگری مربوط به میزان رشد جوامع بشری برای درک و پذیرش احکام الهی. انگشت شماری از پیامبران دارای کتاب بوده و آوردندگان اصول و ارکان دین برای بشریت بوده اند و مابقی که از هزاران بیشند بر پادارندگان دین و احیاگران و تشریح کنندگان احکام به زبان زمانه بوده اند. پس اکثر پیامبران به مثابه اوصیای اولوالعزمها هستند تا دین را از بوته فراموشی خارج کرده به منطق جدید آورند و از آن خرافه زدایی نمایند. پس علما و محققین و مجتهدین واقعی نیز در جرگه این پیامبرانند همانطور که پیامبر اسلام علما را اوصیای انبیا نامیده است. و اما این احیاگران جدید به صرف علوم عقلی و دانش تاریخی از دین قادر به انجام این رسالت نخواهند بود و بلکه بایستی اتصال قلبی و روحانی به حق داشته تا بتوانند احکام الهی را به قدرت یقین قلبی تفقه کنند و این همان علم فقه است که علمی اشراقی است همانطور که در قرآن کریم امر تفقه به قلب منوط شده است. این احیاگران در واقع رسولان عرفانی هستند و نه جبرائیلی. که علاوه بر دانش زمانه و عرفان قلبی بایستی دارای عشق به احیای عدالت نیز باشند. و اینگونه است که خلاء ختم نبوت جبران می شود.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۲۰

عرفان و خون

جدای اینکه همه عارفان همواره جان در آستین دارند و هر یک دهها موت ارادی را تجربه می کنند تا بقول علی (ع) خالص شوند و بسیاری از آنان به تراژیکترین وضعی شهید شده اند چرا که اسرار در میان آورده اند ولی به لحاظ اجتماعی و تاریخی هم شکوفائی عرفان رابطه ای مستقیم به حجامتهای اجتماعی داشته است و در دوره جنگهای خونین شاهد ظهور عالیترین عرفانها بوده ایم. در تاریخ اسلام شاهد سه دوره کلی از جوشش عرفانی هستیم که نخستین مرحله آن از قلب خونین واقعه عاشورا آغاز می شود و در طی یک سده از آن ماجرا شاهد ظهور صدها عارف و صوفی هستیم که الّبته اکثرشان بر مدار وجود خونین امامان رخ نموده اند که دو تن از مشهورترین آنان در این دوره عبارتند از شخصیت افسانه ای «ابن سنان» و نیز با یزید بسطامی، موج دوم جوشش عرفانی از بطن جنگهای صلیبی پدید آمد که شاخص ترین سیمای این دوره منصور حلاج و شیخ اشراق است که هر دو شهید شدند. و امّا موج سوم و خونین ترین دوره تاریخ اسلام ایرانی واقعه حمله مغول می باشد که از دریای خون این ماجرا بزرگترین عرفای ایرانی و فارسی زبان در جهان آشکار شدند که عطار و مولوی و شمس و حافظ از این جمله اند و بسیاری دگر. و اکثر عارفان این دوره جان سالم بدر بردند زیرا مردم زیر تیغ مغول بودند. و امّا شور عرفانی در کشورمان افول کرده بود که با وقوع انقلاب اسلامی و حمله عراق یکبار دگر برخاست که این واقعه را بایستی موج چهارم دانست. به یک معنا آنگاه که جامعه ای دچار حجامت شده و خون زلالتر و پاکتر می گردد و نیز بطالت حیات دنیا بیشتر مشهود می شود امکان بیداری بیشتری پدید می آید. و امّا آن عارف مطلق نیز در آخرالزمان و در یک طوفان خون جهانگیر ظهور می کند.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۶۸

استاد علی اکبر خانجانی 

بیشتر بخوانید
کفر چیست؟
کفر چیست؟
 
طبق معارف قرآنی و سنّت انبیاء و اولیای خدا ، کفرلزوماً نمازخواندن نیست ، حرفھای دینی نزدن و خدایا
خدایا نگفتن نیست ، به روضه و مسجد نرفتن نیست ، خیرات ندادن و…. نیست.
خداوند در کتابش مؤمنان را امر به اقامه صلواه می کند پس معلوم است که قبلاً اقامه صلواه نمی کرده
اند . ونیز اینکه نمازگزاران عادتی و ریائی را دشمن دین می خواند و خیرات نمودن و مساجد ساختن و آب
و جارو نمودن بدون اطاعت رسول را نشانه نفاق و مستحق عذاب می خواند و از جمله نشانه ھای نفاق را
سخنان دینی و زیبا می خواند که جلب نظر مردم کند تا آنان را بفریبد.
کفر در وادی عمل مشخص می شود ھمینطور ایمان.
کافر کسی است که متکبر است و واقعیت ھا را کتمان و یا نھان می کند . دروغگوست، بی دلیل به دیگران
تھمت می زند ، ادب ندارد تاب سخن انتقاد آمیز را ندارد ، نصیحت ناپذیر است ، چاپلوس است . و عاشق
چاپلوسان . برای خود وظیفه ای نمی شناسد و اگر کاری کند تماماً احساس ایثار و منّت و برای بدام
انداختن دیگران و توقعات ناحق است . از عاقلان و پاکان فراری و بیزار است . تقوا و محبت را ریاکاری می
خواند و وقاحت و بولھوسی را صداقت می نامد . لحظه ای آرام و قرار ندارد و غرق در اشتغال و یا عیاشی
است . از تنھائی چون مرگ می ھراسد . از فقرا بیزار است و تکبّر می کند و در مقابل ظالمان متواضع
است . و دین و معرفت را فقط برای امور اقتصادی و حیثیتی و ریاست و فخرفروشی و فریبکاری میخواھد .
چشم دیدن آرامش و عزت خود را ندارد و حتی نسبت به خود و خانواده اش بخل دارد و چشم دیدن آرامش
و عزت خود را ندارد و مجذوب کسانی است که او را خوار و خفیف می کنند . کافر منکر نیازھای غریزی
خویشتن است و آنھا را خوار می دارد و کتمان می کند و لذا به گناه مبتلا می گردد . کافر منکر است، منکر
ھر چه واقعیت بخصوص واقعیت وجود خویشتن . کافر نسبت به خودش کور است و در جھان اوھام
و آرزوھا و تصورات واھی زیست می کند . کافر در مراتبی از جنون است و آداب دینی موجب رشد این جنون
و رسوائی می شود.
 
از کتاب ” دایره المعارف عرفانی ” استاد علی اکبر خانجانی جلد دوم ص ۷۳
بیشتر بخوانید
اصول دین چیست؟
اصول دین چیست؟
 
متاٌسفانه بسیاری بر این گمان ھستند که دین عبارتست از نماز و روزه و خیرات و حجّ و امثالھم . درحالیکه
« فرع » به معنای میوه و ثمره و معلول است که بطور طبیعی از اصل یک واقعه ای رخ می نماید .
اینھا فروع دین ھستند اصول دین دو جنبه دارد : عملی واعتقادی ! اصول اعتقادی دین ما ھمانھا ھستند که ھمه
می دانیم یعنی توحید و نبوّت و معاد و عدل و امامت . اینھا جنبه ذھنی و احساسی دین است و امری درونی
و نامرئی است . و اما اصول عملی دین ھمانھائی ھستند که اکثر ما از یادشان می بریم و عبادات (نماز
،روزه و….) را ھمان اصول عملی دین می پنداریم . در حالیکه عبادات محصول ثانویه عمل به اصول دین
ھستند و اموری کاملاً شخصی و معنوی محسوب می شوند .
و امّا اصول عملی دین چیست؟ صداقت ، قناعت ، سخاوت ، صبر، عفّت ، ادب ، خویشتن داری ، محبّت ،
رزق حلال، دوری از زنا و ربا و ریا و…. اینھا ھمان اخلاق فطری بشرند و ارکان ھمه مذاھب حقّه الھی می
باشند.
انسان به میزانی که این اصول را در زندگی روزمره به فعل در می آورد به باور قلبی اصول اعتقادی دین
می رسد و به تدریج عبادات که میوه ھای وجود یک موٌمن ھستند بصورت نیازی روحانی آشکار میشوند
که جملگی قلمرو پرستش پروردگارند . در واقع اصول عملی دین موجب تقرّب انسان به خداوند شده و این
تقرّب موجب پرستش می شود و نماز و روزه و انفاق و جھاد و ابلاغ معارف دینی پدید می آیند.
برخی می پندارند که برای دین دار شدن و ایمان آوردن بایستی عبادت کرد و خیرات داد و امثالھم . در
حالیکه برای ورود بر دین خدا و قلمرو ایمان الھی بایستی زندگی را براساس فطرت و احکام اخلاق اصلاح
نمود . بایستی دروغ و ریا و حرص و بخل و تھمت و حرام خواری و روابط نامشروع را از اعمال خودپاک نمود
و این ھمان رویکرد به خداوند است . این ھمان ورود به دین وحرکت بسوی اوست . این حرکت چون به
حریم الھی می رسد موجب عبادات می شود ھمانطور که انسان به ھنگام ورود به خانه یک سلطان یا
استادی ، کرنش می کند و ادب بجا می آورد و اظھار ارادت می کند . در غیر اینصورت انجام عبادات یک تاٌتر
است یعنی دین نمائی . واین ھمان نفاق است.
کسی که دروغ می گوید و تھمت ناروا می زند و نماز ھم می خواند . کسی که شغل حرام دارد و زکوه می
دھد . کسی که ربا می خورد و به حجّ می رود و….. در واقع مشغول اشدّ معصیت به خداست وخداوند را
به گمان خود فریب می دھد . این نفاق است که پست ترین مقام بشر در جھان می باشد و منافقین ھم
ملعون ترین مردمان در نزد خدا ھستند.
دین از توبه آغاز می شود که ھمان ترک امیال و رفتار نادرست است و سپس انابه آغاز میگردد که رویکرد
به فروع دین است . اول باید از دنیا پرستی و مردم پرستی دست کشید و سپس به خداپرستی یعنی نماز
روی آورد. اوّل بایستی از حرام خواری دست کشید و سپس روی به خمس و زکوه و انفاق نمود . اول
بایستی از اشاعه جھل و دروغ و جنون دست کشید و سپس به ابلاغ دین و امر به معروف ونھی از منکر
پرداخت . اول بایستی از نژاد پرستی و خانه و خاندان پرستی دست کشید و سپس روی به خانه خدا
(حج)نمود اول بایستی از جنگ برای دنیا دست کشید وسپس برای دین خدا جھاد کرد و. …..
 
مرحله اول ھمان اصول عملی دین است و مرحله دوم نیز فروع عملی دین محسوب می شوند که متعاقباً
پدید می آیند .
ولی بسیاری بطور وارونه عمل می کنند و اینگونه است که یک دین وارونه و یک زندگی و ھویت وارونه رخ
میدھد . ھم عرق می خورد و ھم نماز می خواند . ھم مال مردم می خورد و ھم خیرات میدھد . ھم دروغ
ودر آن روز ملائک می گویند » . می گوید و ھم قسم بخدا می خورد و…. و این موجب پیدایش جنون است
قرآن. «. پروردگارا اکثر مردم که خود را خداپرست می نامند پس چرا دیوانه اند
یکی از بزرگترین علّت نفاق و جنون و پوچی و بی ھویتی ما اینست که فروع دین را بجای اصول دین گرفته
ایم و اصول عملی دین را از یاد برده ایم.
حتی اصول اعتقادی دین (توحید و نبوت و معاد ) تا زمانیکه اصول عملی دین اجرا نشود تبدیل به یک باور
قلبی و یقین نمی شود . آنچه که موجب ایمان به خدا و قیامت می شود نماز و روزه نیست بلکه صدق
و قناعت و عفّت است یعنی تقوا . عبادات محصول ایمان قلبی ھستند و گرنه ابن ملجم می پرورند . و ایمان
قلبی محصول عمل به تقوا می باشد . انسان بی تقوائی که نماز می خواند و به حجّ می رود و امر به
معروف و نھی از منکر می کند در واقع برعلیه دین خدا می جنگد و موجب بی آبروئی دین است . به ھمین
دلیل خداوند در سوره ماعون ، نمازگزاران سھوی و ریائی را از دشمنان دین نامیده است. دین راھی است
که به خدا می رسد . و کسی که بواسطه اصلاح اعمال به حریم الھی رسید اقامه صلواه میکند یعنی به
خدا سلام می کند و با او سخن می گوید . در غیر اینصورت نماز و روزه و حج و خیرات به مثابه حق حساب
و رشوه دادن به خداست و خدا ھم رشوه نمی پذیرد و رشوه دھندگان را رسوا می کند و عباداتشان را
تبدیل به عذاب می کند .
دین از تقوا آغاز شده و سپس موجب ایمان به توحید و نبوت و معاد می گردد و مولد عبادات است . ولی
بسیاری از مردم این راه را وارونه می پیمایند و لذا بجای اینکه بخدا برسند به شیطان و دوزخ می رسند
وآنگاه می گویند که دین خرافه است و موجب بدبختی می شود چون ھر چه نماز خواندیم و خیرات دادیم
پاسخی نشنیدیم .
 
از کتاب ” دایره المعارف عرفانی” استاد علی اکبر خانجانی جلد دوم ص ۶۵
بیشتر بخوانید
آیا اسلام دین عرب جاهلیت است؟
 
آیا اسلام دین عرب جاهلیت است؟
 
 
اگر چنین بود:
 
*ھمۀ امامان این دین بدست اعراب کشته نمیشدند .
 
*در قرآن ، اعراب به اشدّ کفر و نفاق متھم نمی گشتند.
 
*عمدۀ مریدان مخلص رسول و امامان ، غیر اعراب نمی بودند (مثل آفریقاییھا ، ایرانیان ، یمنی ھا و …)
 
*تمام سنّت رسول و امامان بر خلاف سنتھای اعراب جاھلی نمی بود.
 
*اکثریت علما و عارفان اسلامی از غیر اعراب پدید نمی آمدند .
 
*ھمۀ سوره ھای قرآنی با رحمان و رحیم آغاز نمیشد که بر خلاف خشونت و شقاوت اعراب است .
 
*اکثریت اسلام شناسان بزرگ جھان مدرن از غیر اعراب پدید نمی آمدند.
 
*جھا نی ترین فرھنگ و معرفت بشری از مسلمانانی ھمچون حافظ شیرازی و مولای رومی به عرصۀ
 
ظھور نمی رسید.
 
*و نھایتاً در ھزارۀ سوم میلادی که عصر ظھور کفر آشکار و انقراض مذاھب است اسلام وارد عصرشکوفا
 
یی و جھانی شدن خود نمی گشت و روی در روی کفر جھانی قرار نمیگرفت در حالیکه اکثریت حکومتھای
 
عربیحامی کفر جھانی ھستند .
 
 
از کتاب ” دایره المعارف عرفانی ” استاد علی اکبر خانجانی جلد دوم ص ۶۰
بیشتر بخوانید
ماهواره و اینترنت چه می کند و به کجا می برد!
ماهواره و اینترنت چه می کند و به کجا می برد!
 
« آخر الزمان خبر »
 
تکنولوژی ارتباطات و گل سرسبد آن یعنی ماھواره و اینترنت به یکی از بزرگترین آرزوھای بشر لباس عمل
پوشانیده است: آرزوی با خبر شدن از ھر چیزی در ھر کجای جھان و در کوتاھترین زمان. پر واضح است
که این یک آرزوی خبری – اطلاعاتی است و نه علمی – معرفتی . بی تردید تحقق این آرزو برای اھل علم
و تحقیق و معرفت بسیار ارزنده و معجزه آسا می باشد و دامنه علم و تحقیق را توسعه می بخشد. ولی
اھل علم واقعی ھمواره در ھر اجتماع و بر روی کل زمین عده بس قلیلی می باشند و اگر تعریف علم را
به قلمرو حقیقی آن بکشانیم تعداد این افراد ھمواره انگشت شمارند. و این تکنولوژی فقط در خدمت این
انگشت شماران است. و اما با مابقی بشریت بر روی زمین چه می کند؟ آثار فکری،شخصیتی، اجتماعی
و اقتصادی و معنوی این انفجار پیاپی اطلاعات بر روی عامه مردمان چیست؟ با نگاھی تا به امروز به
جوامع پیشرفته جھان می توان گفت که حاصلی جز القای مالیخولیائی کبر و غرور و احساس نبوغ و
پریشانی ذھن و انحلال اراده و تباھی ھویت فردی، نداشته است که متعاقب آن بزھکاری و جنون و
جنایت و آنارشیزم تا فروپاشی مدنیّت کاملاً قابل پیش بینی می باشد. این انفجار اطلاعات موجب انفجار
حافظه عامه بشری می شود. اصولاً خبر، سطحی ترین و عاریه ای ترین نوع دانائی است که در حافظه
آگاه بشر ذخیره می شود. این تل انبار شدن روز افزون اخبار و اطلاعات موجب فروپاشی حافظه بشری و
لذا اراده او می گردد زیرا اراده در درجه اول محصول حافظه آگاه است. این انھدام اراده قلمرو انھدام
ھویت و فروپاشی جوامع می شود و زمینه ظھور نھائی آخرالزمان و قیامت است. این عاقبت سودای خبر
پرستی در بشر است.
الا اینکه یک واقعه فوق بشری مسیر سرنوشت بشر را تغییر دھد.
 
 
از کتاب ” دایره المعارف عرفانی ” استاد علی اکبر خانجانی جلد دوم ص ۳۵
بیشتر بخوانید
اسلام ایرانی-عشق عرفانی-عشق جنسی-عشق مسیحائی-خرافی پرستی

عشق عرفانی و عشق جنسی

تجربه حیات زمینی انسان در تاریخ جز عشق هیچ چیز زیبا و ماندگاری بر جای ننهانده است و به قول حافظ شیرازی تنها یادگار ابدی انسان در کائنات است. و در عین حال این ماندگارترین و عالیترین و شیرین ترین تجربه سر بر آورده از حیرت آورترین و تلخ ترین و تراژیکترین تجربیات نیز می باشد. حکیمان عهد کهن از چین تا یونان باستان بر این باور بودند که جهان هستی مخلوق عشق است و آنچه که موجودات و ذرّات و کرات را برپا می دارد و استمرار می بخشد نیز عشق است. آنها ذات وجود را عشق می دانستند و حتی آنچه را که امروزه قوه جاذبه بین اجرام می نامند، آنها عشق می خواندند یعنی انرژی نهفته در جهان ماده در نزد آنان عشق بود. این معنا در عرفان اسلامیبیانی وسیعتر و کاملتر یافته و تبدیل به یک فلسفه گشته است و اساس فلسفه ابن عربی و مولوی و سهروردی را تشکیل می دهد. علی (ع) نیز میی فرماید پس از قیامت آنچه که ملاک نهائی ارزیابی قرار می گیرد عشق است. در سخنی دیگر آمده است که خداوند از محبّت و کرامت خود جهان را آفریده است. این مقوله در فلسفه های جدید که جملگی ادامه فلسفه ارسطو می باشد محل از اعراب ندارد. و امّا دو نوع عشق در تجربه بشری گزارش شده است: عشق غریزی و عشق عرفانی! عشق اول را همه افراد بشری تجربه می کنند که عشق جمالی است و نهایتا در غریزه و وصال جنسی تباه می شود. ولی عشق عرفانی مختصّ انگشت شمارانی از حق پرستان بوده است و برخاسته از کمال است و وصالش نیز روحانی می باشد. و امّا آنچه که در تاریخ ماندگار شده و رشد یافته و دریائی از معرفت و بیداری آفریده و مبدل به یک فرهنگ و هویّت متعالی گشته است عشق عرفانی می باشد یعنی عشقی که حاصل جذبه معرفت است و سیرت نه صورت و غریزه. به بیان دیگر بایستی از دو نوع عشق بالا تنه ای و پائین تنه ای سخن گفت. البته عشق پائین تنه ای نیز موجب استمرار ابنای بشری برروی زمین است و مدنیّت را پدید آورده است زیرا بدون عشق جنسی هرگز امر ازدواج و تشکیل خانواده ممکن نمی شد. در واقع تمدن مادّی بشر محصول عشق پائین تنه ای و جنسی است ولی تمدن معنوی بشر محصول عشق بالاتنه ای و عرفانی است. بسیاری براین اعتقادند که عشق عرفانی حاصل ادامه تکاملی عشق جسمانی است. یعنی اگر کسی در عشق جسمانی پایدار بماند و حقوق را ادا کند و آنرا تباه نسازد و منجر به نفرت نشود به بالا تنه می رسد و منجر به عشق عرفانی می شود. این همان تعالی عشق از پائین تنه به بالا تنه است. و گوئی فقط عده ای انگشت شمار موفق به این امر عظیم شده اند و مابقی مردم در عشق پائین تنه ای مانده و یا ساقط گشته اند. به لحاظ درک منطقی می توان گفت که عشق عرفانی محصول درک و تصدیق عشق جسمانی و ناکامی این عشق در حیات دنیاست. یعنی عشق عرفانی محصول معرفت بر ذات فنا شونده عشق جسمانی و حیات دنیاسیت. لذا این عشق دارای ذاتی دینی است و از درک و تصدیق ایمان اخروی سر بر می آورد. به همین دلیل عشق جنسی را عشق مجازی می نامند که زمینه عشق عرفانی می تواند باشد. همانطور که عشق جنسی که حقّش رعایت گردد و پاک بماند بقول رسول اکرم (ص)، انسان را به مقام شهادت می رساند. و شهادت اساس معرفت نفس است که قلمرو عرفان می باشد. به لحاظی عشق عرفانی، محصول حقّ فراق و ناکامی در وصال است. در زندگی همه انبیاء و اولیاء و حکیمان و عارفان بزرگ می توان رد پائی از عشق جنسی ناکام پیدا کرد که به فراق انجامیده است. در هیچ داستانی همچون «شیخ صنعان» از عطّار نیشابوری نمی توان رابطه عشق جنسی و عشق عرفانی را درک نمود. این امر در زندگی عارف بزرگی چون ابن عربی نیز حضور داشته است و در غزلیات حافظ هم به وضوح قابل ملاحظه است و نیز سائر شاعران بزرگ و عرصه عرفان. و اما درعرصه عشق عرفانی بین دو انسان، واقعه ای عظیم تر و ماندگارتر از عشق مولانا و شمس به ثبت نرسیده است. واقعه ای که با گذشت بیش از هفت قرن مستمرا منورتر و شکوفاتر شده و جهانی تر می گردد و قلمرو پیدایش یک مکتب و مذهبی نوین گردیده است که کلّ بشریّت را به خود می خواند. واقعه ای که به همان شدّت که عاشقانه است عارفانه و حکیمانه و الهی می باشد و دریائی بی کران از معرفت فزاینده است و خلقت جدید و روحانی یک انسان را همچون تولّدی دوباره و خلقتی دوباره عرضه می دارد. در یک کلام عشق عرفانی تبدیل و اعتلای روحانی همان عشق جسمانی است که کارخانه این پالایش و تعالی همانا تقوی و خویشتن داری در عشق شهوانی می باشد. در واقع آنچه که عشق شهوانی را عرفانی می کند عفّت و عصمت و ادای حقوق این غریزه و صبر بر این امر است که قوّه شهوت را تبدیل به قوّه معرفت می کند وانسان را به کانون عرفانی یعنی امام رهنمون می شود که همان سیر الی الله است و راه محبوب ازلی و ابدی را آشکار می سازد و جاودانگی عشق را به ارمغان می آورد و بقای جسمانی را به بقای روحانی پیوند می زند و آدمی را از اسارت دنیا و عشق های مادّی میرهاند. پس حلقه اتصال عشق شهوانی به عشق عرفانی همانا تقوی و پاکدامنی و عصمت است و بدون تقوا آدمی در عشق شهوانی ناکام و فرسوده و تباه می گردد و در ظلمت غرق می شود. در واقع آنچه که رشد و تعالی نامیده می شود همانا رشد و تبدیل و تعالی شهوت به معرفت است به یاری دین. و بدینگونه انسان پائین تنه ای تبدیل به بالاتنه ای می شود.
شهوت + تقوا= معرفت
عصمت + عشق= عرفان
عصمت و عفّت و تقوی است که شهوت را تبدیل به عشق قلبی می کند و شکم بارگی را تبدیل به عشق عقلی می سازد. درغیر اینصورت دل و عقل آدمی هرگز زنده و خلاق نمی گردد. فی المثل آنچه که بایزید بسطامی را به عشق عرفانی هدایت نمود حفظ عصمت در قلمرو تجرید و تنهائی و عدم ازدواج بود. و آنچه که شیخ خرقانی مریدش را به آن کمال و کرامات رسانید صبر او بر همسری ناموافق و کافر کیش بود و پاکدامنی اش در رابطه با این همسر. و آنچه که «رابعه» را به آن حد از معرفت و کرامت رسانید حفظ عصمت در عشق ناکام بود که از یک کنیزک، عارفی بزرگ پرورد که مردان بزرگ در محضرش شاگردی می کردند.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۱۷۶

عشق مسیحائی

در قرآن کریم می خوانیم که: ای مؤمنان هرگز از روح الله مأیوس مباشید! و نیز می خوانیم که: بهترین دوستان مؤمنان برخی از نصاری هستند. و نیز طبق اعتقاد اسلامی می دانیم که ظهور مهدی و مسیح واقعه ای واحد است. لذا مسلمانان مؤمن طبعاً از عشق مسیحائی برخوردارند و قادر به تفکیک عشق مسیح و مهدی از یکدیگر نیستند. همه عارفان اسلامی نیز دارای عشق شدید مسیحائی بوده و این دو ناجی را یکی دانسته اند و این فلسفه در مکتب ابن عربی بنیانگزار فلسفه وحدت وجود به کمال رسیده است. ایمان اسلامی و مسیحی دارای نوری واحد است و لذا مؤمنان این دو نوع مذهب دارای روح و آرمانی واحدند و باید باشند و کلّ بشریت را بایستی بر این اساس به اتّحاد برسانند و از نفاق انگیزی صهیونیزم شدیداً بر حذر بوده و هوشیار باشند. ملل مسلمان و مسیحی بایستی از فراسوی حکومتها و امپریالیزم و دسیسه های بنی اسرائیلی دست اتّحاد بهم داده و زمینه را برای ظهور ناجی موعود فراهم کنند. مسیح اساس مهدی و اولین حامی او در ظهور است. عشق مسیحائی زیر بنای اعتقادی و تاریخی عشق محمدی است و بدون آن عشق محمدی قابل درک نیست. همینطور است عدالت موسوی. لذا مسلمانان بایستی عدالت موسوی و عشق مسیحائی را از اسارت امپریالیزم و صهیونیزم برهانند و این دو پیامبر بزرگ را از آن خود سازند و به دفاع از آنها برخیزند و بدینگونه وجدان خفته یهود و نصاری را بیدار کنند و امّت واحد ابراهیمی را پی ریزی نمایند. این امر حتی شامل حال امّت بودا نیز می شود: بیائیم از سنّت حقّه عارفان خود پیروی کنیم و چون مولای رومی ظرف درک و پذیرش هفتاد و دو مذهب باشیم.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۹۳

نگاهی به تاریخچه خرافی پرستی

عرفان از معرفت است که بمعنای عقل و علم و ادراک یقین می باشد. ولی اما چگونه است که در کشور ما این عقلائی ترین مکتب دینی مبدّل به خرافی ترین مذاهب شده و علناً مکتب اصالت جهل و جنون گشته است. این فاجعه دینی در تاریخ ما یکی از مهمترین موضوعات تحقیق در قلمرو تاریخ اسلام است که متأسفانه کسی را گوئی شهامت چنین تحقیقی نیست. یکی از علل تبدیل عرفان به خرافه پرستی و مذهب جن و ورد و جادوگری و شارلاتائیزم این است که عرفای ما متأسفانه بهر دلیلی یا بسیار ثقیل و پیچیده سخن گفته اند مثل ابن عربی و ملاصدرا. و یا به زبان شعر و استعاره و حکایت سخن گفته اند که جای هزار تفسیر و سوء استفاده دارد. در میان همه عارفان اسلامی فقط علی (ع) است که به نثر و به شیوائی و سادگی کامل سخن گفته است که متأسفانه کلام عرفان آن حضرت اصلًا مورد توجه علما و روحانیون ما نیست و چه بسا این کلام را منسوب به علی (ع) نمی دانند مثل مجموعه « غرر الکلم و درر الحکم » که دریائی از سخنان عرفانی به زبان ساده است. و اما تا آنجا که تاریخ گواهی می دهد عرفان اساساً در عصر صفویان بود که تبدیل به دریائی از خرافات و قشری گری شد و جالب اینکه این شاهان از نوادگان یک صوفی بزرگ بودند. گوئی حتّی عرفان هم که به حکومت برسد ضدّ عرفان می شود. و به یاد داریم که شاه عباس بزرگ چه معامله ای با یکی از حکیمان و عارفان عصر خود یعنی ملاصدرا نمود. بخش عظیمی از مفاسد و خرافات و جنونی که در لباس عرفان بر جامعه ما حاکم است دستاورد این سلسله می باشد.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۲ ص ۱۵۵

طرح یک نامه
(این چه عرفانی است؟)

این چه عرفانی است که هیچ حرفی از حافظ و مولوی و ملاصدرا و ابن عربی و بایزید و حلّاج نمی زند و به جای تفسیر می و ساقی و ساغر و بت و زلف و ابرو و خال و میکده و یار و .. . به تفسیر بمب اتم و ایدز و سرطان و جهنّم و تکنولوژی و مسائل زیر لحافی می پردازد؟ این چه عرفانی است که به جای اسرار ماورای طبیعه فقط به شرح و بسط مادیات و مسائل نفرت انگیز روزمره می پردازد و حال آدم را از هر چه عرفان به هم می زند؟ این چه عرفانی است که به جای الفاظ عاشقانه و شاعرانه اینقدر رکیک و مفتضح سخن می گوید و آبروی هر چه عرفان را هم برده است؟ این چه عرفانی است که به جای گل و بلبل و شمع و پروانه از شمشیر و عذاب و انتقام سخن می گوید؟ براستی این عرفان را از کجا آورده اید و اصلًا چه اصراری دارید که نام ا ین حرفها را عرفان بگذارید. آیا بهتر نبود که نام کار خود را روان شناسی یا روانکاوی و روان درمانی و انرژی درمانی می گذاشتید. و یا فحش درمانی؟ پاسخ ما: حال که همه دعوی عرفان دارند چه عیبی دارد که ما هم ادعا کنیم. جناب عرفان خیلی پر برکت است مطمئن باشید کم نمی آورد. به علاوه اینهمه مکاتب عرفانی در جهان وجود دارد ما هام یکی. می توانید نام این عرفان را بگذارید: عرفان خشن و بیرحم (در مقابل عرفان ملوس پا منقل) و یا عرفان بی پرده و بی حیا، عرفان خونخوار، عرفان نو (مثل شعر نو) – ولی عرفان درمانی از همه بهتر است. زیرا به هرحال کار درمانگری دردآور و خونین و شاقّه است مثل جراحی نفس!
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۲۵

« بیانیه جهانی معرفت نفس »
*خود را بشناس تا جهان در مقابل تو به سخن آید. سقراط حکیم
*خود را بشناس تا خدا را بشناسی. لائوتزو (حکیم چین باستان)
*ای انسان، تو خود تمام جهانی. اوپانیشاد (کتاب مقدس هندو)
بهشت در درون توست پس روی به خود نما. ودا
*ای مؤمنان چرا در نفس خود نظر و تفکر نمی کنید. قرآن کریم
*ای مؤمنان بدانید که از شماست که بر شماست. قرآن کریم
*بدانید که خداوند از رگ گردن به شما نزدیکتر است. قرآن کریم
*به تحقیق زین پس فقط پیروان خودشناسی به حقایق دینی من می رسند. حضرت محمد (ص)
*هر که خود را شناخت، خدا را شناخت. حضرت محمد (ص)
*هر که خود را نشناخت، هیچ چیزی را نشناخت. حضرت علی (ع)
*هر که خود را شناخت، مشکلش حل شد. حضرت علی (ع)
*هر که خود را شناخت، پیروز و رستگار شد. حضرت علی (ع)
*هر که خود را نشناخت، نابود شد. حضرت علی (ع)
*صراط المستقیم همان خودشناسی است. امام صادق (ع)
ختم نبوت سرآغاز معرفت نفس بعنوان تنها راه هدایت است. ابن عربی
*هستی خاص انسان حاصل خود-آگاهی است. هگل
*تنها راه فائق آمدن بر جبر تاریخ، خود- آگاهی است. مارکس
*علم حقیقی و پایدار جز از طریق خودشناسی ممکن نمی شود. انیشتن
*راز مقدسات و اساطیر جز از طریق خود- کاوی درک نمی شود. یونگ
*دستیابی به مقام ولایت بر همگان ممکن است و آن راه خودشناسی است. علامه طباطبایی
*اراده و اختیار آدمی بمیزان خودشناسی اوست. کریشنامورتی
نجات انسان از جبرهای بیرونی جز بواسطه خود-آگاهی ممکن نیست. دکتر شریعتی
*از زمانی که روی به خود نمودم، راه خدا را یافتم. گاندی
*به همه مردم وصیت می کنم که به خودشناسی روی آورند. آیت الله خمینی
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۴ ص ۱۷۲

قرآن فارسی و اسلام ایرانی

هیچ دین و آئین برحق و الهی در هیچ قومی راه نیافت الا اینکه کتاب آسمانی آن دین و پیامبر بر قلوب برخی از حق پرستان و مؤمنان آن قوم نازل شد و به زبان و منطق و عقل و احساس همان قوم جاری شد. یعنی هرگز دین اسلام و معارف قرآنی مستقیماً از خود پیامبر و قرآن به ایرانیان نرسید الا اینکه موجب تقلید و اکراه و نفاق شد. بلکه نور اسلام و حکمتهای قرآن و وحی محمدی از دل سلمان فارسی نازل شد و در آن کارگاه تبدیل به فرهنگ و احساس ایرانی و فارسی شد و به ایرانیان رسید. از دل محمد (ص) بر دل سلمان و از دل سلمان بر قلوب ایرانیان. آن اسلامی که مستقیماً از اعراب به ایران رسید در واقع به ایرانیان به زور تحمیل شد که اسلام امثال غزنویان و سلاجقه و صفوی را پدید آورد که دشمن جان و ناموس و شرف ایرانیان بودند که اسلام بنی عباسی بود و نه اسلام محمد و علی. خداوند با هر قومی با زبان همان قوم سخن می گوید. عرفای ایرانی محل نزول قرآن فارسی بر قوم ایرانی بوده اند. همانطور که آن نور از دل سلمان به شمس تبریزی نازل شد و از شمس بر مولانا جاری شد و درمولانا منجر به انفجار مثنوی و غزلیات گردید و بمدت حدود هفت قرن نور هدایت ایرانیان بوده است. و بیهوده نیست که سلطان فقه شیعی در ایران یعنی شیخ بهائی کتاب مثنوی را قرآن فارسی می نامد و این یک توصیف هنری و ادبی و ذوقی نیست بلکه عین واقعه است. بنابراین هرگز ایرانیان مستقیماً از طریق قرآن عربیش نور اسلام را دریافت نکرده اند الا اینکه دچار سرگشتگی و نفاق شده اند. نور ناب حکمت علوی و وحی محمدی از درب وجود کسانی چون سلمان و مولانا و حافظ و عطار و بابا طاهر بر ایرانیان تابیده است نه مترجمین قرآن و حدیث و معلمین ادبیات عرب و تعالیم قرآنی و فقهی. در واقع باید گفت که آنچه که عرفان ایرانی نامیده می شود همان اسلام ناب محمد و امامت علوی بر قوم ایرانی است. پس در واقع پیامبران شیعه ایرانی همان عرفای ایرانی هستند که به زبان دل و جان ایرانیان سخن گفته اند و نه حتی عرفای عرب زبان مثل ابن عربی یا حتی ایرانیان عرب گوی مثل ملاصدرا. درست به همین دلیل هرگز عرفان ملاصدرائی بر فرهنگ ایرانی وارد نشده و نخواهد شد ولی عرفان مولوی و حافظ، باباطاهر و صفی و مشتاق را روستائیان بیسواد ما هم دریافته اند و اتصالشان به دین اسلام از این راه است. این است که اسلام از درب حوزه های علمیه دینی ما هرگز بیرون نرفته و وارد فرهنگ مردم ما نشده است و لذا تنها اتصال روحانیون حوزه ای ما با مردم فقط و فقط از طریق روضه های امام حسین است که با زبان و احساس فارسی است و اگر همین هم نمی بود هرگز حوزه های دینی ما نمی توانست بقا و استمرار یابد. در واقع حوزه های ما فقط زنده به نور کربلائی حسینی هستند یعنی نزول حسینی در ایران. بقای این حوزه ها هرگز بواسطه فقه و ادبیات عرب و تفسیر قرآن و حدیث نبوده است و همه علمای حوزه ای ما به این امر معترفند. پیروزی انقلاب اسلامی هم سندی آشکار بر این ادعاست. رهبر انقلاب بواسطه فقه و ادبیات عرب و معلومات قرآن عربی با مردم ارتباط برقرار نکرد بلکه بواسطه عرفان و زبان امّی و دهاتی بود که نور عدالت علی را به مردم رسانید و رهبر شد. این نکته ای بس مهم است که هرگز مورد توجه تحلیل گران و انقلاب شناسان ما نبوده است و بلکه اکثراً انکار و گاه مسخره هم شده است. ارادت جوشان امام خمینی به مولانا جوابگوی ادعای ماست.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۷۲

زمینه وحدت مذاهب چیست؟

امروزه مسئله مذهب واحد جهانی یا وحدت مذاهب در رأس مهمترین گفتگوی بین ملب و تمدنها و مذاهب می باشد و البته این مسئله از حدود دو الی سه قرن پیش در اروپا آغاز شده و اما در عرفان اسلامی یک امر بس قدیم است و فقط هم عرفا در این امر موفق بوده اند و این همان علت جهانی شدن اندیشه و آثار کسانی چون ابن عربی و مولوی و حافظ می باشد. تلاشی غیر از این راه محکوم به شکست و اتلاف وقت و بلکه ابتذال و فریب است. ماجرای گفتگوی تمدنها را به یاد آوریم که به دستبوسی کاخ سفید منجر شد. و تلاش اروپائیان قرون گذشته هم که منجر به پیدایش فراماسونری و سازمانه ای بزرگ اطلاعاتی و جاسوسی گردید. بایستی عرفان ها با هم گفتگو کنند نه تمدنها و حتی مذاهب. می دانیم که بر حسب اعتقاد ذهنی و ادعا همه مذاهب حقه و ناحق موجود در جهان اصول پنجگانه دین را کمابیش قبول دارند. همه یگانگی خدا و رسالت انبیاء و معاد را پذیرایند و حتی عدل و نیز امامت را به عنوان رهبری معنوی جهان و ناجی موعود تصدیق می کنند. پس بر این مبنا هیچ وحدتی حاصل نمی آید و بلکه خود یکی از منابع تفرقه و تضاد و عداوت است. ولی تجربه بما نشان می دهد که فقط از طریق عرفان مذاهب است که مذاهب به ذات یگانه خود رجعت می کنند و اصلًا وجود خود عارفان بزرگترین زمینه و ارکان این وحدت است. بنابراین بیائیم و اینهمه انرژی و تلاش را بر روی عرفان و اشاعه و توسعه و تعمیق عرفانی متمرکز کنیم. این همان امری است که ما قبلًا هم تحت عنوان «ستاد اعراف» به مسئولین فرهنگی کشور پیشنهاد کردیم و نیز در انتظار نماندیم و خود در حد توان خویش این کار کبیر را آغاز نمودیم که سایت عرفان درمانی سر نخ این تلاش می باشد و در انتظار یاری دیگرانیم.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۵ ص ۱۳۴

عرفان مولانائی و ابن عربی ها

پر واضح است که به لحاظ عقلی و عاطفی، مسلط ترین و پر رونق ترین عرفان حاکم بر جهان اسلام همان
عرفان مولوی مرید شمس تبریزی است. این قدرت به جهان غیر اسلامی هم رسیده وامروز در مراکز آکادمیک و تحقیقاتی سراسر جهان، عرفانی معروف تر از مولانا نیست و این تازه آغاز کار است. شاهدیم در آمریکا نهضت مولانا شناسی براه افتاده وهمچون یک ناجی عصر پست مدرن مورد ملاحظه قرار گرفته است. شهرت حافظ و خیام در جهان غرب و حتی شرق دور اساساً از جنبه هنری و ادبی و عاطفی است ولی شهرت مولای رومی اساساً از بابت حکمت و معرفت و علمی است که در اشد عشق خودنمائی می کند و عشق و معرفت را امری واحد می نماید. این ویژگی عرفان مولوی که درعصر جدید وارد شکوفائی جهانی خود می شود از چیسیت؟ چرا اکثر فرزانگان عصر مدرن نیز به مولای رومی اظهار ارادت می کنند: گوته، هگل، اقبال لاهوری، آلبرت شوایتزر و… که مولانا را همچون آپولون خدای خرد ستایش کرده اند. عرفان کسانی چون حافظ و خیام وعطار و ابن عربی و غیره عرفانی اساساً فردگرا و خصوصی است ولی عرفان مولوی یک عرفان کاملا اجتماعی می باشد و لذا امروزه بیش از هر زمانی مورد درک و توجیه جهانیان است چرا که درعصر شکوفائی مدنیت (جمع گرائی) و دهکده جهانی، در درون خود دچار فروپاشی می باشد و گویا جز راه حل مولوی راه نجاتی نمی یابد چراکه درعصر اشد جمع گرائی بشر شاهد اشد انزوا و تنهائی بشر می
باشیم که درخود پوچ و نابود می شود. عرفان مولوی حاصل عظمت رابطه اش با شمس تبریزی می باشد و یک عرفان دوقلو (مثنوی) و اجتماعی است که انسان را از چاه تنهائی اش بیرون می کشد و درعشق به یک دوست غوطه ور می سازد و بحرکت و تکاپو می اندازد. حکایتهای مثنوی حامل و بیانگر پیچیده ترین معماهای روان شناسی شخصیت و نیز جامعه شناسی می باشد و درست ازهمین بابت مورد توجه متفکران مدرن قرار گرفته است. ژرژ سوروکین یکی از خدایان جامعه شناسی سوسیالیستی و لیبرالیستی عصرما، نظریه امیتولوژی خود را برمبنای رابطه مراد و مرید بنا نموده است که بعنوان تنها راه نجات انسان مدرن از سیطره ستم و فریب مورد ملاحظه است. این نابغه علم جامعه شناسی مدرن نظریه خود را تحت تأثیر برخی از سخنان شیخ خرقانی و مولای رومی پدید آورده و رابطه مراد و مرید را تنها رابطه انسانی و تعالی بخش و ناجی انسان مدرن می داند که فقط بدینوسیله می توان از دوزخ تکنولوژی و صنعت و مصرف پرستی و هراس تنهائی و ناامنی نجات یافت. بهرحال در عظمت و حقانیت رسالت و پیام مولوی کسی چون شیخ بهائی که از خداوندان فقه شیعی نیز می باشد مثنوی او را «قرآن فارسی» می نامد. درست به همین دلیل حدود هفت قرن است که همه ایرانیان اهل ایمان و معرفت اتصالی به مثنوی داشته اند. بنظر ما پیام اول و آخر مولوی چیزی جز عطش و جستجوی یک پیر نیست. پیری که همان ناجی آخرالزمان و آئینه گردان جمال حق است.
دائرهالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۵۴

ماهیت عرفان عملی

عرفان یا حکمت عملی آن معارفی است که از عمل عاشقانه برخاسته و لذا قلب انسانها را که کانون اراده به عمل است مخاطب می سازد و مولّد اعمالی عارفانه است. عرفان و حکمت در طی اعصار و قرون یا به زبان ثقیل و تمثیلی سخن گفته است و یا به الفاظ استعاره ای و شاعرانه. منطق و بیان فلسفی و شاعرانه دو نقص اساسی دارد یکی اینکه حریم روابط با مردمان بسیار تنگ و اختصاصی می شود و دوّم اینکه همین قلمرو کوچک دچار توجیه و فریب و تحریف بسیار عظیمی است زیرا همواره نیازمند تفسیر است تا حقایق را از عالم مثال واستعار به واقعیت بکشاند. در این نزول گاه حقیقتی کاملًا وارونه می شود. و این وارونگی چون در میان عده ای قلیل رخ میدهد امکان آزمون و تجربه اش بسیار اندک است. به همین دلیل این نوع عرفان و حکمت تا به امروز عمدتاً نظری و کلامی و کتابی و تعارفی و اشرافی باقی مانده است و مبدّل به مجموعه ای از اسرار فراموشخانه ای شده است و این گوهره ذاتی دین از دسترس عامه مردم بدور مانده و در این دوری دچار تعفن گردیده است. در عصر آزادی بیان و ارتباطات جهانی و دموکراتیزه شدن امور متأسفانه عرفان و حکمت هنوز در صندوقخانه اشرافیت دست نخورده باقی است. یکی از اصلی ترین اهداف ما در این موسسه همانا مردمی کردن عرفان و حکمت و عرفانی کردن عرف و زندگی روزمره است و آوردن هزاران معضله بشری به قلمرو معرفت عرفانی و حکمت جاوید. این همان احیای سنت امامان ماست که قرنها مهجور مانده بود. قصد ما اینست که عرفان ابن عربی و مولانا را به خانه های مردم و به حریم خصوصی افراد وارد کنیم و این تاریکخانه را به نور معرفت روشن سازیم.
دائرهالمعارف عرفان جلد ۶ ص ۷۷

استاد علی اکبر خانجانی

بیشتر بخوانید